تحقیق دانشگاهی – بررسی بازنویسی ها و بازآفرینی های کلیله و دمنه برای کودکان و نوجوانان، …

در کل گلمحمدی زبانی ساده و به دور از آرایههای ادبی را برگزیده است.
– درون‌مایه
حکایت مأخذ اشارهای مستقیم به درون‌مایه دارد، سادهنویس نیز همان درون‌مایه را البته به زبانی سادهتر به اثر حاضر انتقال داده است. بنابراین به منظور رعایت اختصار تنها به نقل درونمایه یک اثر اکتفا میشود:
«این است نتیجهی کارهای کسی که گستاخ و بیباک باشد و باعث رنج و عذاب دیگران میشود و از عاقبت بد کارهایش نمیترسد، تا به همان بلاها گرفتار میگردد، و پس از آن راه صحیح و درست را پیدا میکند.» (همان: ۱۵۳)
– صحنهپردازی
اثر حاضر بدون اشاره به زمان، مکان را اینگونه معرفی میکند:
«آوردهاند که شیری ماده، با دو بچه در بیشهای زندگی میکرد.» (همان: ۱۵۲)
حکایت مأخذ نیز مکان را همینگونه معرفی کرده است؛ ولی در آنجا نویسنده با آوردن ابیات عربی، مکان را که بیشهای است توصیف کرده است:
«آوردهاند که شیری ماده با دو بچه در بیشهای وطن داشت

فی صحنِ آجامٍ حصاها لٌؤلُؤ و تُرابُها مسکٌ یشابُ بِعَنبرِ
مُخضَّرهٌ و الغیثٌ لیسَ بساکبٍ و مُضَیَّهٌ وَ اللّیلُ لیسِ بِمُقِمرِ
ظَهَرَت لِمُخترقِ الشَمالِ وَ جاوَرَت ظُلَلِ الغَمامِ الصائبِ المستغزرِ.»
(منشی، ۱۳۸۶: ۳۳۵)

۳-۹-۲- نقد و بررسی داستان «پادشاه و فنزه»
گل‌محمدی، مجید (۱۳۸۷). «پادشاه و فنزه»؛ کلیله و دمنه [۱۸۵ص]. تهران: آوای سورنا.
گروه سنی ذکر شده در کتاب: نوجوان
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری:۸ ص [۱۳۶-۱۲۹]
۳-۹-۲-۱- خلاصهی داستان
پرندهای به نام فنزه با جوجهی تازه به دنیا آمدهاش، در قصر پادشاه زندگی میکند. در همین زمان، پسر پادشاه نیز متولد میشود و مهربانی و توجه فنزه به این کودک، ارزش او را نزد پادشاه چندین برابر میکند. اما این زندگی خوش، دوام چندانی ندارد. پسر پادشاه با آزرده شدن از جوجهی فنزه، او را میکشد و فنزه نیز با کور کردن دو چشم شاهزاده، از او انتقام گرفته خود به جایگاه امنی میرود. پادشاه برآن است تا فنزه را فریفتهی سخنان چاپلوسانه و دروغین خود کند و با به دست آوردن او، کینهاش را فرونشاند، اما این پرندهی دوراندیش خام سخنان او نمیشود و میرود تا در جایی دیگر، زندگی دوبارهی خود را آغاز کند.
۳-۹-۲-۲-تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«پیرزنی در روستایی به نام چکاو زندگی میکرد و صاحب دختر زیبارویی به نام مهستی بود. پیرزن دو گاو نیز داشت. روزی از روزها دختر او بیمار شد و روز به روز ضعیفتر میگشت. پیرزن از بیماری دختر بسیار غمگین و ناراحت بود. در این میان، یکی از گاوهای پیرزن برای خوردن غذا به هر طرفی میرفت. ناگهان پیرزن از همه جا بیخبر، گاو را دید که به سوی او میآید! او گمان کرد که عزرائیل برای گرفتن جان او آمده است! بسیار ترسید و به او گفت: «ای عزرائیل! من مهستی نیستم، بلکه، من پیرزنی بیآزار هستم، اگر به دنبال مهستی آمدهای برو و او را با خود ببر! این کار از نظر من اشکالی ندارد!»فنزه رو به پادشاه کرد و گفت:«دیدی که پیرزن تا وقتی رنج و بلایی در کار نبود، دخترش را دوست میداشت، اما هنگامی که بلایی به سویش آمد، دختر را به دست بلا سپرد. من این حکایت را به این خاطر آوردم که بدانی در هنگام بلا و رنج، هیچ کس در کنارت نیست و به تو کمکی نمیکند، بلکه تنها خودت هستی که میتوانی خودت را نجات بدهی!».» (گل‌محمدی، ۱۳۸۹: ۱۳۲)
ب. بخشی از متن اصلی

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است