پایان نامه با واژه های کلیدی اخلاق هگل، شخص ثالث

بين عقلانيت و رهايي پيوند مستقيمي وجود دارد. مفهوم تأمل برخود37 در علوم رهايي بخش اساسي است و باعث پيوند بين شناخت و خود پيروي مي شود:
“در فرايند بازانديشي و تأمل در نفس است كه معرفت في نفسه با علاقه بشر به خود پيروي، مسئوليت و بلوغ مطابقت مي يابد” (هابرماس،1971: 197).
3-اخلاق گفتماني38:
لفظ Discourse را به گفتار و گفتمان ترجمه كرده‌اند كه عبارت از “يك كار عقلي منظم به نظم منطقي است.” (صليبا، ترجمه صانعي، 1381: 520) مي‌توان گفتمان‌ها را همچون قالبهاي خاصي در نظر گرفت كه كلمات در آنها معاني خاصي مي‌يابند. از نظر هابرماس گفتمان عملي عبارت از طرح استدلال هايي مي باشد براي مسائلي كه به شكل “چه بايد بكنم؟” هستند. اين اخلاقيات عقلاني و انتقادي است.
اخلاق گفتماني، تئوري اخلاقي هابرماس است كه بر اساس آن يك اصل اخلاقي تنها زماني اعتبار دارد كه دستورالعمل همگاني شود. در نتيجه اصل اساسي در اين تئوري همان اصل اساسي در فلسفة اخلاقي كانت است اما تفاوت اساسي در اين است كه طبق نظركانت، سوژة تنها39 خود به تنهايي قادر به شناسائي چنين قاعده‌اي مي‌باشد اما از نظر هابرماس اين امر تنها در صورتي ميسر است كه آن قاعده، توسط مشاركت كنندگان در ديالوگ، آزادانه مورد بحث و چون و چرا و در نهايت مورد پذيرش قرار گيرد.
ادعاي اساسي اخلاق گفتماني هابرماس اين است كه يك هنجار تنها زماني معتبر است كه مورد اجماع افرادي كه در يك گفتمان عقلاني شركت كرده اند قرار بگيرد. اين نوع گفتمان سبب مي‌شود كه تعهدات بوجود آمده كلي و بي‌طرفانه باشند.
مباحث هابرماس راجع به اخلاق گفتماني طيف وسيعي از مباحث و روشهاي فلسفي پيچيده ، همچون تحليل فلسفي، پديدار شناسي، هرمونتيك و… را در بر مي‌گيرد. او را بايد در صفِ فيلسوفان اخلاقي شناخت‌گرا قرار داد،
“نظراتي كه در اينجا بيان كردم در دفاع از رويكرد شناخت گرايان در اخلاق بود، بر عليه شيوه‌هاي فرا اخلاقي و شك‌گرا…” (هابرماس،57:1990).
نظريه‌هاي شناخت‌گرا در پي ايجاد شرايطي براي استقرار داوريهاي بي‌طرفانه در مسائل عملي هستند، داوريهايي كه تنها براساس دلايل مناسب صورت مي گيرند.
هابرماس نظريه هاي غير شناختي همچون شهود گرايي و فايده باوري را رد مي كند. از نظر او تجربه باوران1 مسأله ي “من بايد چه كنم؟” را به دو سؤال ديگر تقليل مي‌دهند: چه مي‌خواهم انجام دهم؟ و چطور مي‌توانم آن را انجام دهم؟ سودگرايان نيز هنجارها را بر حسب ميزان منفعت اجتماعي‌اشان، توجيه مي كنند. هابرماس بيان مي‌كند كه:
“از نظر من پديدة اخلاقي مي‌تواند بر حسب تحليلي صوري- عمل گرايانه40 از كنش ارتباطي تبيين شود، نوعي از كنش كه در آن افراد عامل به ادعاهاي معتبر هدايت مي‌شوند…” (هابرماس،44:1990).
اخلاق گفتماني به نظرية بازشناسي41 هگل نيز نظر دارد. “اخلاق گفتماني به تفسيري بين‌الا‌ذهاني از دستور مطلق با توجه به تئوري بازشناسي هگل نظر دارد. اين نوع اخلاق همانند اخلاق هگل (اگرچه در روحي كانتي) روي ارتباطِ دروني بينِ عدالت3 و همبستگي4 پافشاري مي‌كند (هابرماس a153:2003). لفظ گفتمان بيانگر عقلاني و انتقادي بودن اين نوع از اخلاقيات است.يعني اخلاق در حوزة عقل قرار دارد. اما او ميان دو نوع عقل و دو نوع كنش تفاوت قائل است.
در فلسفة اخلاقي هابرماس تمييز بين كنش ارتباطي و كنش استراتژيك حياتي است. در كنش استراتژيك، كنش فرد فقط براي رسيدن به هدف خود صورت مي‌گيرد. يكي از اصول اساسي فلسفة اخلاق كانت اين بود كه ديگران را نبايد وسيلة رسيدن به اهداف خود قرار دهيم. در كنش استراتژيك اين اصل نقض مي‌شود. در مقابل، در كنش ارتباطي، فرد با هدفِ رسيدن به تفاهم مباحثه مي كند. حتي اگر نتيجة اين كنش تأثير بر رفتار شخص مقابل باشد، اين تأثير فقط از راه تفاهم شكل مي‌گيرد. وي در كتاب نظريه كنش ارتباطي، قواعد فني را شالودة كنش ابزاري و قواعد صوري را شالودة كنش ارتباطي دانسته است.
الف-پديدار‌شناسي اخلاق42:
هابرماس بحث خود را در باب اخلاق گفتماني با پديدار‌شناسي اخلاق آغاز مي‌كند و با ذكر قسمتهايي از مقالة استراسن43، پاسخ عاطفي خاصي را وارسي مي‌كند ونشان مي دهدكه تجربة اخلاقي، محتواي واقعي دارد. اين پاسخ عاطفي، رنجشي44 است كه وقتي به ما توهين مي شود، آن را احساس مي‌كنيم. اگر توهين كننده معذرت خواهي نكند، واكنش ما نسبت به او خشم45خواهد بود. اين احساس ، بُعد اخلاقي مستور در هر توهين را نشان مي‌دهد. خشم نشانه‌اي از گناهكار دانستن اخلاقي46 است.از ديد هابرماس، استراسن با كاربرد اين مثال چهار نكته را مشخص مي‌كند:
1- معذرت خواهي كردن (توسط مرتكب شونده و يا شخص ثالث) مي‌تواند همكنشي‌‌هاي اشتباه را اصلاح كند. دو نوع معذرت‌خواهي ممكن است: الف- اقامة شرايطي كه خود عمل را مبرا مي‌كند. مثل “او چنين منظوري نداشت” و ب- اقامة دلايلي براي مبرا كردن عامل: مثل”او يك كودك و يا يك ديوانه است”. يعني مرتكب شونده به اجبار عمل را مرتكب شده است. در اين مورد ما نگرش عينيت بخش6 را اخذ مي‌كنيم وطبق آن نمي توانيم كسي را سرزنش كنيم. بنابراين صرفاً اگر نگرش عملكردي7 را نسبت به شخص اتخاذ كنيم، مي توانيم از او خشمگين شويم.
2- فيلسوف اخلاقي بايد روش مساعدي را بكار گيرد كه پديدة اخلاقي را به ماهو پديدة اخلاقي درك كند. احساسات ما همچون بي‌تفاوتي، اهانت، بد‌خواهي، رضايت و… تفاوتهاي بي‌شماري دارند اما اين واقعيت مهم است كه همة اين عواطف در زندگي روزمره واقع مي‌شوند. يعني نگرش‌هاي عملكردي در آنها اساسي هستند. اما نگرش عينيت بخش به پديدة اخلاقي امري ثانوي است. يعني گاهي اين نگرش را بكار مي بريم تا از دعوا اجتناب كنيم.اما نمي‌توانيم در موارد معمولي و يا براي هميشه از آن استفاده كنيم. فلسفة اخلاق بايد شهود‌هاي روزمره‌اي كه در آنها اجتماعي مي‌شويم را در نظر گيرد.
3- آنچه احساس رنجش را اخلاقي مي‌كند اين امر نيست كه كنش متقابل دو فرد دچار عيب و نقص شده است بلكه اين امر در آن مهم است كه يك “توقع هنجاري” مورد بي احترامي واقع شده است كه اين توقع براي همة انسانهاي شايسته با ‌ارزش بوده است. شخص متخلف وقتي كه مي‌فهمد به چيزي غيرشخصي47 و يا فرا شخصي48 بي‌احترامي كرده است خود راگناه كار مي پندارد. هنجار، زماني اخلاقي به حساب مي آيد كه به امري كه اعتبار كلي دارد مربوط شود.
4- بين درخواست انجام يك هنجار و غيرشخصي بودن آن، ارتباط دروني وجود دارد. بكرگيري هنجارها بدين معني است كه آنها درست هستند. يعني آنها در تحليل نهايي بايد بر شالودة شناختي استوار باشند. زيرا گفتن اينكه من بايد چيزي را انجام دهم به اين معني است كه من براي انجام آن “دلايل خوبي دارم”. (هابرماس، 1990: 57)
ب-گزاره‌هاي اخلاقي:
در زندگي روزمره باورهايي همچون “اين چوب كج است” معمولاً مسلم فرض مي شوند. اما وقتي اين پاره گفتارها دچار انتقاد مي‌شوند، گوينده ممكن است ادعايش را ملايم‌تر مطرح كند و مثلاً بگويد چوب براي او كج “به نظر مي‌رسد”. همانگونه كه انتقاد نظري به تصحيح اعتقادات و توقعات مي‌انجامد، انتقاد اخلاقي نيز به تصحيح كنش ها و داوريهاي ما دربارة آنها مي‌انجامد.
هابرماس سعي دارد معناي درست بودن يك امر به لحاظ اخلاقي را روشن كند. وي مدعي است كه گزاره‌هاي هنجاري در وضعيت اخباري49، انتقادپذير هستند يعني ابطال پذير يا اثبات پذيرند. از نظر شناخت‌گرايان، بحث اخلاقي راجع به دانستن اين مسأله كه آيا فلان كار را “انجام دهيم” يا انجام ندهيم، نمي باشد بلكه دربارة اين است كه “فلان كار” درست “است50″، بهتر است و يا تنها امكان است. و اين چيزي است كه مي‌تواند درست يا غلط باشد.
هابرماس با آن نظراتي كه مدعي‌اند گزاره‌هاي هنجاري به همان شيوه گزاره‌هاي توصيفي ، مي‌توانند درست يا غلط باشند مخالفت كرده و شهودگرايي را نمونه‌اي از اين نظريات مي‌داند كه گزاره‌هاي هنجاري را با گزاره‌هايي همچون “اين ميز زرد است” يا “همة قوها سفيدند” برابر مي‌داند. جي.اي. مور51 سعي كرد نشان دهد كه محمولهاي خوب وزرد به هم مربوطند اما از نظر هابرماس اصطلاحات خوب يا حق نبايد با محمولهايي مثل “زرد” يا “سفيد” مقايسه شوند بلكه با محمولهايي سطح بالاتر همچون “درستي” قابل مقايسه‌اند.
مثلا گزارة:
(a) در برخي شرايط آدمي بايد دروغ بگويد.
مي‌تواند مجدداً به شكل ( َa) صور تنبندي ‌شود:
( َa در برخي شرايط درست است (يا به مفهوم اخلاقي كلمه خوب است كه) آدمي دروغ بگويد.

پایان نامه با واژه های کلیدی فاعل شناسا، فلسفه زبان، دوران مدرن

ي است (اوتويت،38:1994).
1- هستي شناسي25:
هابرماس از جمله انديشمندان مادي گرا26 مي باشد. ماترياليست يا اصالت ماده روشي است
که همه چيز را بر علل مادي برمي گرداند. جهان از نظر ماترياليسم ديالکتيکي، مجموعه اي مرکب از ماده متحول است كه با افزايش پيچيدگي ، حالات متعادل‌تري مي يابد. وقتي اين حالات متعادل به بالاترين حد پيچيدگي برسد، ضرورت دگرگوني خودبخودي و کيفي تازه اي در آن به وجود مي آيد و به حيات روحي منتهي مي شود (صليبا، ترجمه صانعي،563:1381). براي بيان دقيق هستي شناسي هابرماس ناگزيريم چند اصطلاح را که در انديشه او اساسي هستند نظير مفهوم زيست جهان و حوزه ي عمومي به تفکيک بررسي کنيم.
زيست جهان:
از ديد هابرماس جامعه از دو جزء تشكيل مي شود: يكي زيست جهان است كه پايه كنش ارتباطي است و ديگري نظام است كه پايه كنش ابزاري است. زيست جهان هم پايه ي كنش ارتباطي است و هم خودش از طريق فرايندهاي بحث ومذاكره، بازسازي مي شود. زيست جهان مجموعه اي از اعتقادات پيرامون جهان، هنجار ها و… است كه زمينه اي براي ارتباط و فهم متقابل افراد مي شود، زيرا همه ي افراد آن را مسلم مي گيرند. از نظر هابرماس در دوران مدرن عقل ابزاري ازطريق نظام اقتصادي و دستگاه بوروكراسي باعث مستعمره شدن زيست جهان شده است. سعي هابرماس در نجات زيست جهان از استعمار سيستم است. هابرماس مفهوم زيست جهان را از هوسرل27 برداشت کرده است. زيست جهان در بين افراد، مشترک است و ما همه چيز را بر پايه وجود آن مي سازيم و شکل مي دهيم؛ ما در وضع آن دخيل نيستيم. هابرماس از جهان اجتماعي- فرهنگي گرداگردمان به عنوان زيست جهان ياد کرده است. (احمدي، 1373: فصل 5). آدم ها به گونه اي واقعي زندگي مي کنند، کار مي کنند، انتخاب مي کنند و روابط اجتماعي مي يابند. هابرماس اين همه را “زيست جهان” مي نامد.

حوزه عمومي:
جايي كه مسائل مورد علاقه عموم مردم درآن مورد بحث قرار مي گيرد حوزه عمومي نام دارد. از نظر هابرماس وجود دو شرط براي تصميم گيري در اين حوزه ضروري است:
الف- شرط کيفي: مبني بر اينکه پايه تصميم گيري ها فقط استدلال منطقي باشد.
ب- شرط کمي: مبني بر اينکه شرکت در بحث براي همگان آزاد باشد.
حوزه عمومي، حوزه اي است که همگان مي توانند در آن آزادانه مشاركت نمايند و به گونه اي عقلاني در مورد مسائل سياسي خود به بحث بپردازند. از نظر هابرماس گفتماني كه بر تفاهم بين الاذهاني استوار باشد، با حوزه ي عمومي سازگار است اما تحولات ساختاري جوامع سرمايه داري مثل افزايش دخالت دولت، سيطره بازار بر ديگر حوزه هاي حيات اجتماعي، رشد سرمايه داري، رشد عقل ابزاري، بوروکراسي و مديريت علمي، همه تهديدهايي عليه حوزه عمومي‌اند.
كنش ارتباطي28:
از جمله مفاهيم مهم در انديشه هابرماس كه بيانگر نگاه انسان شناختي اوست توجه او به مفهوم كنش ارتباطي است. او برخلاف فيلسوفان انتقادي منفي نگر كه تنها كنش استراتژيك را به انسان مربوط مي دانند معتقد است كه انسان هم كنش ارتباطي و هم كنش هدفمند برقرار مي‌كند. در كنش ارتباطي افراد مي خواهند با روش استدلالي و با بكارگيري صحيح زبان با افراد ديگر به توافق برسند. از نظر او تقسيم بندي انواع كنش امري واقعي است پس پراكسيس29 انساني از دونوع كنش تشكيل مي شود. كنش عقلاني هدفمند وكنش مفاهمه اي يا ارتباطي. وي در كتاب نظريه كنش ارتباطي، نوع سوم كنش را استراتژيك مي نامد كه از كنش عقلاني هدفمند ناشي مي‌شود. فرق آنها در اين است كه در كنش استراتژيك، فرد براي رسيدن به هدف خود ناگزير علايق و منافع ديگران را هم لحاظ مي كند تا به هدف خود برسد.
به همين سان خرد نيز به خرد ابزاري وخرد مفاهمه اي تقسيم مي شود. عقلانيت ابزاري باعث شي شدگي روابط انساني مي شود اما عقلانيت مفاهمه اي از طريق فرايند مكالمه با اين امر مقابله مي كند. بنابراين رهايي در عقلانيت ارتباطي است.
3- معرفت شناسي30:
هابرماس، متأثر از كانت، معرفت شناسي را تاريخ منظم و سيستماتيك آراء و عقايد با اهداف عملي مي داند. (نوذري، 1381: 61) در حاليكه پست مدرنها حقيقت را امري اعتباري، نسبي و محصول قراردادهاي زودگذر مي دانند، هابرماس حقيقت را امري بين الاذهاني دانسته وآن را در گفتگو مي جويد. انسانها جهان را با انديشه و عمل خود همزمان خلق و كشف مي كنند.
در برابر فلسفه سوژه محور كانت، دكارت و هگل كه فاعل شناسايي را در مركز شناخت مي گذاشتند و قائل به فعال بودن ذهن در برابر عين بودند، و نيز در برابر پست مدرنها كه ضمير ناخودآگاه فرويدي را در مركز قرار داده و فاعل شناسا و ساختار ذهن-عين را رد مي كنند، هابرماس امر بين الاذهاني را در مركز قرار داده است و دانش را به منزله حاصل فعاليت سوژه شناساگر مي داند اما برخلاف كانت، سوژه شناساگر را غير تاريخي و استعلايي نمي پندارد.
نكته مهم در معرفت شناسي هابرماس توجه به نظريه علايق دانش اوست كه بر اساس آن هر فاعل به گونه خاص خود ومتفاوت از ديگري، دانش خود رابراساس سه نوع علاقه معرفت ساز شكل مي دهد. اين علايق نسبت به رابطه وي با جهان پيشيني اند. بنابراين علم با علايق شناخت پيوند محكمي دارد. وي در كتاب “شناخت وعلايق انساني” اين سه نوع علاقه اصلي را از هم متمايز مي كند: (نوذري، 1381: 48)
1- علاقه ابزاري (فني و تكنولوژيك): شناخت حاصل از اين علاقه، شناختي تك‌گويانه31 است.
2- علاقه عملي: با مسأله روابط بين اذهاني32 و تفاهم و ارتباط3 سروكار دارد و بر علوم تاريخي- هرمنيوتيكي مبتني است. شناخت حاصل از اين علاقه از طريق زبان حاصل مي شود.
3- علاقه رهايي بخش: كه با علوم انتقادي سر و كار داردو تفكر انتقادي راجع به پيش فرضهاي ذهني خودمان را شامل مي شود.
هابرماس براساس همين سه سطح شناخت، تمايز بين علوم تجربي و علوم بازساز4 را روشن مي كند: 1- در سطح اول شناخت، مشاهده مستقيم جهان عيني قرار دارد. 2- در سطح دوم شناخت، احكامي درباره واقعيت ارائه مي شود كه در حوزه علايق عملي قرار مي گيرد.3- سطح سوم شناخت، سطح بازسازي است كه به انتقاد حوزه هاي شناخت مي پردازد.
منافع و علايق معرفتي
نوع علم
شناخت
واسطه اجتماعي
حوزه يا قلمرو
نظارت فني
علوم طبيعي (تجربي- تحليلي)
شناخت فني يا ابزاري
كار
طبيعت
عملي
تاريخي- هرمنيوتيك
شناخت عملي
زبان
جامعه
استقلال رهايي
علوم انتقادي
شناخت رهايي بخش
اقتدار
تاريخ
جدول 2-2 : رابطه علوم سه گانه و علايق معرفت شناسي مرتبط با آنها در حوزه هاي مختلف زيستي بر مبناي عناصر واسط اجتماعي (منبع: نوذري، 1381: 68)

هابرماس مدعي است كه بشر با استفاده از علايق پيشيني، شناخت خود را مي سازد. علاقه رهايي بخشي سبب خود انديشي و خود تعيين گري انسان مي شود كه در تربيت اخلاقي نيز اهميت دارد. از نظر او شناخت ريشه تاريخي دارد. برخي از دانشها كه نگرش عينيت بخش اتخاذ مي كنند به گسترش سلطه و نظارت كمك مي كنند اما علوم تفسيري و انتقادي كه دست به نقد نهادها مي زنند، به تفاهم و رهايي مي انجامند.

نظرية انتقادي33:
آبشخور نظريه انتقادي را معمولاً از ماركسيسم مي‌دانند (سيم، ترجمة يزدانجو، 1382: 5) اما فوكو معتقد است از آثار كانت به بعد گرايش انتقادي و تحليلي ظاهر شدند وفيلسوفاني چون هگل، نيچه، ماركس و… به فلسفه ي انتقادي روي آورده اند.
هابرماس چون هوركهايمر و آدورنو به ماركسيسم بدون پرولتاريا معتقد است. ماركسيسمي كه كار گزارش “نوع انسان” است كه همان ماركسيسم بدون طبقه است. هابرماس عناصر جديدي وارد پارادايم ماركسيسم كرده است مثل زبان، مفاهمه، كنش عقلاني و… . وي در برابر منفي نگري هاي آدورنو وهوركهايمر معتقد است كه آزادي هاي سياسي هنوز ارزش مبارزه كردن دارند.
هابرماس به دنبال انتقاد از ماركسيسم كلاسيك است. نظرية ماترياليسم تاريخي ماركس فقط بر مقولة كار، سرمايه و ابزار توليد متكي بوداما امروز نيروهاي توليد تغيير كرده‌اند و بيگانگي انسان ها صرفاً معلول استثمار اقتصادي نيست بلكه محصول عقلانيت ابزاري و بوركراسي است. از نظر هابرماس علومي كه در خدمت نظم موجود و طبقه مسلط هستند بايد نقد شوند. وي بر اساس نظريه توانش ارتباطي معتقد است كه تكامل تاريخي انسان در كنش ارتباطي و توانايي برقراري تفاهم است و به اين شكل ماترياليسم تاريخي را بازسازي مي كند.
بررسي نظرية انتقادي هابرماس بدون توجه به نظر او راجع به “نقد عقل مدرن” ناقص است.در نقد عقل مدرن هابرماس بر خلاف فيلسوفان پست مدرن كه به نقد همه جانبه عقل مي‌پردازند به نقد عقل ابزاري اكتفا مي كند. بدين شكل او مي تواند در نقد عقل ابزاري از ملاكي همچون عقل ارتباطي استفاده كند. از نظر او نقد همه جانبه ي عقل بدون معيار است و بنابراين بي معناست. ازنظر هابرماس، سركوب به عقلاني شدن مربوط نيست بلكه به نظامهاي غيرعقلاني مربوط مي‌شود.
نظريه توانش ارتباطي:
فلسفه زبان هابرماس شالوده ي ورود به نظريه كنش ارتباطي و از طريق آن به اخلاق گفتماني است. اين فلسفه تحت عنوان نظريه توانش ارتباطي34 يا پراگماتيك عام35 مطرح شده است و در واقع تركيب نظريه توانش زباني چامسكي36 و نظريه زبان شناسانه ويتگنشتاين و آستين است. چامسكي به توانش زباني4 توجه دارد و معتقد است ژرف ساختها5 در همه زبانها مشترك و عام هستند و به شيوه اي مشابه عمل مي كنند. اما نظريه ويتگنشتاين بيشتر به بين الاذهاني بودن زبان و يا به “گفته ها”6 كه تحت تأثير شرايط قرار مي گيرند، نظر دارد. هابرماس در نظريه توانش ارتباطي، بين زبان و گفتار پيوند ايجاد مي كند يعني بين ويژگيهاي نحوي و ويژگي هاي پراگماتيكي گفتارهاپيوند برقرار مي كند. اين نظريه به طور خلاصه مي خواهد بگويد همانطور كه توانش زباني عام است، توانش ارتباطي نيز عام است. وي اين نوع علوم را “علوم بازسازنده” ناميده است. اين نظريه، نظريه اعمال گفتاري7 را تحت الشعاع قرار مي دهد. نظريه اعمال گفتاري به اين امر كه چگونه از گفتارها براي تحقق بخشيدن به نيات خودمان استفاده مي كنيم، مربوط است. عمل گفتاري، گفته‌اي است كه كاري را به انجام مي رساند يا چيزي را صورت مي دهد كه هميشه دو بعد دارد: 1- محتواي گزاره اي8 كه ارجاع واقعي را مي رساند. 2- مقصود رساني9 كه آن عمل گفتاري را انجام مي دهد. آستين، عمل گفتاري را به سه شكل بياني محض10 ، مقصود رسان و اثرگذار11 متمايز كرده است. در نظريه توانش ارتباطي اثبات مي شود كه گفته ها نيز همچون عناصر نحوي و ژرف ساختها، قواعد عامي دارند. هابرماس در اين نظريه اثبات مي كند كه آنچه ذاتي زبان است كاركرد مقصود رساني و بياني محض است و كاركرد اثر گذاري كه همان عقل ابزاري است، ذاتي زبان نيست. كاركرد اثر گذاري بر سركوب ناظر است اما كاركرد مقصود رساني و بياني محض، معطوف به فهم هستند. زبان اساساً براي دو مورد اخير ساخته شده است.
در نظريه زبانشناختي هابرماس، زبان نسبت به جهان ما تقدم نيست بلكه زبان و جهان هر دو با هم ظاهر مي شوند و هرگاه يكي تغيير كند ديگري نيز به تبع آن تغيير مي كند. هابرماس با استفاده از همين نظريه توانش ارتباطي در پي رهايي و نجات زيست جهان فرهنگي است. او معتقد است كه سلامت جامعه در گرو گسترش توانش ارتباطي است. رهايي، برابري و توافق تنها با رشد توانايي هاي ارتباطي – زباني ممكن است. گفتگو با تحمل آراي ديگران و رهايي عجين است، اما شناخت تك گويانه در خود، سركوب و سلطه را دارد. علوم رهايي بخش علومي هستند كه به رهايي بشر از سلطه و ارتباط تحريف شده كمك مي كنند. رهايي در ارتباط تحريف نشده جستجو مي شود و جامعه عقلاني، جامعه اي است كه در آن ارتباطات عاري از سلطه حاكم مي‌شوند. بنابراين

پایان نامه با واژه های کلیدی مکتب فرانکفورت، اصول موضوعه، فلسفه عمل

قسمت مي آيد. طبق نظر كانت فضيلت به خود رفتار و نه به توابع آن برمي گردد. رفتار بايد در قالب ذهني بصورت يک قاعده کلي درک شود بنابراين چون کلي است، ضروري نيز هست. اين رفتار اخلاقي تابع شرايط و مصالح و الزام بيروني يا بخاطر حذف رنج و … نيست. لذا بايد بتواند آن را به ديگران هم تعميم دهد و توصيه کند. اين کليت، ضرورت و اطلاق، رابطه منطقي اي را نشان مي‌دهد که حاکي از ايدئاليست بودن کانت در اخلاق است.
بنابراين انسان را مي توان از دو ديد نگريست (نقيب زاده،215:1378): الف- از ديدگاه حسي، انسان نمودي از نمودهاي طبيعت، تابع قانونهاي جهان نمودها و گرفتار زنجير علي فراگير است و آزادي ندارد. ب- از ديدگاه معنوي، باشنده اي است فراتر از قانونهاي طبيعت که با شناخت قانون اخلاقي، قانونگذار مستقل خود مي شود. “من در دنياي نمودها13، نمود هستم. اما يک “شي در خود، هم هستم اينجا از قوانين عليت پيروي نمي کنم” (زيباکلام،1378: 168).
رهايي به معناي پيروي از عقل است، پس کسي که انگيزه‌هاي غير عقلي را سرکوب کند موجودي متعالي وآزاد است.عملي اخلاقي است كه بر اساس امر واجب قطعي باشد و صرفاً براي خود عمل انجام شده باشد. و با دو اصل اخلاقي ، اخلاق جهاني به وجود مي آيد. اين دو اصل اخلاقي عبارتند از:
الف- تنها به دستوري عمل کن که در همان حال بتواني بپذيري که قانوني عمومي شود. (شيرواني، 55:1378)
ب- نبايد ديگران را وسيله دستيابي به اهداف خود نمائيد.
بعضي ارزش ها همچون عدالت جهاني اند اما عقل عملي در موقعيتها بايد روشن كند كه چه بايد كرد. هابرماس نيز در تلاش است تا تعهدات و وظايف جهانگستر و بي طرفانه را در اخلاق صورت بندي كند كه همچون “دستور مطلق” كانت هستند اما روش او با روش كانت متفاوت است. سوژه‌هاي كانتي مي بايست خود را از قيد علايق و تجربه هاي شخصي جدا كنند. اما هابرماس بجاي اين روش، گفتگو را قرار مي دهد . نيازي نيست افراد علايق خود را ناديده بگيرند. آنها مي‌توانند با گفتگو به اجماعي برسند كه نقش آن در اخلاق همچون دستور مطلق كانت است. او نيز در اخلاق، وظيفه گرا14 است. هابرماس نيز با جدا كردن گفتمان عملي ونظري راه كانت را ادامه مي دهد.
“كانت شكل گرامري يك بايد را انتخاب مي كند. اخلاق گفتماني، دستور مطلق كانت را با يك رويه استدلال اخلاقي جايگزين مي كند.” (هابرماس118:1990).
هابرماس معتقد است كه كانت نيز چون او صرفاً مسائل عدالت را به عنوان مسائل اخلاقي مطرح كرده است.از نظر هابرماس همة فلسفه هاي اخلاقي متأثر از كانت، وظيفه گرا‌، شناخت گرا، صوري گرا و جهاني گرا هستند كه ريشه همه اين نظريات در اخلاق گفتماني وجود دارد.
” در کانت، مباني متافيزيک اخلاقيات ظاهراً ناقص هستند. زيرا واقعيت آزادي را پيشاپيش امري مسلم مي داند. وجود خدا، بقاي روح و رهايي چون صرفاً اصول موضوعه هستند، کفايت نمي کنند” ( هاوارد،ترجمه نوذري ،193:1378)
ب- هگل15 (1831-1770 م):
مرلوپونتي معتقد است که همه انديشه هاي بزرگ قرن گذشته از هگل سرچشمه دارند. (تاشيمن،ترجمه كاشاني، 38:1379). هابرماس نيز هگل را اولين فيلسوف مدرن مي داند زيرا براي اولين بار به شرايط دوران خويش به عنوان يك مسأله نگاه كرده است. دو مفهوم مهم در انديشه هگل را مي توان ديالکتيک و ايدئاليسم دانست.هگل در کتاب ” تفاوت” مي نويسد که تقسيم دوتايي، منبع نياز به فلسفه است. هدف او در کتاب “پديدارشناسي روح” پي گرفتن تحول تفکر و آگاهي از طريق نحوه هاي مختلف تفکر و تجربه است. آگاهي وقتي كه به دنبال حل تنش ميان مقولات کلي و جزيي است، تکامل مي يابد. ما در همه حيطه ها (ازجمله اخلاق) با کلي و جزيي سر و کار داريم. تنها با حل تضاد بين امور کلي و جزيي، امکان کمال وجود دارد. بر خلاف كانت، از نظر هگل عقل برتر از فاهمه است زيرا عقل مي تواند تفكر را به وراي مقولات متضاد فاهمه ببرد. ديالكتيك او نيز نيازمند اين است كه عقل متوجه اين امر شود كه نمي‌توان مقولات متضاد را از هم جدا كرد و بايد آنها را در كنار هم گذاشت و بدين طريق تضادها را حل كرد و به شناخت نهايي رسيد. هابرماس همچون هگل حوزه هاي علم، اخلاق و هنر را از يكديگر جدا مي كند و معتقد است حوزه علم مبتني بر اصول حقيقت،حوزه اخلاق مبتني بر اصول عدالت و هنر مبتني بر اصول ذائقه است. هابرماس ضمن انتقاد به هگل در حوزه حقوق واخلاق معتقد است اگر ذهن با خودش هم به عنوان ذهن كلي دولت و هم به عنوان ذهن فردي مواجه شود، دركشمكش آنها، ذهن دولت برتري خواهد يافت.
“نتيجه اين منطق براي حوزه اخلاق اولويت ذهنيت دولت به رهايي ذهني فرد است. كه به ناچيز شمرده شدن قوه انتقاد فرد مي انجامد” (هولاب، ترجمه بشيريه ،206:1375).
از نظر هابرماس اگر هگل رابطه بين الاذهاني را مبناي فلسفه خود قرار مي داد، توفيق بيشتري مي يافت. هابرماس سعي دارد تا نظريات اخلاقي هگل و كانت را تركيب كند. وي انتقادات هگل به كانت را در چهار مورد صوري گرايي افراطي، جهاني گرايي انتزاعي، معناي بايد مطلق، و تروريسم ناشي از آن خلاصه مي كند( هابرماس،120:1990) و سعي دارد اين انتقاد ها به عناصر كانتي را در اخلاق گفتماني برطرف كند.
ج- کارل مارکس16 (1883-1818 م):
مارکس تحت تأثير ديالکتيک هگل و ماترياليسم فوئرباخ، به تدوين ماترياليسم ديالکتيکي پرداخت. هگل راه حل مشکلات را در دگرگوني تفکر و آگاهي مي ديد اما براي مارکس راه حل در عوامل مادي مثل مبارزه با سرمايه داري است كه بايد آن را با عمل جمعي دگرگون كرد. مارکس مي گفت:
“فيلسوفان جهان را تنها تفسير کرده اند ولي جان کلام اين است که بايد آن را دگرگون کرد” (ريتزر، ترجمه ثلاثي، 27:1383).
طبق ماترياليسم ديالکتيک شرايط مادي جامعه مسبب افکار و عقايدمان است. (فارسي، 4:1353).مارکس طي نظريه ارزش کار، استدلال مي کرد که سود سرمايه داران بر پايه استثمار کارگران نهاده شده است. از نظر مارکسيسم بايد اين نظام را به سوسياليسم تبديل کرد. تاثير ماركس بر هابرماس بيشتر در بازسازي نظريه انتقادي مشهود است. ماركس در مبارزه بافلسفه آگاهي هگل وكانت،به فلسفه عمل پرداخت كه طي آن ،آگاهي انسان از عمل او به دست مي آيد. هابرماس معتقد است كه “نقادي جديد در هر شكل خود به انديشه ماركس وابسته است. ماركس؛ نقد و ايدئولوژي را با هم مطرح كرده است ويادآور شده كه آن آگاهي كه مي كوشد واقعيت باژگونه را دريابد، نقادانه است” (احمدي،156:1373). او ماترياليسم تاريخي را با استفاده از كش ارتباطي بازسازي مي كند.
د- ماکس وبر17 ( 1920-1864 م):
بعضي هابرماس را “وبري چپ” قلمداد مي کنند. (پيوزي، ترجمه تدين، 4:1384). زيرا انديشه هاي وبر و مارکس را به شکلي تازه ترکيب مي کند. وبر، مارکس و طرفدارانش را جبرگرايان اقتصادي مي‌دانست. او نمي پذيرفت که همه تحولات تاريخي و فکري بر مبناي اقتصادي استوارند.وبر بر عکس مارکس، به تاثير افکار (خصوصاً افکار مذهبي) بر اقتصاد نظر کرد. کتاب “‌اخلاق پروتستاتي” او به تاثير پروتستانيسم بر روح سرمايه داري مي پردازد. بنياد کار وبر”عقلانيت صوري” بود که به معني گزينش وسايل و هدفها از سوي کنشگر است. نمونه اعلاي اين عقلانيت، ديوانسالاري است. از نظر او جهان در جهت رشد اين عقلانيت حرکت مي کند.
هابرماس عقلانيت مورد نظر وبر را عقلانيت ابزاري مي نامد كه در انديشه هابرماس به مفهومي اساسي تبديل شده است. هابرماس ضمن پذيرش نقش مثبت رشد عقلانيت ابزاري در تكامل بشري، معتقد است كه رشد اين عقلانيت مانع از رشد عقلانيت مفاهمه اي شده وزيست جهان به زير سلطه سيستم رفته است. براي وبر راه نجاتي از قفس آهنين ممكن نبود اما هابرماس راه نجات را در گسترش عقلانيت تفاهمي و رشد ارتباط تحريف نشده مي داند. بنابراين هابرماس تكامل مورد نظر ماركس را با عقلانيت وبر تركيب مي كند.
ه- مکتب فرانکفورت18:
مکتب فرانکفورت در سال 1929 تاسيس شد. از برجسته ترين متفکران اين مکتب مي‌توان به ماکس هورکماير19، تئودور آدورنو3وهربرت مارکوزه4 اشاره کرد که براي روش و برداشت فلسفي خود عنوان “نظريه انتقادي” را برگزيدند.
هابرماس متعلق به نسل دوم مکتب فرانکفورت است و در برابر بدبيني هاي آثار واپسين نسل اول، واکنش نشان داده است. هابرماس از همان آغاز جهت گيري فکري مستقلي را از خود نشان داده بود.
مکتب فرانکفورت مهم ترين شاخه نقادي در مارکسيسم غربي است. آدورنو و هورکهاير در کتاب “ديالکتيک روشنگري” در اعتبار پروژه روشنگري تشکيک کردند. جنگ جهاني دوم، نابودي با بمب اتم و … همگي از پيشرفت بي خردي حاکي اند. آنها 35 سال قبل از ليوتار به بطلان “فرا روايت ها5” اعتقاد يافته بودند. مارکوزه نيزطبقه کارگر را در اثر تحولات تکنولوژيک در حال زوال مي‌ديد. آدورنو در فرانکفورت استاد هابرماس بود. اثر مهم آدورنو در انتقاد از مارکسيسم، “‌ديالکتيک منفي” نام داشت. طبق نظر اوديالکتيک هيچگاه تضاد را به طور کامل برطرف نمي‌کند. فرايند ديالکتيکي را بايد ماهيتاً منفي دانست. ديالكتيك منفي پيش نمونه شالوده شکني است. (سيم، ترجمه يزدانجو 1384: 86)
و-كهلبرگ20 :
نظريات هابرماس در مورد نحوه ي رشد آگاهي اخلاقي از نظريات كهلبرگ پيرامون رشد اخلاقي متأثر است.”اخلاق گفتماني، نظريه كهلبرگ را بوسيله ي ارتباط دادن آن با نظريه كنش ارتباطي كامل مي كند” (هابرماس،120:1990).كهلبرگ معتقد است تحول اخلاقي در همه افراد انساني و در همه فرهنگها و جوامع، از شش مرحله پي در پي و برگشت ناپذير عبور مي كند. مراحل او در سه سطح تقسيم بندي شده‌اند كه در هر سطح نيز دو مرحله وجود دارد:
سطح اول: پيش عرفي21: خودميان بيني كودك محوريت دارد.
مرحله اول: سوگيري مبتني بر اطاعت و تنبيه: فعل اخلاقي ناشي از فرار از تنبيه است.
مرحله دوم: سوگيري وسيله اي و لذت جويانه فطري: فعل اخلاقي براي كسب لذت است.
سطح دوم: عرفي22: اصل اساسي، همسانسازي با محيط است.
مرحله سوم: پسرخوب،دختر خوب: فرد بدون بررسي انتقادي، معيارهاي اخلاقي ديگران را درونسازي مي كند.
مرحله چهارم: اخلاق مبتني بر نظم و قانون: از وظيفه سخن گفته مي شود و بيشتر اطاعت كوركورانه از قانون است.
سطح سوم: پسا عرفي23: ديدگاه مقدم بر جامعه وترديد در روايي قوانين موجود شكل مي گيرد.
مرحله پنجم: اخلاق مبتني بر پيمان و ميثاق اجتماعي: فرد مي داند آنچه مهم است محتواي قانون نيست بلكه توافق است. بيشتر از وجدان خود پيروي مي كند.
مرحله ششم: اخلاق مبتني بر اصول جهاني: فرد بدون توجه به عواقب و نتايج رفتار، صرفاً آنچه را آزادانه و آگاهانه، امر اخلاقي مي داند اجرا مي كند.
سطوح مورد نظر كهلبرگ با سطوح نظريه اخلاقي پياژه24 متناظراست. پياژه نيز معتقد بود مراحل تحول اخلاقي كودك از سه مرحله ذيل مي گذرد:
سن تقريبي
عنوان مرحله اخلاقي
تولد تا سه سال
ناپيروي
سه تا هشت سال
دگر پيروي (اخلاق عيني و واقع گرايانه مبتني بر نتايج)
هشت تا چهارده سال
خود پيروي (استقلال اخلاقي فاعل: مبتني بر نيت فاعل)
جدول شماره 1-2- مراحل تحول اخلاق در نظريه پياژه

از نكات مهم در نظريه كهلبرگ اين است كه همواره پنجاه درصد داوري كودك در يك مرحله و مابقي بين مراحل قبل و بعد در نوسان است (هترينگتون، ترجمه طهوريان،80:1372).
مباني فلسفي در انديشه هاي هابرماس:
هدف هابرماس نجات عقلانيت است. وظيفه فلسفه روشن کردن معناي “پروژه ناتمام مدرنيته” است. پس فلسفه دوران ما ادامه جنبش روشنگري و مدرنيته است. هابرماس در سطح عيني به دنبال گفتمان سياسي و اخلاق عقلاني، در سطح روش شناختي به دنبال ارتباطات بين‌الاذهاني و در سطح نظري به دنبال جايگزيني براي فلسفه آگاه

پایان نامه با واژه های کلیدی آموزش و پرورش، فلسفه اخلاق، مکتب فرانکفورت

جهاني‌شدن را مي‌توان يك فرآيند تاريخي دانست كه بعد از فروپاشي شوروي و ديوار برلين سرعت بيشتري يافته است. (جوادي، 1384: 131). اما قدمت آن بيش از اين است.

جهاني‌شدن يا جهاني كردن:
رويكردهاي مكاتب و محققان نسبت به پديدة جهاني‌شدن غالباً در سه حيطه قابل بررسي است. گروهي از محققين، به عنوان يك فرآيند به آن مي‌نگرند كه هيچ طرح و نقشة واحدي ندارد. عده‌اي به عنوان يك فرآورده يا طرح به آن مي‌نگرند كه اهداف مشخص و از پيش تعيين شده‌اي را دنبال مي‌كند. اما در نظر گرفتن اين پديده بصورت طرح/ فرايند به نظر صحيح‌تر است چرا كه از يك سو نمي‌توان نقش نيات و خواسته‌هاي بشري را در هدايت اين جريان ناديده گرفت و از طرفي تأثير فرهنگها و مردمي كه به بومي كردن اين تغييرات مي‌پردازند و سعي در حفظ فرهنگ خود دارند را نمي‌توان در نظر نداشت (باقري، 1384: 74).

ابعاد مطالعاتي جهاني‌شدن با تأكيد بر نظرات هابرماس:
معمولاً (و براي سهولت مطالعه) جهاني شدن را در ابعادِ اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و فني و تكنولوژيك مطالعه مي‌كنند. مثلاً فرهنگ رجايي رويكردهاي مطالعاتي به جهاني‌شدن را شامل چهار رهيافت ويك رهيافت تركيبي(تمدني) مي داند (رجايي، ترجمه آذرنگ؛ 1382: 84).جنبه‌هاي اصلي جهاني‌شدن به قرار زير است:
الف-جهاني شدن اقتصاد:
هابرماس معتقد است كه مهم‌ترين جنبة جهاني‌شدن، بعد اقتصادي آن است. (هابرماس، ترجمه پولادي،1380: 102). البته شايد هابرماس همچون ماركس به اين امر نظر دارد كه اقتصاد به عنوانِ زير‌بناي تمام فعاليت‌هاي بشري بر روبنا (فرهنگ، امور اجتماعي، سياست و…) تأثير خواهد داشت و لذا چون زير‌بنا تعيين كنندة روبنا است، پس اهميت بيشتري دارد. عمده‌ترين تحولات اقتصادي ناشي از پديدة جهاني‌شدن را مي‌توان در موارد زير دانست:
1- رهايي و گسترش تجارت جهاني: رهايي تجارت جهاني از طريق موافقتنامه‌هاي بين‌المللي و وضع مقرراتي براي حذف تعرفه‌ها و مرزهاي اقتصادي (حذف گمرك)، سبب ورود كالاي خارجي به كشور‌ها شده و رقابت بين توليد‌كنندگان داخلي و خارجي را شديد‌تر مي‌كند. از جمله عواملي كه گسترش تجارتِ جهاني را تسريع كرده است، پديدة تجارت الكترونيكي است.
2- تعديل در فعاليت‌هاي توليدي: تغيير در الگوي توليد و توسعة اقتصادي از الگوي توسعة فورد (نظام كارخانة توليد انبوه) و الگوي تيلور (كاربرد مديريت علمي) به سمت مدلي كه بر ابداع مبتني است و سبب رفع تمايز بين كار جسمي و ذهني شده و نقش دانش در فعاليت توليد را بيشتر از سرمايه، كار و زمين كرده است.
3- افزايش سرمايه‌گذاري مستقيم خارجي و سرمايه‌گذاري‌هاي مشترك:
بسته به شرايط، مي‌توان بخشهاي مختلف توليدرا تكه‌تكه كرد و در قسمتهاي مختلف دنيا آن را به انجام رسانيد. بدين ترتيب هزينه‌هاي توليد به حد‌اقل رسيده و ارزش افزوده بالا مي‌رود. ‌‌ 4- يكپارچگي و توسعة بازارهاي جهاني: بعد از فروپاشي سيستم برتون وودز (كه در آن جهان شامل بازارهاي ملي جداگانه فرض مي‌شد)، با حذف مرزهاي اقتصادي، دنيا شاهد يك بازار جهاني است. از جمله خصوصيات عصر اطلاعات، مشتري‌مند6 شدنِ كالاها براي تك‌تك افراد است.
جهاني‌شدن اقتصاد جنبه‌هاي مثبت زيادي (خصوصاً براي كشورهايي مثل چين) داشته است. مثلاً تجارت الكترونيك سبب توسعة رفاه مي‌شود: افزايش خدمات و كاهش تعداد واسطه‌ها سبب كاهش حاشية سود مي‌شود. كاهش هزينة ارتباطات، مبادلة اسناد و كاهش هزينة اراية خدمات بانكي، از ديگر مزاياي آن است.
اما چالشهاي اقتصادي جهاني‌شدن مانند مشكلات اشتغال و معيشت كارگران، مهاجرت، فقر و افزايش شكاف بين غني و فقير، كم شدن منابع مالي دولتها براي هزينه‌هاي اجتماعي و آموزش و پرورش (كه مورد توجه هابرماس هم قرار گرفته است)، افزايش رقابت‌هاي نابرابر بين توليد‌كنندگان داخلي و خارجي، ظهور و قدرت‌گرفتن شركتهاي چند مليتي، وابستگي‌ بيشتر اقتصاد كشورها به اقتصاد بين‌المللي، نهادينه‌كردن مصرف‌گرايي و گسترش تقسيم كار بين‌المللي و… را نبايد اموري قطعي و اجتناب‌ناپذير دانست. از همين رو هابرماس در پي اين است كه اقتصاد فراملي را تحت كنترل سياست فراملي قرار دهد. او همصدا با كارل پولاني معتقد است كه تجارت بين‌المللي تنها توسط تكامل خود به خود بازار تعيين نمي‌شود بلكه سلطة جهاني نيز آن را تعيين مي‌كند (هابرماس، ترجمه پولادي،1380: 127).
ب- جهاني‌شدن ارتباطات (تكنولوژيك):
از جمله مؤلفه‌هاي اصلي پديدة جهاني‌شدن، گسترش ارتباطات بين‌المللي است. شايد به دليل اهميت اين حوزه و نقش آن در شكل‌گيري و تسريع پديدة جهاني‌شدن، انتظار بر اين بود كه قبل از ساير ابعاد به اين بعد پرداخته مي‌شد شايد هم به دليل درهم تنيدگي اين بعد با ساير ابعاد، نبايد بطور جداگانه آن را بررسي كرد، چرا كه وقتي به جهاني‌شدن سياسي، اجتماعي و… هم نظر داريم، منظورمان تغييرات اين حوزه‌ها با توجه به تغيير حوزة ارتباطات است. به هر حال در ذيل به برخي از مهم‌ترين جنبه‌هاي تغيير در حوزة ارتباطات در عصر جهاني‌شدن اشاره مي‌شود:
ارتباطات در قرون اخير تحولاتي انقلابي را تجربه كرده است. ارتباطات متعلق به دوران انقلاب صنعتي (مثل هواپيما) ارتباطات الكترونيكي (مثل تلويزيون) و ارتباطات ماهواره‌اي (اينترنت) يكي از اين تقسيم‌بندي‌هاست. (گل محمدي، 1383: 58)
اينترنت، تلويزيون ماهواره‌اي و رسانه‌هاي الكترونيكي در ايجاد و گسترش پديدة جهاني‌شدن نقش محوري يافته‌اند. در واقع موانع طبيعي زمان ومكان از پيش رو برداشته شده اند.به اين معنا كه مثلاً فاصلة بين تهران و برلين به شكلي پديدار شناسانه متفاوت از دنياي واقعي درك خواهد شد. بديهي است با گسترش امكانهاي ارتباطي، آگاهي نسبت به جهان به عنوان يك كل افزايش خواهد يافت و بدين ترتيب از درهم فشردگي جهان مي‌توان صحبت كرد. هابرماس معتقد است كه “اكنون اصطلاح “شبكه” چه در اشاره به وسايل حمل و نقل كالا و اشخاص، جريان سرمايه، يا انتقال و پردازش اطلاعات يا چرخة رابطة بين‌شهري، تكنولوژي و طبيعت، به يك اصطلاح كليدي تبديل شده است” (هابرماس،ترجمه پولادي،1380: 108).

ج- جهاني‌شدن اجتماعي- سياسي:
هابرماس در مقالة “منظومة پساملي و آينده دموكراسي” به جهاني شدن اجتماعي و سياسي توجه كرده است. عمده‌ترين مسائل جهاني شدن سياسي عبارتند از: گسترش مراكز قدرت در سطح جهاني، سلطة سازمانهاي بين‌المللي بر سازمانهاي ملي،حركت در جهت تشكل‌هاي منطقه‌اي و بين‌المللي، از بين رفتن مرزهاي جغرافيايي- سياسي، افزايش قدرت افكار عمومي و در نظر گرفتن خواسته هاي اقليتها. هابرماس بطور ويژه به افول دولت- ملت‌ها توجه كرده است:
“فراگرد دموكراتيك به عنوان نهادي قابل قبول در دولت عامه فقط در چارچوب دولت- ملت توانسته بود تحقق يابد. اكنون با فرايند جهاني شدن اين منظومة دولت- ملت‌ به زير پرسش رفته است” (ترجمه پولادي،1380: 94).
به لحاظ اجتماعي و سياسي، مشكلات عديده‌اي پيش روي ملت‌هاست. شعار مجمع اجتماعي جهاني مبني بر اينكه: “دنياي ديگري امكان‌پذير است” به تنهايي بيانگر آشفتگي اوضاع موجود است. افزايش فقر در جهان، شكاف بين غني و فقير، رشد حاشيه‌نشيني، حذف گروههايي از فرايند جهاني شدن، تغيير ساختار خانواده‌ها به سمت خانواده تك والد، بزهكاري جهاني، مواد مخدر و بيماريها نمونه‌هايي از نابسامانيهاي اجتماعي‌اند.
در اين شرايط توجه به تربيت مدني در آموزش و پرورش اهميت زيادي يافته است و مفهوم شهروند مقيم شهر يا كشور خاص به مفهوم شهروند بين‌المللي تغيير كرده است. ذكر اين نكته لازم است كه هر چند اقتصاد جهاني رشد گسترده‌اي داشته است اما هنوز تا ايجاد جامعه‌اي به واقع جهاني، فاصله داريم.

د- جهاني شدن فرهنگ:
شايد كمتر حوزه‌اي از جهاني شدن مانند حوزة فرهنگ مبهم و داراي چهره‌اي دوگانه باشد. در حاليكه برخي، از تسلط و همگاني شدن يك فرهنگ خاص، صحبت مي‌كنند (همچون فوكوياما) بعضي ديگر معتقدند كه با جهاني شدن، خاص‌گرايي‌هاي فرهنگي تقويت مي‌شود. تغيير الگوي مصرف، تغيير معيارهاي فرهنگي، ايجاد هويت‌هاي چند‌گانه (محلي، ملي، منطقه‌اي و بين‌المللي)، خودباختگي فرهنگي از جمله مسائل جهاني‌شدن فرهنگ هستند. (عليقليان، 1384: 31)
جهاني‌شدن باعث درك متقابل جوامع و احترام نسبت به ساير فرهنگها مي شود و نوع دوستي را افزايش مي دهد. انسانها از طريق تعامل با فرهنگ هاي ديگر، متوجه مي شوند كه فرهنگ امري نسبي است و بايد به همه ي فرهنگها احترام گذاشت.
در بحث فرهنگ جهاني، توجه به “بحران هويت” حائز اهيمت است. گروه در تعيين هويت نقش اساسي دارد. با جهاني‌شدن به موازات تشكيل چشم‌انداز‌هاي اجتماعي بزرگتر، فرد داراي سلسله‌اي از هويت‌هاي متوالي مي‌شود كه البته نبايد با هويت‌هاي اجتماعي كوچكتر در تعارض باشد. آنچه امروز در سطح فرهنگي نمايان است تكثر گرايي و توجه به اقليت‌هاست. مقاومتها و خاص‌گرايي‌هاي فرهنگي در برابر هجوم فرهنگِ غربي تقويت شده‌اند. هابرماس در اين شرايط به دنبال گفتگوي فرهنگ هاست. وي در مصاحبه‌اي در انجمن حكمت و فلسفة تهران، تسامح و “مدارا” را به عنوان راهبرد اساسي پيشروي به سمت اين هدف بيان مي‌كند.
تلاش براي ارائة تعريفي از “جهاني‌شدن”:
در پايان مبحث جهاني‌شدن با تأكيد مجدد بر اينكه اراية تعريفي دقيق و جامع از پديدة جهاني‌شدن ممكن نيست، تعريفي از اين پديده از ديدگاه هابرماس بيان مي‌شود هابرماس بدون اينكه در پي ارائه ي تعريفي جامع ومانع از اين پديده باشد در مقالة جهاني‌شدن و آيندة دموكراسي آورده است:
“جهاني‌شدن بر افزايش دامنه و شدت مناسبات تجاري، ارتباطي و مبادله در فراسوي مرزهاي ملي دلالت مي‌كند. من اين مفهوم را براي توضيح يك فرايند بكار مي‌برم، نه به عنوان يك وضع نهايي” (ترجمه پولادي،1380: 101)
2-2-2- يورگن هابرماس
يورگن هابرماس در سال 1929 ميلادي در آلمان به دنيا آمد. در 1956 به فرانکفورت رفت و مطالعات خود را در “‌موسسه تحقيقات اجتماعي” که بعدها به “‌مکتب فرانکفورت” مشهور گشت، دنبال نمود و اولين اثر خود يعني “‌تحول ساختاري در حوزه عمومي” را در سال 1962 تاليف نمود.
هابرماس را مي توان مهمترين انديشمند اجتماعي در جهان امروز به شمار آورد. او با ارائه نقدي جامع از شناخت شناسي و روش شناسي اثبات گرا توانست سهمي ماندگار در پذيرش انتقادي تجربه باوري انگليسي- آمريکايي در انديشه آلماني داشته باشد. او با آميختن افکار کانت، فيخته7 و هگل با افکار ويتگنشتاين8، پوپر9 و پيرس10 به زباني دست يافت که در آن نظرات مارکس، فرويد5 و همين طور ميد6 و پارسونز7 بيان شده است.
فلسفه اجتماعي او، نظريه دانش و ارتباطات، مارکسيسم و البته نظريه جامعه شناسي را در بر مي گيرد. او با متفکرين بزرگ قرن بيستم از جمله ” فوکو، گادامر8، لومان9، ليوتار10، دريدا” و با پوپري ها بحث و مذاكره داشته است.
براي درک بهتر آثار هابرماس ناگزير از بررسي افکار انديشمندان موثر بر وي هستيم. هر چند در اين فرصت، بررسي افکار تمام آنها ممکن نيست اما در ذيل به خلاصه اي از مهم ترين آنها اشاره مي شود:
انديشمندان موثر بر هابرماس:
الف- کانت11: نظريه اخلاقي هابرماس، بيش از هر چيز به نظريه اخلاقي کانت نزديک است (مك كارتي،7:1990). به همين جهت وي را فيلسوفي نوکانتي مي دانند. به جهت گستردگي نظريات کانت، تنها به فلسفه اخلاق وي وتاثير آن بر هابرماس نظري خواهد شد.
اخلاق کانت: خرد عملي براي كانت به معني بررسي و شناختن اصول اخلاقي است. معيار فضيلت، “دستور مطلق12” است. بنا به تاثير اين مفهوم در اخلاق گفتماني شرح آن دراين

پایان نامه ارشد با موضوع شير، كنند، بسيار

،سنتي برجاست كه مابقاً برداري توانسته است خواهر خودرا به زني بگيرد . نموه هاي بسيار ديگري از عقايد مختلف راجع به زناشويي با نزديكان وجود دارد كه ثابت مي كنند كه عوامل اجتماعي بيش از عوامل زيستي در آن دخيل است .
5.بيان حالات با تغييرات چهره :
در فرآيند ارتباط بين افراد از دو جامعه متفاوت هريك عادات مربوط به فرهنگ خود را دنبال مي كنند ،چيزي كه موجب مشكلاتي برقراري ارتباط كلامي مي گردد. مثلاًدر برخي از فرهنگها (تف كردن )الزاماًيك علامت تحقير يا تنفر نيست ويا آمريكاييان براي “آه كشيدن “نفس خود را بيرون مي دهند در صورتي كه سوئديها نفس را به درون مي دهند (بادن 114:1374)وحركات چشم سفيدها وسياهان آمريكايي در هنگام گفتگو با هم فرق دارد . سفيدها ،هنگام گوش كردن ،به طرف مقابل چشم مي دوزند وهنگام سخن گفتن،چشم از طرف بر مي گردانند ،در حالي كه در محاوره بين سياهان اين رفتار معكوس است .
6.شيوه هاي پرورش نوزادان :
روابط نوزاد با مادر نخستين روابط جسماني واجتماعي آدمي است . دامان مادر نخستين جهان كودك است ودر ايجاد ديدار نسبت به جهان بسيار مؤثر است . به باور روانكاوان بي اعتنايي وبي توجهي به كودك باعث پيدايي خود ضعيف در وي مي شود دلي تربيت صحيح كه با نظم وانظباط متناسب همراه باشد كودك را داراي “خو”قوي واراده ي محكم پرورش مي دهد .براي مثال :كارد نيررلينتون شيوه نگاهداري ورسيدگي كودك را در جزاير ماركيز مطالعه واين گونه توصيف مي كنند . در جزاير ماركيز عده مردان به مراتب بيشتر از زنان است وبه همين دليل زنان بيشتر به فعاليت جنسي مي پردازند ووظيفه ونقش مادري خود را تا زيادي فراموش مي كنند مادر معمولاًبه كودك خود از سينه شير نمي دهديا اين كار را تنها براي مدتي بسيار كوتاه انجام مي دهد در عوض نوعي خمير نرم تهيه كرده كودك را به پشت مي خواباند وبا قدرت اين خمير را در دهان كودك قرار مي دهدرفع بقيه نيازهاي او را نيز مادر به مرداني كه در واقع شوهران درجه دوم او هستند واگذار مي كند . عدم تماس وعلاقه مادري سبب مي شود كه كودكان اين جامعه مضطرب ونامطمئن بار آيند. (صانعي 156:1342)
در آفريقاي سياه معمولاًنوزاد دائماًدر بغل يا پشت مادر خود است وبا تمامي حركات بدني او در جنبش است مثلاًدر نيجريه مادر كودك خود را تا سن 3سالگي در بغل يا پشت حمل مي كند وبار سنگين تمامي غرايزي او به طور مستقيم وكامل پس از مرحله دهاني به دوش اوست .برعكس در قبيله كومانش كودك را پيوسته پارچه اي پيچيده وجدا نگاهداري مي كنند وشب هنگام او را در استوانه چوبي گذاشته وكنار مادر مي خوابانند .
عمل قنداق كردن نوزاد در مناطق مختلف جهان بسيار شايع است . بقراط درباره اهميت قنداق كردن كودك مي گويد كه اين كار افراد آدمي را خشن تر مي كند (استنوتزل97:1368)
جنبه ي ديگر از تفاوتهايي كه در رفتار با كودكان ديده مي شود به امراز شير گرفتن مربوط است . چنانكه از خود اين امر چنين بر “ي ايد ،از شير گرفتن نوعي جدايي وبنابراين حادثه اي است دردناك كه درباره آن بسيار مطالعه شده است . شرايط از سير گرفتن نزد اقوام مختلف متغيير است واين كار ممكن است در بعضي جاها زودتر از هنگام ودر برخي ،ديرتر از هنگام ودر بعضي نقاط به طور ناگهاني ودر جاهاي ديگر آرام آرام انجام گيرد . در زندگي سنتي الجزاير زمان از شير گرفتن به محض بارداري مجدد مادر ،با خشونت صورت مي گيرد در غير اين صورت اين امر با تأخير يا به تدريج انجام مي شود . قوم آراپش كه به ملايمت ومهرباني شهره اند ،كودكان خود را تا سه يا چهار سالگي شير مي

پایان نامه ارشد با موضوع خانواده ها، فرهنگ مقاومت، سلسله مراتب

روستا قرار نگرفت ،زيرا رخت شستن به صورت سنتي ،فقط يك كار معمولي براي آنان نبود ،بلكه يك كنش ضمني را نيز به همراه داشت به آنان اين امكان را مي داد تا در يك جا جمع شوند ،با هم گفتگو كنند واطلاعات ومشغوليات ذهني خود را به يكديگر منتقل كنند . براي كاهش افسردگي ونارضايتي زنان مجبور شدند كه ديواره ها را بردارند وبه جاي آن حوضچه هاي مدوري بسازند تا زنان در گرد آن رختها را بشويند تا سختي كار وگذشت زمان را با صحبت كردن با هم از يادنبرند . به نظر مي رسد كه ايجاد تغييرات ونو آوري در جامعه بايد به شناخت ويژگيهاي فرهنگ آن جامعه انجام شود تا در پذيرش آن دشواريهايي به وجود نيايد .
2.فرهنگ افراد يك جامعه را قادر به پيش بيني رفتار يكديگر مي كند :
از ديگر ويژگيهاي فرهنگ ويكي از فضايل متعلق به يك فرهنگ ،آن است كه افراد را قادر به پيش بيني مي كند ،بدين معني ،هرفرد مي تواند برحسب رفتار وگفتار خود ،واكنشهاي ديگران را از پيش بداند . در واقع تنظيم رفتارها ،واكنشهاي هر فرد براساس پيش بيني است . ما مي دانيم كه براي دريافت واكنش مطلوب پدر ،مادر ،رئيس ،زير دست ،همكار ودوست خود چه رفتار وگفتارمي بايد داشته باشيم . به همين دليل ،در مقابل هر يك از آنها رفتار خاصي را انتخاب مي كنيم :
به يكي احترام مي گذاريم ،به ديگري اخلاص ومحبت نشان مي دهيم ،در برابر يك كرنش مي كنيم وبه ديگري پرخاش . گاه خود را عصباني جلوه مي دهيم وگاه لبخند مي زنيم . اصولاًخنديدن ،گريه كردن ،فرياد زدن بلند يا ملايم حرف زدن ،خواهش كردن وتهديد كردن در موقعيتهاي مختلف براي اين است كه عادتهاي فرهنگي ودرنتيجه واكنشهاي افراد را در مقابل رفتارهاي مختلف مي دانيم ومي توانيم پيش بيني كنيم .
3. فرهنگ آموختني است :
فرهنگ هر جامعه اي مجموع ويژگيهاي رفتاري واكتسابي افراد جامعه است واژه تعيين كننده در اين تعريف همان واژه اكتسابي است كه فرهنك را از رفتاري كه نتيجه زيست شناختي است متمايز مي سازد. وقتي فرهنگ در جامعه آموخته مي شود ،ثبات ودوام پيدا مي كند . در واقع تا زماني كه عوامل تغيير ودگرگوني فرهنگ ، قوي وقدرتمند نباشد ،اعضاي جامعه در برابر دگرگون شدن فرهنگ مقاومت ومخالفت مي نمايد . براي مثال در هر فرهنگي ،شيوه خاصي براي لباس پوشيدن وجود دارد ،فقط هنگامي اين شيوه دستخوش تغيير مي گردد كه تحت تأثير عوامل فرهنگي نو وجديدي (نو آوري وفرهنگي )قرار گيرد ومورد پذيرش اكثريت افراد جامعه واقع شود .
4. فرهنگ وسيله اي است براي كنترل اجتماعي :
از آنجا كه افراد ،شيوه هاي رفتاري والگوهاي فرهنگي جامعه را از طريق آموزش ياد مي گيرند ،فرهنگ وسيله اي است كه رفتار وتمايلات وكردار آنان را يكنواخت مي كند واز طريق مجازاتهايي كه اعمال مي كند باعث كنترل وايجاد نظم در جامعه مي گردد . كنترل اجتماعي “مجموع موانعي است كه جامعه به منظور جلوگيري افراد از كجروي اجتماعي در راه آنان بوجود مي آورد “.
به بيان ديگر مي توان آن را به عنوان مجموعه تأثيراتي توصيف كرد كه اعضاي يك جامعه را به همنوايي وا مي دارد .
هنگامي كه گروهي از كجروان با تعدد وهمبسشتگي خود ثباتي بدست آورند ممكن است به صورت يك ضد فرهنگ (مانند هيپي ها )در آيند . ضد فرهنگ خرده فرهنگي است كه ارزشها ،هنجارها ،وشيوه هاي زندگي آن اساساًبا فرهنگ حاكم در تضاد مي باشد. چنين گروهي آگاهانه برخي از مهمترين هنجارهاي جامعه بزرگتر را رد مي نمايد وبه امر مباهات نيز مي كند .
5.فرهنگ پديده اي پويا ،انتقال پذير وپايدار است :
فرهنگ فرآيندي است پويا كه از طريق آموزش از نسلي به نسل بعدي انتقال مي يابد ،ادامه پيدا مي كند ودگرگون مي شود فرهنگ با انتقال تجربه ها والگوها ،قالبهاي رفتاري را در ذهن افراد جامعه ،حك مي كند وزماني اين قالبهاي حك شد ؛آثار تجربه ها ،عميق ومداوم وپايدار مي شوند ،فرآيند حك كردن از طريق فرهنگ پذيري انجام مي گيرد .
فرهنگ پذيري يعني جامعه پذيري متعالي وژرف ونيز فراگيري فرهنگ جامعه ديگر اگر در هر يك از ما الگوهاي اكتسابي يك فرهنگ تداوم يابد وبه صورت بخشي از رفتارهاي ثابت ما در آيد اين فرآيند را فرهنگ پذيري گويند.
فرهنگ پذيري در مقياس وسيع وقتي رخ مي دهد كه جامعه اي مورد تهاجم جامعه ديگر قرار گيرد،فاتحان مي كوشند تا شيوه هاي زندگيشان را بر مغلوبانتحصيل كنند ومغلوبان نيز به نوبه خود شروع مي كنند به سازگاري با برخي اعمال فاتحان .البته برخي اوقات ويژگيهاي يك فرهنگ با فرهنگ ديگر هماهنگي نداشته ونسبت به انتقال آنها مقاومت مي شود . براي مثال :سر خپوستان آمريكايي از اسلحه گرم ونوشابه هاي الكلي استعمار انگليس با هيجان استقبال كردند ؛ولي نسبت بهخ مذهب آنها وطرز تلقي شان از كار بي تفاوت ماندند .
گوناگوني فرهنگي :
فرهنگ هر جامعه منحصر به فرد وشامل تركيبي از ارزشها وهنجارهايي است كه در جاي ديگر يافت نمي شود به عنوان مثال :در بسياري از جامعه هاي امروزي ،قتل عمد نوزادن يا كودكان خردسال يكي از زشترين جنايتها است ؛در حالي كه در فرهنگ چين نوزادان دختر را غالباًدر هنگام تولد خفه مي كردند ؛زيرا آنها به جاي اين كه داراي خانواده به شمار آيند سرباز خانواده تلقي مي گرديدند ونيز مسلمانان ويهوديان گوشت خوك نمي خورند ،حال آن كه هنودها آنها را مي خورند واز خوردن گوشت گاو خودداري مي كنند (گيدنز،42:1374)چينيها گوشت مار را مي خورند نه گوشت آدم ،در حالي كه مردمان گينه هاي جديد گوشت آدم را لذيذ مي دادند وبا لذت مي خورند دامنه گوناگوني فرهنگها چنان گسترده است كه ما فقط به طور غير مستقيم آ”ها را مي شناسيم وقتي درك وفهم شيوه زندگي وساخت رواني نيكان ما هم در جامعه خودمان نسبتاًمشكل است .
در اين جا به چند زمينه قابل توجه كه گوناگوني فرهنگها در آن نمايان مي گردد اشاره مي كنيم :
1. زبان :
زبان برترين عامل ومهمترين حامل ميراث فرهنگي انسان است ؛هيچ انساني بي نياز از زبان نيست . شخصيت ما در يك حد وسيع ،به كمك زباني كه از طريق فرهنگ جامعه به ما منتقل مي شود ،شكل مي گيرد ما فقط به كمك كلمات معنا دارا فكر مي كنيم ودنيا را از خلال آنها مي بينيم ؛ به كمك واژه هايي كه از طريق آموزش وپرورش ياد گرفته ايم با ديگران ارتباط برقرار مي كنيم ؛آموزش وپرورشي ه رنگ فرهنگ خاص جامعه را دارد .
زبانها در فرهنگها متفاوتند :نه تنها در شكل آنها بلكه همچنين در محتواي واژ هايي كه به كار برده مي شوند .مثلاًدر زبان سرخپوستان هو پي هيچ واژ هايي براي مشخص كردن زمان وجود ندارد . آنها نمي توانند آنچه را كه ما طول مدت زمان مي نمايم بيان كننده هوپي ها به مفهوم زمان فكر نمي كنند ،زيرا كه واژ هاي نهادي آن را در اختيار ندارند .
سواركاران مشهور آرژانتيني 200كلمه مختلف براي تشخيص وبيان رنگهاي مختلف اسبها دارند ،در حالي كه تنها چهار واژه براي ناميدن تمام گياهاني كه در دشتهاي آنجا يافت مي شود به كار مي برند . كشاورزان گينه نو براي سيب زميني كه محصول عمده آنان است ،هفت واژه مختلف دارند وعربها براي شمشير داراي صدها واژه مختلف اند كه اين خود نشانه اي است ازتكيه فراوان اين فرهنگ بر شعر وكلام موزون .يكي از عللي كه موجب مي گردد در زبانهاي مختلف تجربه ما به واحدهايي مجزا تقسيم شوند اين است كه در حقيقت تجربه هاي هر قومي كه زبان خاص خود را مي آفريند با تجربه هاي مردمان ديگر متفاوت است .
4. ادرا حسي :
از پژوهشهاي مردم شناسان مي توان مشاهده كرد كه وقتي افراد متعلق به گروههاي فرهنگي مختلف را با محركهايي كه ظاهراًيكسان هستند روبرو كنيم رفتارهاي ادراكي مختلفي از خود نشان مي دهند واين تجربه اياست كه در وهله اول در مورد رنگها بسيار صريح پديد مي آيد . اقوام مختلف در آفريقا رنگها را به يك صورت تشخيص نمي دهند .به عبارتي ،برخي رنگهاي روشن مانند قرمز ،نارنجي وزرد را از يكديگر باز نمي شناسند وبرخي ديگر رنگهاي تيره وسير ،مانند سبز،قهوه اي وسياه را با هم اشتباه مي كنند . ونظر مك لوهان در هر فرهنگ سلسله مراتب ترجيحي ميان هواس وجود دارد . مردمان در فرهنگهاي ماقبل با سوادي دنيا را با حواس 5گانه ومخصوصاًبا حس شنوايي ادراك مي رده اند . در حالي كه اين امر در فرهنگي كه خواندن متن نوشته وچاپ وجود دارد به گونه اي ديگر است خواندن موجب رشد طبيعي حس بينايي مي شود . (بادن 113:1374)
تجربه آنسبافروتجربه برونرو گودمن به اوضاع واحوال زندگي نزديك تر است واز جمله تجربه هايي است كه به نحو مستقيم تر براي روان شناسي اجتماعي سودمند است در هردو مورد ،ازمايش با كودكان انجام ومشاهده شده است كه آزمودنيها از ميان تمبرهايي كه ابعادشان يكي است آنهايي را كه ارزش پولي آنها بيشتر است بزرگتر مي بينند . همچنين كودكان آمريكايي تمبرهاي كشور خودرا بزرگتر ازتمبرهاي كانادايي مي بينند وبرعكس (استو تنزل 134:1368)برو نرو گودمن نيز به نوبه خود مشاهده كرده اند كه كودكان ضمناًابعاد سكه هاي پول را بزرگتر از ابعاد واقعي آن مي بينند ،در صورتي كه چنين ادراكي در مورد محتواهايي كه به شل سكه وبه اندازه آنها بريده شده اند به چشم نمي خورد ونيز مشاهده شده است كه اين وضع يعني بزرگتر ديدن سكه ها از متواليهاي مدور فدر كودكاني كه به خانواده هاي كم در آمد تعلق دارند نسبت با يدي كودكان خانواده هاي ثروتنمند نمايان تر است .
3.رفتار هيجاني :رفتار هيجاني با يك سلسله تغييرات فيزيولوژيكي همراه است كه احتملا در تمام انسانها پديد مي آيد اما ممكن است عوامل فرهنگي واجتماعي مختلف هيجانها را تحت تاثير خود قرار مي دهد .مثلا در جامعه هاي مختلف موقعيت هاي كه سبب هيجانهاي گوناگون مي شود متفاوت است .
غربيها غالبا ترجيح مي دهند كه با يكسان لباس پوشانيدن دوقلوها براي آنها ارزش قايل مي شوند .در يك قبيله استراليايي،مادر يكي از دوقلوها را از بين مي برد در قبيله اي از آفريقا رسم براين است كه مادر ودوقلوها را به مرگ مي سپارد (بادن 113:1374)در قبيله با ميكه كامرون به مناسبت اين واقعه ،به عكس ،جشن وسرور بزرگي برپا مي شود :پدر ومادر اسم خود را عوض مي كنند ودو بازوبند به بازوي خود ومادر دو گردن بند به گردن خود مي بندد(استوتزل،118:1368)
در مورد آثار خارجي هيجانها ي ديگر كه ظاهراً اساسي ترند همين تفاوتها مشاهده مي شوند مثلاًگريه كردن به علامت رنج احتمالاًعموميت دارد ولي ،عوامل فرهنگي در تعيين زمان ومكان وحتي شدت گريه مؤثر واقع مي شود . چيني ها معتقدند كه ابزار خشم هيچگاه موجه نيست ولي آنها اصرار دارند كه غم واندوه بايد در ملاءعام ابراز گردد سرخپوستان آمريكا توقع دارند كه وقتي مردي زن يا فرزندش مي ميرد تا مدتي بعد از مرگ آنها زار ي كند وبه صداي بلند بگريد. (استوتزل ،207:1368)
5. نظام خويشاوندي :
همه فرهنگها داراي شكل مشخصي از نظام خويشاوندي هستند كه در آنارزشها وهنجارهاييدر ارتباط با ازدواج وجود دارد يكي از ويژگيهاي جالب ازدواج كه مي توان گفت كلي ترين وجهاني ترين اصل اجتماعي مربوط به آن است ممنوعيت ازدواج با بعضي از خويشاوندان مانند ازدواج با پدر ومادر ،خواهر وبرادر،دختر وپسر وامثال آنهاست .
برخي از ازدواجها ممنوع است ،به جهت اين كه به عنوان تابوي زنا با محارم يعني منبع اخلاقي نيرومندي عليه تماس جنسي بين طبقات معيني از خويشاوندان شناخته مي شود ولي محتواي اين ممنوعيتها از فرهنگي به فرهنگ ديگر تفاوت مي كند مثلاًدر برخي از جامعه ها ازدواج بين دختر عمووپسر عمودر شمار ازدواج با محارم است ودر جامعه هاي ديگر اين طور نيست حتي اين ممنوعيت در واردي شامل همه افرادي كه داراي يك نام خانوادگي هستند ،نيز مي گردد”در كره جنوبي “پادشاهان قديم مصر موظف بودند با خواهران خود ازدواج كنند . در برخي از مناطق فنالند

پایان نامه ارشد با موضوع تفكر، كنند، گيرد

كند پس بايد شب را مطالعه كند تا براي امتحان فردا آماده باشد ،مهماني را بعداًنيز هم مي توان رفت . من در اين موقعيت مجبور به ارزيابي هر دو ادعاست ؛مطالعه يا مهماني شايد من راضي شود بيشتر وقت شب را به مطالعه بپردازد ودو ساعت آخر وقت را در مهماني بگذراند از نظر فرويد ،تصميم در اين باره به توانايي هاي نهاد ومن برتر بستگي دارد تا من را متقاعد كند .
نظريه ي شناختي رشد پياژه :
پياژه روانشناس سرييسي كوشيده است به دور از هنجارهاي اجتماعي وپيش رويدادهاي بزرگسالان به درك وتحليل وديدگاه كودك بپردازد خواسته است زندگي روزانه كودك را با تمام پريشاني ،اضطراب و آشفتگيهايش بازسازي كند . اين نوآوري ودگرگوني در روش نگرش ،نتايجي به بار آورده كه با ژرفترين واستوارترين اعتقادمان مارا درباره ي دوران كودكي زير رو كند .
از نظر پياژه ساختار شخصيت در يك فرآِند تدريجي (پلكاني )شكل مي گيرد و آگاهي از خود مستلزم مقايسه مداوم ميان من وديگري است . تأكيد او بيشتر بر تواناييهاي شناختي ،يعني ظرفيت به كار گيري درك انسان از تفكر ،حافظه وديگر فرآيندهاي ذهني براي دست يابي بر دانشهاست .
پياژه بر اين باور بود در سال( 1970)كه توانايي شناختي كودك طي چهار مرحله ي اصلي رشد مي يابد اين مراحل در ارتباط با سن كودك است زيرا اولآًمغز كودك بايد در طول زمان رشد يابد تا بتواند برخي از انواع شناختها را درك كند . تءثير تجربه در طول زمان بدست مي‌آيد به همين دليل ،اگر بشنويم كودك شش ماهه اي صحبت مي كند يا كودك هشت ماهه اي درباره ي ارتباط وكنش متقابل نمادي بحث مي كند حيرت زده مي شويم . مراحلي كه پياژه از تولد تا دوازده سالگي وپس از آن را شامل مي شود به شرح زير است :
1. مرحله حسي -حركتي :
مرحله حسي-حركتي شامل دوسال اول زندگي كودك است كودك در خلال اين سالها ،تجربه هاي حسي (ديدن اشياء)وفعاليتهاي حركتي (لمس كردن چيزها)را به كمك حواس خود ياد مي گيرد وكشف مي كند كه با دست يابيبه چيزهايي يا رنگ روشن ،مانند اسباب بازي هاي متحرك با جغ جغه ،قادر است آنها را لمس كند ،بغل بگيرد ياحتي تكان دهد .كودك در چنين حالي قادر به نشخيص خود از محيط اطراف است در سه يا چهار ماهگي ،كودك توانايياين كار را ندارد ،امادر 9ماهگي شروع به جستجوي اسباب بازي كرده ،آن راهنگام حركت با چشم دنبال مي كند در اين حال است كه كودك تميز مي دهد كه اسباب بازي داراي موجوديت خاص ومستقل است .
2.مرحله قبل از تفكر =مرحله تفكر شهودي:اين مرحله از دوسالگي تا هفت سالگي را در برمي گيرد پياژه اين مرحله را مرحله ماقبل تفكرناميد زيراكه در طي اين دوره كودك قادر به انجام بسياري از فعاليتها ي ذهني نيست وبه طور كامل برخي مفاهيم اساسي چون وزن،اندازه،سرعت،علت ومعلول را درك نمي كند .توانايهاي آشكار كودك در اين مرحله اغواكننده وكاه خطر ناك است .مثلا مربي كودك به او مي گويد همين جا بايست ،تكان نخور.مبادابه خيابان بروي سپس براي اطمينان خاطر ممكن است از او بپرسند :قرارشد چه كار كني وكودك موضوع را توضيح دهد ،در اين جا چنين به نظر مي رسد كه كودك خطر را درك كرده است اما در واقع چنين نيست كودك هنوز سرعت اتومبيل وعلت ومعلول را به طور درست درك نمي كند وبه همين دليل در خيابان صدمه مي بيند يا كشته مي شود . بنابراين اگر چه كودك حرفهاي مربي رافهميد ولي هوز جوانتر از آن است كه بتواند قضيه را دوبار خطر سرعت اتومبيل بفهمد .از سوي ديگر وجه تسميه تفكر شهودي آن است كه كودك در اين سنين با تخيلاتي شبيه شهود يا اشراف هنرمندان وانديشمندان بزرگ زندگي مي كند ،با اين تفاوت كه شهود كودك از مقوله نا آگاهي است “جان پنداري “عروسكي در كودك در بغل دارد به او غذا مي دهد خسته شدن توپ بازي ،ودهها مثالديگر از اين نوع تفكرات شهودي كودك حكايت مي كند .
3. مرحله تفكر عيني:يا مرحله تفكر انضمامي :
در اين مرحله كه كودكان هفت تا دوازده سال را شامل مي شود ،كودكان قادر به استدلال وضعيتهاي عيني هستند آنها تجربه ها ومهارتهاي شناخت را كه لازمه زندگي روزمره است ،فرا مي گيرند . اندازه ،سرعت، وزن ،زبان وعلت ومعلول را مي فهمند وبر خلاف كودكان جوانتر ،آنها قادرند از ديگران قدر داني كنند وهمچنان كه “ميد “معتقد است نقطه نظرات واعمال ديگران را با رفتارها ونقطه نظرات خود هماهنگ وهمراه سازند ،اما هنوز توانايي تفكر انتزاعي را ندارند يا در واقع ،تفكر آنها منضم به حضور شي ءيا شخص است وچون شي ءيا شخص رفت ،تفكر هم پس از مدتي ناپديد مي شود .
4.مرحله ي تفكر انتزاعي =مرحله تفكر منطقي :
در اين مرحله كه معمولاًپس از دوازده سالگي وآغاز دوره بلوغ روي مي دهد نوجوان مي تواند مفاهيم انتزاعي را كاملاًدرك كند بدون آنكه لازم باشد به دنياي مادي رجوع كند . در اين مرحله نوجوان مي تواند تصور دوست داشتن كسي را بكند كه وجود ندارد ،يا مفهوم مرگ را بدون آنكه كسي بميرد درك كند او مي تواند درباره ي نظرها وبينش هاي مختلف با دقت وهوشياري فكر كند وقادر است تا در مورد عمليات پيچيده رياضي ،مسائل اخلاقي وقوانين منطقي به بحث بنشيند وبه حل مسائل ومشكلات اقدام نمايد ونيز به اظهار نظر ونقد وتحليل در زمينه مسائل سياسي فلسفي بپردازد .
به نظر مي رسد كه فرآِند جامعه پذيري شناختي در همه جاي جهان عموميت دارد به اين صورت كه در همه جامعه ها مردم از مراحل متوالي يكسان رشد عبور مي كنند ،ليكن محتواي اين مراحل از لحاظ فرهنگي متغيير است ،چه چيز وچقدر مي آموزيم به محيط اجتماعي بستگي دارد . اگر در فرهنگ ما اعتقاد براين است كه زمين مسطح است پس از طريق همين مفاهيم جهان را تفسير خواهيم كرد حتي درون يك جامعه معين نيز عوامل اجتماعي يا فرهنگي ،گروهاي مختلفي از مردم را به وجود مي آورد كه شيوه هاي متفاوت در باره موضوعهاي مختلف فكر مي كنند چنانچه زنان ايراني به گونه اي جامعه پذير شده اند كه احتمالاًبيش از مردان به خانه داري وبچه داري فكر مي كنند .

فرهنگ وشخصيت
يكي از ويژگيهاي انسان ،دارا بودن نيروي انديشه است . انسان به ياري انديشه توانسته است بر خلاف ديگر حيوانات خود را از تسليم ووابستگي بي قيذ وشرط به طبيعت بر هاند و براي مبارزه وتسلط بر آن ،شيوه ها ،وسيله ها وروشهايي را ابداع كند كه ما مجموعه آنها را فرهنگ مي ناميم . در واقع انديشيدن يك نيروي دروني وفرهنگ آفريني تجلي بيروني آني است .به همين دليل است كه انسان شناسان براي آدمي هنري بزرگتر از فرهنگ آفريني نمي شناسند وگوناگوني پاسخگويي به نياز هاي اوليه انسان را فرهنگ مي دانند .
تعريف فرهنگ :
فرهنگ شامل همه فعاليتهاي انسانها وسيماي واقعي آنان است در واقع فرهنگ تمام آن ساخته ها ،انديشه ها ،نهادها ،اداب ورسوم ،روشهاي اخلاقي ونظاير آنهاست كه تماميت آ”ها محيطي را بوجود آورده كه ساخته وپرداخته خود انسان است به بيان ديگر ،فرهنگ مجموعاًكوششهاي انسان است براي انطباقش با محيط واصلاح شيوه هاي زندگيش (لينگ ،85:1346)وبالاخره آنچه جامعه مي آفريند وبه انسان وا مي گذارد فرهنگ نام دارد . (اگ برن ونيم كوف ،133:1357)

عناصر اصلي فرهنگ :
مفهوم وسيع وگسترده فرهنگ كه شيوه هاي زندگي مردم را در تمام كره زمين در بر مي گيرد به طور مشخص به اجزا وعناصر متفاوتي كه در عين حال به هم وابسته اند تشكيل شده است فرهنگ به لحاظ تحليل ،غالباًبه دو حوزه مادي وغير مادي (معنوي )تقسيم مي شود . هر چيزي را كه انسان در ارتباط با رفع نيازهاي مادي اش به طبيعت افزوده است در حوزه مادي قرار مي گيرد .
هزاران سال پيش انسان با پي بردن به اينكه مي تواند با استفاده از پديده هاي مادي پيرامون خود ،نيازهايش را بهتر بر آورد ،آفريدن وساختن ابزار ووسايل را آغاز كرد وبدين وسيله نخستين گام را در راه رهايي خود از وابستگي به طبيعت برداشتشناخت اين گونه ابزار ووسايل وشيوه هاي كاربرداستفاده از آن را تكنولوژي يا فن آوري گويند . اما آنچه كه شامل ابداعات انتزاعي انسان مي شود وبر رفتارهاي او اثر قابل ملاحظه اي مي گذارد فرهنگ غير مادي (معنوي )نام مي گيرد .

چها ر مورد از ابداعات عبارتند از باورها -ارزشها -هنجارها ونمادها
1. باورها :
باورها مفاهيمي كلي ومبهم در باره جهان وماهيت جامعه هستند كه مردم جامعه درستي آنها را به عنوان واقعيت قبول دارند . از آنجا كه خاستگاه باورها ،تجربه ها وسنتها ويا روشهاي علمي مي باشند ،آنها مي توانند تدثير نيرومندي بر رفتار داشته باشند . افراد هريك ازجامعه ها ،تصور مي كنند كه باورهايشان،منطقي ترين ،باثبات ترين ،عاقلانه ترين ودرست ترين است . البته برخي باورها درست وبعضي نادرست است . اما جامعه شناسان بيشتر به نقشي كه باورها در فرهنگ وشيوه هاي زندگي مردم دارند ،توجه مي كنند .
2.ارزشها :
واقعه يا چيزي كه مورد اعتناي جامعه قرار گيرد ،ارزش اجتماعي نام دارد . در واقع هر چيزي كه براي يك نظام اجتماعي مورد نياز ،محترم ،مقدس وخواستني ومطلوب تلقي شود ،جزءارزشهاي آن جامعه است . درستكاري ،امانتداري ،احترام به حقوق ديگران ،آبروداري ،رعايت والدين ومانند آن فقط چند نمونه از اين گونه ارزشهاي اجتماعي است .

3. هنجارها :
هنجارها به معيارهاي اجتماعي گفته مي شود كه رفتار درست يا نادرست را در يك جامعه يا دريك گروه مشخص ميكنند . آنها راهنماهاي آشكاري هستند براي اينكه مردم يك جامعه چگونه بايد در شرايط خاص رفتار كنند به عنوان مثال :هنگامي كه عده اي در جاي منتظر كاري باشند كه به نوبت انجام مي شود ،بايد صف تشكيل دهند .
3. نمادها :
نمادها هر نوع پديده هاي جسماني -كلمه ، موضوع ،رنگ صدا،احساس،بو،لحظه،طعمهستند كه براي مردم داراي معني با ارزش باشنددرواقع نماد عبارتند از هر چيزي كه بتوان آن را به طور معني دارچيز ديگري را معرفي كرد . به اين ترتيب نمادها حاصل اطلاعاتي هستند كه ما را قادر مي سازند به شيوه اي كه براي ساير موجودات امكان پذير نيست از اطلاعات گوناگون استفاده نماييم واين اطلاعات را مبادله كنيم ،زيرا نمادها ،ما را قادرمي سازند،بسياري از ريز كاريها ،گوناگونيها وجنبه هاي پيچيده تجربه هاي خود را براي ديگران بيان كنيم ،آنها را ضبط وثبت كنيم متراكم كنيم فانبار كنيم،تركيب كنيم ويا به كار بنديم .
ويژگيهاي فرهنگ :
برخي از ويژگيهاي فرهنگ را مي توان چنين بر شمرد :
1.فرهنگ مجموعه اي منظم وكليتي سازمان يافته است :
فرهنگ مجموعه منظمي است از دانشها ،باورها ،هنرها ،اخلاقيات ،قوانين ،عادات ،آداب ،وبسياري چيزهاي ديگر كه انسان به عنوان عضو جامعه از جامعه به دست مي آورد ووقتي مي گوئيم “مجموعه منظم “منظور اين است كه بين اجزاي فرهنگ ارتباطي مستقيم يا غير مستقيم وجود دارد وهر جزءدر بقاي كل نقش ايفا مي كند . از آنجا كه فرهنگ حاصل جمع عناصر مستقل از يكديگر نيست وهر ويژگي فرهنگي نسبت به ويژگيهاي فرهنگ كل معني پيدا مي كند بايستي آن را مانند كليتي كه داراي پيوستگي خاص است در نظر گرفت رفتارهايي كه از نظر يك مشاهده كننده غير معقول به نظر مي رسد ،زماني كه اين رفتارها در چارچوب فرهنگ كل قرار داده شوند ،معقوليت پيدا مي كنند .
بدين ترتيب ،متوجه مي شويم كه تغيير در عنصري از يك نظام فرهنگي ،موجب بروز واكنشهاي غالباًغير قابل پيش بيني وگاه پياپي ،در مؤلفه هاي ديگر نظام مي گردد . ايجاد تغيير در يكي از روستاهاي اطراف تهران را مي توان در اين باره مثال زد .
در سه دهه پيش زنان اين روستا براي شستن رختها وظرفها به كنار نهر آب مي رفتند وفاضلاب را در آن مي ريختند . مركز بهداشت به منظور جلوگيري از آلوده كردن آب آشاميدني تصميم گرفت رختشويخانه اي مدرن با ديواره هايي كه آن را از هم جدا مي كرد بسازد اما اين كار مورد استقبال زنان

پایان نامه ارشد با موضوع ناصر خسرو، جهان خارج

ي بودن “،”استقلال داشتن “و”كنجكاو بودن “را در فرزندان خود به وجود مي آورند . از سوي ديگر ،والديني كه از طبقه ي كارگر برخاسته بودند بيشتر بر همنوايي ظاهري با قوانين تأكيد مي كردند وعلاقه مند بودند كه فرزندانشان مرتب وتميز بود . واز قوانين پيروي كنند .
تفاوتهايي طبقاتي در فرآيند جامعه پذيري به طور مستقيم وابسه به هدفها در آينده است والدين برخاسته از طبقه كارگر معمولاًبر اين باورند كه موفقيتهاي شغلي وتداوم آن بستگي به توانايي فرزندانشان در همنوايي واطاعت از قانون دارد . اما والدين طبقه متوسط موفقيت آينده را نتيجه ي جسارت وابتكار فرزندان خود مي بينند . از اين رو ،احساس فرزندان بر خاسته از طبقه ي متوسط بر اين است كه كنترل بيشتري بر سرنوشت خود اعمال كنند .
زبان نيز عامل مهم همبستگي اجتماعي وابزاري است كه انسان به ياري آن بر ديگران نفوذ مي كند ونفوذ مي پذيرد والگوهاي رفتاري لازم را فرا مي گيرد. روشن است كه اگر كسي نتواند زبان ويا برخي ديگر از انواع ارتباط نمادين را بياموزد ،هرگز نخواهد توانست به الگوي فرهنگي آراسته گردد. گفته مي شود “ايزابل “هنگامي توانست به دنياي ديگران راه يابد كه فهم معناي واژه ها را آغاز كرد بسياري از ما سرگذشت هلن كلر را مي دانيم كه چون كروكور بود از دنيا به كلي جدا شده بود تا آنكه آموزگارش نخستين ارتباط را با او برقرار كرد . هلن كلر در يك برهه حساس از زندگي خود ،ناگهان دريافت كه آموزگارش بر روي دست او علامتي به نشان آب مي نويسد انديشه اين كه هر چيز نامي دارد در ذهن او بيدار شد وپس از آن پيشرفت وسرعتيادگيري در او آغاز شد .
نظريه هاي جامعه پذيري :
بر خلاف پندار بسياري از فلاسفه كهن ،كودك در دم زادن هيچ گونه انديشه اي درباره ي خود وهمچنين جز خود ندارد ؛بلكه در فرآيند جامعه پذيري وكنش متقابل با ديگران خود را به عنوان موجودي مستقل وجدا از ديگران باز مي شناسد “خود”داراي يك هويت شخصي است وديگران در برابر آن واكنش نشان مي دهند .
همه نظريه هاي جامعه پذيري كه مورد پذيرش انديشمندان علوم اجتماعي نوين اند ،بر اين ديدگاه استوارند كه هر آنچه مربوط به شخصيت انسان است از جامعه به دست مي آيد وفطري وغريزي نيست . ديدگاههاي پيشين كلاًبر عواملي چون وراثت تأكيد داشتند وبر آن بودند كه مثلاًكودكان “اشراف”يا طبقات بالا از خون برتر ،يا به گفته امروزيها از ژن برتر برخوردارند . جامعه شناسان وروان شناسان معاصر ،استقلال كلمه “من “را آغاز پيدايي شخصيت وحاكي از آگاهي كودك نسبت به وجود انساني خود در ميان ساير انسانها مي دانند .

نظريه هاي جامعه شناختي جامعه پذيري
نظريه هاي جامعه شناختي براي اين نكته تاكيد دارند كه خود محصول فرآيند يادگيري وكنش متقابل اجتماعي است .اين نظريه ها روشن مي كنند كه ويژگي هاي شخصيت بيشتر ناشي از محيط هستند تااز وراثت.
نظريه خود آيينه اي كولي
چالز هورتن كولي (1964)اصطلاح خود آيينهاي را براي نشان دادن اين معني كه ما خود را در آيينه رفتار ديگران با ديگران مي بينيم به كار مي برد.مفهومي كه ما از “خود “داريم ،يعني اين كه چه كسي هستيم وچگونه هستيم اين مفهوم ،از كنش هاي متقابل ما با ديگران بوجود مي آيد بازخوردهايي كه ما از مردم درباره خودمان مي گيريم به ما مي فهماند وي مي قبولاند كه چه كسي هستيم وچگونه آدمي هستيم “كريمي 52:1370″كودك آنچه را كه در نخستين مراحل رشد “خود “دروني مي كند ،در واقع ،از ديگران تقليد مي كند وياد مي گيريد . او به چيزي مي گويد “شير “”مامان “”بابا “و … كه آنها مي گويند . كودكي كه در آغاز سخن گفتن به جاي اين كه بگويد “من شير مي خواهم “مي گويد :”ني ني شير مي خواد “اين نقص كلامي او دليل روشني است بر اين كه كودك آگاهي از خود واز نام واز وجود خود ندارد وآنها را از ديگران مي‌آموزد ؛يعني كودك خود را به جاي ديگران مي گذارد واز دريچه ي چشم آنان به خود نگاه مي كند ودر نتيجه تصويري كه از خود دارد در واقع‌؛تصويري است كه ديگران از او ساخته اند .
كولي معتقد است كه مفهوم خود در دوران كودكي شكل مي گيرد وسپس در طول زندگي كه همزمان كه شخص وارد موقعيت اجتماعي جديد مي گيرد ودوباره ارزيابي مي شود ناصر خسرو شعري دارد كه موبه مو با اين مفهوم تطابق دارد :
آيينه ام من ،اگر تو زشتي ،زشتم
گر تو نكويي ،نكوست سيرت وسانم
كولي بر اين باور است كه مفهوم خود آيينه اي از سه عنصر اصلي ساخته مي شود :
1. ظاهر ما به چشم ديگري چگونه مي نمايد “تصوير سيمايي ظاهري ما “.
2. داوري آنها درباره ي ظاهر ما چيست ؟
“تفسير واكنش ديگران ”
3.چه احساسي از خود براي ما پديد مي آيد ،غرور يا احساس سرشكستگي (رشد مفهوم خود )بنابراين از نظر كولي تصور افراد در باره يكديگر واقعيتهاي اجتماعي را تشكيل مي دهد واين واقعيات فرد را قادر مي سازد تا تصور “خود “را رشد دهد .
نظريه ي نقش پذيري ميد:
به نظر “جورج هربرت ميد “يكي از نتايج جامعه پذيري توانايي پيش بيني انتظارات ديگر از ما شكل دادن به رفتارمان بر طبق آنها ،مي باشد او استدلال مي كند كه اين توانايي از طريق نقش پذيري بدست مي آيد ميد از طريق مشاهداتي كه درباره ي كاركردهاي بازي انجام داد . نشان مي دهند كه چگونه كودك با بازي كردن نقش ديگران (والدين ،هم بازيها ،قهرمانان )ودروني كردن رفتار آنان از نظر فكري رشد مي يابد وجامعه پذير مي گردد . كودك بدين سان مقررات بازي را ياد مي گيرد ودر ضمن مي آموزد كه خود را به عنوان يكي از اعضاي گروه بپندارد ؛در حالي كه بوسيله ي نقشي كه دارد از ديگران متمايز ومتفاوت مي شود . براي ميد آنچه دربازي مي گذرد ،تصويري از زندگي روزمره ي است . خود كودك از طريق همانندي با ديگران در نقشهايي كه ايفا مي كند وخصوصاًبه وسيله ي دروني كردن “ديگران به طور عمد “رشد مي يابد وهمچنين ،كودك “خود “را با تميز وتشخيصي كه بين نقش خود وديگران مي دهد ،مي سازد .(روشه ،60:1367)
ميد رشد “خود “را در سه مرحله نشان مي دهد :
1.مرحله آمادگي “تقليد ”
مرحله ي آمادگي كه در دوران كودكي رخ مي دهد وشامل سالهاي دوم وسوم زندگي مي شود ،كودكان رفتار ديگران مثل نحوه قاشق گرفتن يا راه رفتن يا اشاره هاي ضمني را تقليد مي كنند ؛اما خاصيت وعلت وجودي آن را كمتر درك مي كنند . اين امر واقعاًنقش پذيري نيست ؛ولي آمادگي براي پذيرش نقش را فراهم مي سازد . كودك در طي چنين سالهايي رفته رفته خود را در مقام ديگران مي گذارد ،يعني نقش هاي ديگران را بازي مي كند ،ما اين عمل به صورت كاملاًتقليدي وناآگاهانه انجام مي شود . براي اين مثال :كودكي ممكن است اداي روزنامه خواندن پدرش را در بياورد ،وروزنامه را برعكس بدست بگيرد اين عمل در ابتدا براي كودك تقريباًبه معني است كه فقط مي داند كه مي خواهد كارهاي ديگر اعضاي خانواده را انجام دهد ؛ولي از خود آگاهيومشاهده خود در اين عمل اثري ديده نمي شود .
2.بازي بدون قاعده :
كودكان در چهار يا پنج سالگي وارد صحنه ي بازي مي شوند ودر نقش مادر ،پدر ،معلم ،پليس و…بازي مي كنند آنان با كفش والدين خود راه مي روند و وانمود مي كنند كه بزرگسال هستند ويك عروسك را سرزنش مي كنند ويا خانه بازي مي كنند وامثال اينها . كودكان در اين بازيها از طريق وانمود كردن به پذيرش نقش ديگران خاص ،نخستين مراحل يادگيري را مي گذرانند ؛يعني دنيا را از ديد گاهي غير از ديدگاه خود مي بينند. (رابر تسون،122:1372)
3.بازي باقاعده :
بازي باقاعده (بازي گروهي عبارت است از فعاليتهاي گروهي كه در آن نقش هر بازيگر شركت كننده .ايجاب مي كند با يك يا چند بازيكن ديگر كنش متقابل داشته باشد .
بازي باقاعده ،برخلاف بازي بي قاعده كاري جدي است واز كودكان انتظار مي رود نقشهايي كه بر عهده مي گيرند انجام دهند ورفتارهاي ديگر بازيكنان را به طور مؤثر فرا گيرند ؛زيرا هر بازي باقاعده داراي يك چهارچوب مقرراتي است مثلاًدر بازي فوتبال ،بازيكنان نه فقط بايد با وظيفه ونقش خود ،آگاه باشند ،بلكه به نقش ديگر بازيكنان نيز بايد آگاهي داشته باشند . در واقع در هر لحظه از بازي هربازيكن ،تصوري از شيوه عمل وحركت ساير بازيكنان ودر آن واحد ،خود را در نقش ديگر بازيكنان نيز احساس كرد ودر نتيجه ،حركات وپاسخهاي خود را كنترل وپيش بيني كند .
نظريه هاي روان شناختي جامعه پذيري :
روان شناسان ،جامعه پذيري را به عنوان مبارزه اي ميان فرد وجامعه تلقي مي كنند ومي گويند فرد مدام در حال گرايش به دور افكندن قيد وبندهاي اجتماعي وهنجارهاي جامعه است . آنها كسب شناخت (دانش )را نيز نتيجه ي رويارويي ومجادله فرد (ذهن )ومحيط (عينيت )مي دانند .
نظريه جامعه پذيري فرويد :
زيگموند فرويد ،جامعه پذيري را فرآيندي مي داند كه از طريق آن هنجارهاي والدين را به صورتي عمقي مي پذيرد وبه كسب من برتر مي پردازد از نظر او ،از آنجا كه مايه وخاستگاه “من “و”من برتر “را محيط تهيه مي بيند ،عوامل اجتماعي يا تشكيل اين دو پديده به درون فرد منتقل مي شوند بدين شكل فرد “جامعه پذير “مي گردد. فرويد سه بخش متمايز شخصيت را به زير تشخيص مي دهد :
1. نهاد :
“نهاد “بخشي از شخصيت انسان است كه با خود انسان زاده مي شود واز غرايز اوليه ناخود آگاه انسان است كه هيچ گونه به قيد وبندي نمي شناسد وفعاليت آن بر اسصل ذلت استوار است ومي خواهد به سرعت ارضاءشود اين نيروي رواني كه منشاءزيستي دارد ،مايهي زندگي و پايه ي اصلي شخصيت است و “من “و”من برتر “از آن منشعب مي شوند وبراي فعاليتهاي خود نيرويي لازم را از آن مي گيرند .
2.من :
پس از مدت كوتاهي كه از تولد كودك مي گذرد ،بخشي از نهاد در برخورد وتماس با واقعيت به “من”تبديل مي شود “من” گرچه از همان زيست مايه براي كار خود استفاده مي كند ولي كاركردهايش باخصوصيات “نهاد “كاملاًتفاوت دارد. “من “بر اساس اصل واقعيت عمل مي كند يعني به شرايط وواقعيت موجود براي ارضاي نيازها يا بر آورده شدن آرزوهاي خود توجه دارد ومي تواند ناكامي را تحمل كند . “من “تلاش مي كند كه توقعات وانتظارات نهاد را در رابطه با واقعيت از يك سو در رابطه با من برتر از سوي ديگر تسهيل كند ،ودر مقابل تهديدهاي دروني وبيروني توسط ساز وكارهاي دفاعي از خود دفاع كند .
در واقع اين رشد “من “است كه منجر به رسيدگي عاطفي، جنسي،اجتماعي ،و…مي شود . در افراد با شخصيتهاي نارسيده “من “ضعيف وشكننده است . مرزهاي آن استحكام كافي ندارد ودر اثر حوادث ناگوار ويا ناكامي ،ممكن است تاب فشار را نداشته ودر هم فرو شكسته شود .

3. من برتر :
بخشي از من در نتيجه معيارها وارزشهاي خانوادگي ،اخلاقي ،مذهبي واخلاقي به من برتر تبديل مي شود در واقع من برتر محل ارزيابي رفتاري فرد است وجايگاه وجدان بنابراين سرزنش كننده وارشاد كننده است . نفوذ والدين در رشد من برتر بسيار قوي است اما ديگر افراد با اقتدار مانند معلمان يا پليس نيز در رشد آن بي تأثير نيست .
تضاد ميان سه بخش شخصيت :
به نظر فرويد ستيز بين نهاد ومن برتر اجتناب ناپذير است وبين خواسته هاي آن دو يك بر خورد دروني وجود دارد تا در نهايت من ساخته شود . من بايد با فشارهايي كه از سه جهت جهان خارج ،نهاد ،من برتر -وارد مي شود ،مقابله نمايد . فرويد مي گويد در زندگي روزمره هر كس مي تواند به آساني تضاد بين سه بخش شخصيت را عيناًمشاهده كند . فرض كنيد دانشجويي كه روز بعد امتحان مهمي دارد به يك مهماني دعوت شود در اين مهماني كه دوستان نيز جمع هستند بساط خوردني گپ زني ،وشب زنداري گسترده است . در اين وضعيت نهاد ،دانشجو را به رفتن مهماني تشويق مي كند ،زيرا براي لذت بردن بايد به مهماني رفت اما من برتر كه فقط مقابل نهاد است به او هشدار مي دهد كه اين امتحان سرنوشت او را تعيين مي

پایان نامه ارشد با موضوع خانواده ها

:
وظيفه اصلي هر جامعه باز توليد خود است براي خلق اعضايي كه رفتارها،آرزوها وهدفهايشان با رفتارها،خواسته ها وهدفهايي كه از طرف جامعه مناسب تشخيص داده مي شود ،تطبيق كند . از طريق فرآيند نيرومند وهمه جا حاضر جامعه پذير ي است كه نيازهاي جامعه به نيازهاي فرد تبديل مي گردد .
جامعه پذيري فرآيند يادگيري است ؛اين فرآيند وسيله اي است كه از طريق آن ما مهارتهاي اجتماعي مانند رانندگيبا اتومبيل ،غذا خوردن با قاشق ،چنگال و…را مي آموزيم . وهمچنين جامعه پذيري وسيله اي است كه در خلال آن ياد مي گيريم كه چگونه دنياي خود را بشناسيم وچگونه با ديگران رابطه متقابل برقرار كنيم ويا اين كه مرد بودن يعني چه وزن بودن يعني چه وديگر اينكه در هر شرايطي چه بايد كرد وچه نبايد كرد واصولا جامعه چه چيزي را خوب مي داند وچه چيزي را بد .
مردم اغلب چنين خوب مي پندارند كه جامعه پذيري مترادف است با تربيت كودك .اين حقيقت دارد كه آموزش سازند. واصلي،در مراحل ابتدايي زندگي رخ مي دهد وبه همين دليل كودكان بايد ارزشهاي اساسي،دانشها،وباور هاي فرهنگي جامعه خود را ياد بگيرند.
بخشي از جامعه پذيري كه در دوران كودكي به وقوع مي پيوندد ،بدان”جامعه انتظاري “مي گويند”واين همان شيوه اي است كه كودكان ارزشها ،سو گيري هاييكه درآينده با آن مواجه خواهند شد ياري مي گيرند.
باز جامعه پذيري(دوباره اجتماعي شدن ):
جامعه پذيري در دوران كودكي به پايان نمي رسد ،ولي به هرحال در سراسر زندگي آدمي ادامه مي يابد .بزرگسالان هم دوباره اجتماعي (باز جامعه پذيري)مي شوند وهنجارها ،ارزشها وانتظارات جديدي را مي آموزند.
در هرگروه يا سازمان جديدي كه عضو مي شويم ويا هر رابطه دوستي برقرار مي كنيم يا در هر تجربه اي كه در زندگي بهدست مي آورديم .ناچاريم كه هويت هاي جديدي را كسب كنيم وبراي هنجارهاو ارزشها ي جديدي “اجتماعي”مي شويم.براي برخي از شغلها ي خاص اجتماعي شدن دوباره به ماكمك مي كند كه انتظارات قبلي خود را كنار گذارده وبرداشت واقع بينانه تري را از اين شغلها ي به دست آورديم به عنوان مثال دانشجويان جديد پليس معتقدند كه شغل آنان حفاظت از مردم است ،بنابراين بايد بياموزند كه زور چيز مناسبي است وگاه بدان احتياج است.برخي اوقات اجتماعي شدن دوباره بزرگسالان از طريق زور صورت مي گيرد تا اين كه هدف هاي مهم سازماني واجتماعي بهتر برآورده شود .ارتباط گروهي از افراد در زندانها ،بيمارستان هاي رواني وپادگان هاي نظامي با جامعه بيرون قطع مي شود واين افراد مجبور مي شوند كه يك زندگي محدود كنندهاي را تحمل كنند.در چنين وضعيتي تجربه هاي جامعه پذيري پيشين به گونه اي منظم از بين مي رود وبه تجربه هاي جديدي شكل مي گيرد كه منافع گروه را تامين كند مثلا در يك پادگان نظامير ،فرد مي آموزد كه هويت پيشين خود را به عنوان يك غير نظاميكنار گذارد.وهويت جديد سر باز ي را پيش گيرد .او بايد بياموزد كه چگونه همچون يك سر باز فكر مي كند و عمل نمايدونيز بايد ياد بگيرد كه دنيا را از ديدگاه يكسرباز نگاه كند .براي كمك به سربازاني كه تازه وارد خومت مي شوند بايد به آنان يا وداد كه هويت پيشين خود را عوض كنند وموقعيت هاي جديد را بپذيرند همه اين كار ها براي آن است كه فرد آنان از بين برود.
همه مي دانيم كه موقعيت هايي نيز وجود داشته است كه در آن اجتماعي شدن دوباره در تنهايي صورت گرفته است وبه همين دليل از اين فرآيند به طور مصيبت داري استفاده استثماري شده است.به عنوان مثال مي توان از خود كشي دسته جمعي در جونز تاون(1978)وبرخورد مسلحانه سال 1993و نابودي قرار گاه ديويد كورش در تگزاس آمريكا ونيز حمله شيميايي متروي ژاپن توسط اعضاي گروه آم شين ريكورا نام برد رهبران اين گروه ها به اعضايشان گفته بودند كه براي دستيابي به يك زندگي پر بار بايد خود را از ديگران جدا كرده و تمام روابط عاطفي و ارزشهاي خود را با آنان قطع كنند .اعضاي گروه چنان از طرف رهبران خود شستشوي مغزي شده بودندكه اختيار خود را به دست آنان سپرده بودند ،به طوري كه هر چه رهبران مي گفتند بدون چون وچرا مي پذيرفته واجرا مي كرند .
هنگامي كه مردم به طور عاطفي وجسماني از دوستان وخانواده خود جدا مي شوند فرديتخود را از دست مي دهند ومي توانند از طريق نفوذ وتهديد به كارهايي دست بزنند كه قبلل تواناييآن را نداشتند.از جمله كشتن خود وديگران
عوامل يا كار گزاران جامعه پذيري :
فرآيند جامعه پذيري داراي جلوههاي گوناگون است كه در سراسر زندگي برفرد تاثير مي گذارد در اين ميان كار گزاران جامعه پذيري ،نهادها يا ساير زمينه هاي ساختاري كه جامعه پذيري بويژه در سالهاي اوليه زندگي در آنها رخ مي دهد ،داراي بيشترين اهميت هستند .
در جامعه هاي نوين :
خانواده،گروه همگان ،مدرسه ورسانه هاي گروهي به واسطه قدرت وتأثير پيوسته اي كه در جامعه پذيري دارند از اهميت فراواني برخورددارند .

1. خانواده :
بدون ترديد ،خانواده در همه جامعه ها ،مهمترين كارگزار جامعه پذيري است . يكي از دلايل اين اهميت ،برعهده داشتن مسئوليت اصلي اجتماعي كردن كودكان در سالهاي حساس اوليه زندگي از جانب اين نهاد است واز آنجا كه نوع روابط اجتماعي در درون خانواده عموماًمبتني بر تماس بسيار نزديك ،مستقيم ،رودرو ،صميمي وغير رسمي است يكي از اساسي ترين ومحوري ترين كارگزاران جامعه پذيري شناخته مي شود . كودكان در خانواده ودر ارتباط با والدين خود به كسب هويت مي پردازند ،همانند آنان مي شوند وآنچه آنها مي كنند ومي گويند انجام مي دهند ودر نتيجه رفته رفته رفتار درست را طبق نظر والدين فرا گرفته ،به كار مي برند . از اين رو دختران وپسران به شيوه هاي مختلف اجتماعي مي شوند والگوي رفتاري متفاوتي را با توجه به جنس خود ياد مي گيرند .
2.گروه همگنان :
گروه همگنان در زندگي كودكان واجتماعي كردن آنان نقش بسيار مهمي دارد معمولاًدوستان وهمه كودكاني كه تقريباًهمسن وهمبازي كودك هستند ودر او تأثير مي گذارند ،شامل گوه همگنان مي شود . كودكان با هم بازي مي كنند وقدري كه بزرگتر شدند با هم گردش مي روند پذيرفته شدن در گروه براي آنها خيلي مهم است زيرا آنان رفتارهاي خود را طبق موافقت گروه اصلاح وتعديل مي كنند به اين ترتيب گفته مي شود كه گروه همگنان يكي از كارگزاران اساسي ومهم جامعه پذيري انسان است.
3.مدرسه :
پر قدرت ترين كارگزار جامعه پذيري بعد از خانواده،مدرسه وتعليم وتربيت است . بنابر ديدگاه كاركردگرايان ،هدف اوليه مدارس ،اجتماعي كردن كودكان است . كودكان معمولاًدر سن 5 سالگي وارد نظام آموزشي (كودكستان )مي شوند آنان با زمينه هاي ذهني ،فكري وفرهنگي گسترده وگوناگوني به مدرسه مي روند در مدرسه مجموعه اي از ارزشها ،هنجارهاودانستنيهاي مهم به آنان آموخته مي شود . در كنار اين دانشي كه به طور رسمي وبه عنوان برنامه درسي به آنها ياد داده مي شود ،دانش آموزان همچنين مجموعه اي از ارشها ومهارتهاي پنهاني را كه در مدرسه وجود دارد وبه وسيله معلمان وكاركنان مدرسه وحتي ديگر دانش آموزان به آنها انتقال مي يابد فرا مي گيرند . براي مثال :آموزگاران تأكيد بسيار دارند كه تمايزي بين دختران وپسران نيست وهمه براي كسب علم ودانش داراي فرصت هاي مساوي هستند؛اما در عمل چنين نيست ؛آنها در طي دوره هاي مختلف زندگي در مدرسه ،با شيوه هاي مختلفي با پسران ودختران سعق مي گويند وموضوعهاي گوناگون ومتفاوتي را با توجه به سن در اختيار آنان مي گذارند . اين امر موجب پيدايي آموزش پنهاني مدرسه (برنامه درسي پنهان )كه بسيار هم مهم است ،مي گردد.
4.رسانه هاي گروهي :
جدا از تجربه مستقيم ،بسياري از مباحث ومطالبي كه درباره جهان مي دانيم از طريق روزنامه ،راديو،تلويزيون وديگر رسانه هاي گروهي كسب كرده ايم .نگرشها والگوهاي رفتاري مااز اطاعات داده شده وراههاي ارائه شده توسط اين رسانه ها تاثير مي پذيرد .براي مثال :بيشتر گرايشهاي ما به سوي ديگر كشورها ،گروهاي قومي ،رفتار ويژه ي جنسي ورويدادهاي سياسي از همين رسانه ها ي گروهي شكل گرفته است.
در حال حاضر با پيشرفت دانش فني وگسترش وسايل ارتباط جمعي شاهد پيدايي تولد نسل هاي تازه هستيم ،كودكان ما از نخستين برههاز زندگيشان در مسير سيلي از امواج گوناگون وپيام هاي متعدد قرارمي گيرند واين اطلاعات از دورتريننقاط جهان وارد خانه هاي آنان مي شوند .بنابراين به نظر مي رسد كه دنياي ارتباط به مرور فرزندان تازهاي در خود پرورش مي دهد ونسل هاي جديد را پديدمي آورد كه دنياي متفاوتي با بزرگترها دارند وبايد براي پرورش بهتر اين نسل برنامه هاي مناسبودر خودر ،تدارك ديده شود .
ساز وكارهاي جامعه پذيري:
براي آنكه جامعه اي ازهم نپاشد وتدوم يابد واعضاي آن از درون به تبعيت هنجارهاي اجتماعي كشيده شوند وارزشهاي فرهنگي جامعه خودرا بپذيرند وبا ديگران همانند گردند بايد از ساز وكارهاي اصلي جامعه پذيري يعني يادگيري ودروني كردن هنجارهاي اجتماعي استفاده كرد.
1-يادگيري:يادگيري از عوامل مهم جامعه پذيري وفرآيند است كه به موجب آن هر موجود زنده (اركانيسم)اطلاعات لازم را براي تغيير رفتار از طريق تجربه كسب مي كند (لنسكي ،636:1369)كودكي كه والدينش اورا واداربه رعايت نظافت ،داشتن اخلاق خوب وپيروي از آداب معشرت مي كنند تابع نوعي يادگيري مي شود كه به وسيله تكرار حركات ورفتارهاي ويژه در ذمن او تثبيت مي شود .كودكي كه مي خواهد بازي تازهاي را ياد بگيرد ،به ديگران مي نگرد واز آنها تقليد مي كند وسپس خود به آزمايش مي پردازد وخطا هاي خود را تصحيح مي كند.به همين شكل ،شخصي كه متني را بوسيله تكرار در دفعات زياد وتصحيح خطاهاي خود به خاطر مي سپارد به حافظه خود نوعي يادگيري را تحليل مي كند .وبالاخره كودكي كه به خاطر گيجي وسر به هوايي خود تنبه مي شود ويا هنگام بروز رفتارهاي مناسب پاداش در يافت مي كند تارفتار نيك وعادت خوب در تثبيت گردد،نيز نوعي يادگيري را تجربه مي كند .
عوامل بسياري در استواري يادگيري موثر ،مانند توانايي،جديت ،شايستگي،تندرستي ورغبت يادگيرنده،عادت هاي شغلي ،گروه همگان ، معلمان ،شكل ومحتواي آنچه كهاز رسانه هاي گروهي برفرد عرصه مي شود وتكرار،پاداش وتنبيه وآزمايش خطا عمده ترين شيوه هايي هستند به كمك آنها امر يادگيري صورت مي گيرد .
2-دروني كردن هنجارهاي اجتماعي:فرد در فرآيند جامعه پذيري،ارزشهاوهنجارهاي فرهنگي جامعه خود را كسب مي كند وبه آن حالتي دروني مي بخشد .اين امر نياز به طي مراحل چون:كنش متقابل با ديگران-تجربه پذيري عاطفي -يادگيري زبان .دارد شواهد مشاهدهاي وتجربي بسياري براي اثبات ضروري كنش متقابل با ديگران وتماس هاي فرهنگي براي رشد ذهني وجود دارد.تاثير اين امر براي رشد طبيعي از مطالعه آدميان دور از فرهنگ وكودكان پرور شگاهي وخانواده هاي از هم پاشيده كه اثرات عاطفي “مهرورزي”آنها از يكديگر دريغ شده به ضوح ديده مي شود.
طبقه اجتماعي :ديگر عوامل جامعه پذيري
طبقه اجتماعياز مردمي كه داراي قدرت ،منزلت وامتياز تقربيا يكساني بر خوردارند تشكيل مي شود .موقعيت طبقاتي به طور تمام وكمال برهمه جنبه هاي زندگي مردم از جمله :ديدگاهاي سياسي ،رفتارهاي جنسي ،عضويت در گروهها ،نوع غذا وانتظار از زندگي مردم اثر مي گذارد . در واقع ،با توجه به دامنه ي نفوذ تفاوتهاي طبقاتي مي توان گفت ارزشها گرايشهاي كودكان متأثر از موقعيت طبقاتي والدينشا است . ملوين كوهن (1979)جامعه شناس آمريكايي شواهدي بدست مي دهد كه ارتباط وپيوند طبقه ي اجتماعي وفرآيند جامعه پذيري را تأئيد مي كند . كوهن با 200نفر كارگر و200زوج طبقه متوسط كه اكثراًفرزندي در كلاس پنجم دبستان داشتند مصاحبه كرد او دريافت كه والدين طبقه متوسط برعكس والدين كارگر گرايشهايي چون :”به خود متك

پایان نامه ارشد با موضوع آموزش زبان

منابع فصل دوم 11
دو نقش اساسي جامعه پذيري 12
جامعه پذيري انتظاري 12
عوامل يا كارگزاران جامعه پذيري 16
ساز و كارهاي جامعه پذيري 20
طبقه اجتماعي 22
نظريه هاي جامعه پذيري 24
نظريه هاي جامعه شناختي جامعه پذيري 25
ميد رشد خود را سه مرحله نشان مي دهد 28
نظريه هاي روان شناختي جامعه پذيري 30

عنوان صفحه

تضاد ميان سه بخش شخصيت 32
فرهنگ و شخصيت 38
تعريف فرهنگ 38
عناصر اصلي فرهنگ 39
ويژگيهاي فرهنگ 42
مفهوم شخصيت 56
تأثير فرهنگ در شخصيت 58
شخصيت اساسي يا پايه 64
فرهنگ و بيماري 67
بررسي هشياري 74
بررسي رفتار 75
بررسي ناهوشيار 77
بررسي علمي شخصيت 78
تعريفهاي شخصيت 79
ويژگيهاي منحصر به فرد 82
ذهنيت در نظريه هاي شخصيت 87
سؤالهايي درباره ماهيت انسان 90
فصل سوم
(روش تحقيق)
جامعه مورد مطالعه 97
حجم نمونه،روش نمونه گيري 97
ابزار اندازه گيري در تحقيق 98
آزمون ويژگيهاي شخصيتي مينه سوتا 99
روش تحقيق 100
روش آماري مربوط به فرضيه ها 101

عنوان صفحه

فصل چهارم
(يافته ها و تجزيه و تحليل داده ها)
مقدمه فصل چهارم 103
فصل پنجم
(بحث و نتيجه گيري)
نتيجه گيري 117
پيشنهادات 119
محدوديت ها 120
منابع و مآخذ 121

چكيده :
هدف از تحقيق حاضر برسي پذيرش اجتماعي ويژگيهاي شخصيتي در بين دانشجويان رشته هاي برق ومكانيك دانشگاه آزاداسلامي واحد ابهر كه فرضيه هاي عنوان شده عبارتند از اينكه بين ويژگيهاي شخصيتي وپذيرش اجتماعي رابطه معني داري وجود دارد وفرضيه هاي جزئي اينكه بين افسردگي هيپوكندريا ،هيستري ،پارانويا ،انحرافات اجتماعي ،وپذيرش اجتماعي رابطه وجود دارد كه جامعه مورد مطالعه عبارتند از دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي واحد ابهر در دو گروه مكانيك وبرق كه حجم نمونه بدست آمده 100نفر است كه آزمون ويژگيهاي شخصيتي وپذيرش اجتماعي بر روي آن اجرا گرديده كه جهت آزمون فرضيه تحقيق از روش آماري ضريب همبستگي پيرسن استفاده گرديده كه نتايج بدست آمده حاكي از آن است كه بين ويژگيهاي شخصيتي وپذيرش اجتماعي رابطه معني داري وجود دارد وسطح معني داري آن برابر 5%است .

فصل اول
كليات تحقيق

مقدمه :
مرگ سرنوشت محتوم هر فرد انساني است واز آنجا كه جانشيني اعضاي جامعه بايد تضمين شوداين نياز تا حدودي به وسيله توليد مثل طبيعي كه ميراث ژنتيكي جامعه را تداوم مي بخشد ،بر آورده مي شود .
اما اگر جامعه اي خواهان بقاي خود باشد ،بايد ميراث فرهنگي آن جامعه تداوم يابد ،اين امري است كه تنها در فر آيند جامعه پذيري يا اجتماعي شدن امكان پذير مي گردد . پذيرش اجتماعي فر آيندي استكه به انسان ،شيوه هاي زندگي كردن در جامعه را مي آموزد ،وبه او شخصيت مي دهد وتوانائيهايش را در جهت ايفاي وظايف فردي مي آموزد وبه او شخصيت مي دهد وبه عنوان عضو جامعه تو سعه مي بخشد .”كوئن 1371″
فرد در خلال اجتماعي شدن هويت يا من اجتماعي خود را مي يابد وشناخت لازم براي ايفاي نقشهاي اجتماعي را ياد مي گيرد ،اين روند بسيار گسترده وپيچيده كه در طول زندگي فرد تداوم مي يابد شامل آموزش زبان ،باورها ونگرشها وارزشهاي جامعه مي باشد وبا فراگيري رفتارهاي متناسب با هنجارهاي پذيرفته شده جامعه منجر مي گردد. بنيادي ترين بخش جامعه پذيري در دوران كودكي رخ مي دهد ،اما اين روند در سراسر عمر آدمي ادامه مي يابد هيچ بحثي از پذيرش اجتماعي نيست كه اهمييت سرشت وپرورش را در رشد جسماني ،عقلاني ،اجتماعي وشخصيتي ناديده گرفته باشد .
سرشت آدمي اصطلاحي است كه براي ساخت ژنتيكي انسان يا وراثت بيولوژيكي او به كار مي رود وپرورش به محيط وتجربه هاي متقابلي كه هر فرد در زندگي خود به دست مي آورداشاره مي كند وهر كس شخصيتي دارد وشخصيت شما به مشخص كردن ميزان موفقيت ،خشنودي،در رضايت خاطر در زندگي شما كمك مي كند كه تمام اينهاباعث قبول ويا پذيرش اجتماعي در فرد مي شود واينكه سعي در جمع بندي كردن مجموعه اي از ويژگي هاي شخصيت يك نفر با استفاده از واژه هاي مبهمي چون عالي ووحشتناك كار آساني است و شخصيت به قدري پيچيده است كهن مي توان آن را به سادگي توصيف كرد زيرا انسانها در موقعيت هاي مختلف ودر ارتباط با افراد متفاوت ،بسيار پيچيده وتغيير پذير هستند وبراي اينكه شخصيت رادرست توصيف وتعريف كنند دقيق تر درمورد شخصيت وارزيابي آن در اجتماع بحث مي كنند.
رشد مغز انسان براي اين نكته تاكيد دارد كه ويژگي هاي ژنتيكي از محيط جدا شدني نيست وبه وسيله ساخت ژينتكي ،ما انسانها در مي يابيم كه كورتكسي مغز “قسمت تفكر وادراك مغز اعمالي مانند خاطر آوردن ،فهميدن يا ادراك كردن را در خود جاي مي دهد كه تمام اينها باعث تقليد وتكراري مي شود وتمام اين موارد در نوع اجتماعي شدن وقبول جامعه در تاثير بسزايي دارد”.”هدايت ستوده ص50 سال 1385″
اهميت ضرورت تحقيق :
جامعه پذيري در دوران كودكي به پايان نمي پذيرد ولي به هر حال در سراسرزندگي آدمي ادامه يابد .بزر گسالان هم دوباره درباره اجتماعي (باز پذيرش اجتماعي )ميشوند وهنجارها،ارزشهاي وانتظارات جديدرامي آموزد در هرگروه ياسازمان جديدي كه عضومي شويم ويا هر رابطه دوستي برقرارمي كنيم يا در هر تجربه اي كه در زندگي به دست مي آوريم ،ناچاريم كه هدايت هاي جديدي راسلب كنيم وبراي هنجارهاي وارزشهاي جديدي اجتماعي مي شويم براي برخي شغلهاي خاص اجتماعي شدن دوباره به ما كمك مي كند كه انتظارات قبلي خود را كنار گذارده و برداشت واقع بينانه تر ي رااز اين شغلها به دست مي آورديم وپذيرش اجتماعي گاهي اوقات شخصيت فرد را تحت تأثير قرار ميدهد وگاهي ايجاد يك ويژگي هاي منفي در شخصيت آدمي ياعث ازبين رفتن پذيرش اجتماعي فرد به طور مثبت است واميد است كه با انجام اين تحقيقات بتوانيم پذيرش اجتماعي رادر بين اقشارمختلف جا بيندازيم وسعي كنيم با شخصيت افراد هماهنگي داشته باشيم كه اين برعهده نهادهاي خانواده ونهادهاي جامعه است كه به دانشجويان اين اجازه را بدهند كه براي تكميل شخصيت خود در جامعه به تجربه هايي دست پيدا كنند.
اهداف تحقيق:
هدف از تحقيق اين است كه آيابين ويژگي هاي شخصيتي وپذيرش اجتماعي رابطه اي وجود دارد وآيا شخصيت وويژگي هاي اخلاقي ورفتاري آن در ايجاد پذيرش اجتماعي و جامعه پذيري دانشجويان ،نقش بسزايي دارد يا نه بين شخصيت وپذيرش اجتماعي رابطه اي وجود ندارد وآيا بين ويژگي هاي شخصيتي مانندعوامل اضطراب آور ،افسردگي وانحرافات اجتماعي و… وپذيرش اجتماعي رابطه وجود دارد وآيا عوامل اضطراب زا وافسردگي در نوع برخورد جامعه وپذيرش آن تأثير بسزايي خواهد داشت يانه .
بيان مسله
وظيفه اي هر جامعه باز توليد خواهد است براي خلق اعضايي كه رفتارها ،آروزها وهدفهايشان با رفتار ها ،خواسته ها وهدفهايي كه از طرف جامعه مناسب تشخيص داده مي شود تطبيق كند .از طريق فرآيند نيرومند وهمه جا حاضر پذيرش اجتماع است كه نيازهاي جامعه به نيازهاي فرد تبديل مي كردوپذيرش اجتماعي فرآيند يادگيري است .اين فرآيند وسيله اي است كه از طريق آن ،مهارتهاي اجتماعي مثل رانندگي وغذا خوردن با قاشق را مي آموزيم وهمچنين پذيرش اجتماعي وسيله اي است كه در خلال آن يادمي گيريم كه چگونه دنياي خود را بشناسيم وچگونه با ديگران رابطه متقابل برقرار كنيم ويا اين مرد بودن يعني وزن بودن يعني چه وديگر اينكه در هر شرايطي چه بايد كرد وچه نبايد كرد مردم اغلب چنين مي پندارند كه پذيرش اجتماعي مترادف است با ترتيب كودك واين حقيقت دارد كه آموزش سازنده اصلي در مراحل ابتدايي زندگي رخ مي دهد وبه همين دليل كودكان بايد ارزشهاي اساسي دانشها وباور هاي فرهنگي جامعه خود راياد بگيرند كه تمام اينها به شخصت وويژگي هاي رفتاري فرد بستگي دارد وهر كدام نسبت به شخصيت خودبايد رفتار كند.
سؤال مسله :
آيا بين ويژگي هاي شخصيتي وپذيرش اجتماعي رابطه وجود دارد‍‍‍
فرضيه هاي تحقيق:
1-بين ويژگي هاي شخصيتي وپذيرش اجتماعي رابطه وجود دارد .
2.بين افسردگي وپذيرش اجتماعي رابطه وجود دارد .
3.بين هيپوكندريا وپذيرش اجتماعي رابطه وجود دارد .
4. بين هيستري وپذيرش اجتماعي رابطه وجود دارد .
5.بين انحرافات وپذيرش اجتماعي رابطه وجود دارد .
6. بين پارانريا وپذيرش اجتماعي رابطه وجود دارد .
متغييرهاي تحقيق :
ويژ گيهاي شخصيتي =متغيير وابسته
پذيرش اجتماعي = متغيير مستقل
مقياس هاي ويژگيهاي شخصيتي =متغيير مستقل در فرضيه هاي بعدي
تعاريف نظري وعملياتي واژه ها ومفاهيم
پذيرش اجتماعي :
عبارت است جامعه پذيري فرد كه شكوفا كردن استعدادهاي بالقوه فراهم آوردن امكانات رشد شخصيت وتبديل فرد با شخص (فرد اجتماعي )است .
در واقع ،فرد انساني در طي اجتماعي شدن به كسب هويت اجتماعي نايل مي گردد وبا پذيرش ارزشها ،هنجارها وآرمانها وشيوه هاي زندگي تحت شرايط مطلوب قادر به تحقيق استعدادهاي بالقوه خود مي گردد .
“صبوري سال 84ص21)
وبالاخره عبارت است از نمره اي كه آزمودني از آزمون پذيرش اجتماعي به دست مي آورد .
ويژگيهاي شخصيتي :
شخصيت عبارتند از اينكه شخصيت از واژه لاتيني Personaگرفته شده وبه نقابي اشاره دارد كه هنر پيشه ها در نمايش استفاده مي كردند وبه راحتي مي توانيم درك كنيم كه چگونه پرسونا (نقاب )به ظاهر بيروني ،ظاهر علني كه به افراد دوروبر فرد نشان مي دهيم (بالاخره تمايلات ونفرتها ) ترسها وامتيازات وتوانمنديها وضعفهاي خود است وواژه من همان چيزي است كه فرد را از فرد ديگر مجزا مي كند .
وبالاخره عبارتند از نمره اي كه آزمودني از آزمون شخصيتي مينه سسوتا بدست آورده است .”منصور 1386ص38”

فصل دوم
پيشينه وادبيات تحقيق

منابع فصل دوم :
* روان شناسي اجتماعي
تأليف :دكتر هدايت الله ستوده ،چاپ هفتم – ويرايش دوم ،انتشارات آواي نور ،تهران -1382،استفاده از فصول 3و4 صفحات 51الي 88
* نظريه هاي شخصيت
تأليف دوان پي شرلتز -سيدني اِلن شرلتز ترجمه يحيي سيد محمدي ،نوبت چاپ دهم ،تابستان 1386،(ويراست هشتم )،انتشارات نشر ويرايش ،استفاده از صفحات 34الي 41 و4الي 12
شيوه هاي جامعه پذيري :
جريان جامعه پذيري به دو صورت به پيش مي رود :
1. گاه گروه عملاًبه جامعه پذير كردن فرد مي پردازد ،چنانكه خانواده ومدرسه آگاهانه هنجارهاي زندگي را به كودك مي آموزند .
2. گاه زندگي گروهي ،خود به خود فرد را جامعه پذير مي گرداند ،چنانكه رفتار پدران ومادران ،بي آنكه خود آنان متوجه باشند ،سر مشق رفتار كودكان قرار مي گيرد .

دو نقش اساسي جامعه پذيري :
جامعه پذيري داراي دو نقش اساسي است :
1. از نظر فرد :
جامعه پذير ي فرآيند شكوفا كردن استعداد هاي بالقوه وفراهم آوردن امكانات رشد شخصيت وتبديل فرد به شخص (فرد اجتماعي )است ودر واقع فرد انساني در طي اجتماعي شدن به كسب هويت اجتماعي خويش نايل مي گردد وبا پذيرش ارزشها ،هنجارها،آرمانها وشيوه هاي زندگي ،تحت شرايط مطلوب ،قادر به تحقق استعدادهاي بالقوه خود مي گردد.
2.از نظر جامعه :
جامعه پذيري جرياني است براي انتقال ويژگيهاي فرهنگ يك جامعه از نسلي به نسل ديگر ونيز امكان تكامل واستمرار فرهنگ وتربيت افراد براي ايفاي نقش هاواحراز پايگاههاي مختلف اجتماعي .
جامعه پذيري انتظاري