پایان نامه با واژگان کلیدی پرسش نامه، عملکرد مستقل، افراد مبتلا، کانون توجه

: آماره هاي توصيفي دو گروه در متغيرهاي مورد مطالعه 57
جدول4-2: آزمون t ولش، بررسي تفاوت در طرحواره هاي دو گروه بيمار و سالم 58
جدول4-3: نتايج آزمون تحليل واريانس چند متغيري 59
جدول4-4: تحليل واريانس يک راهه در مولفه هاي تنظيم هيجان 60
جدول 4-5: نتايج آزمون تحليل واريانس چند متغيري 60
جدول4-6: تحليل واريانس يک راهه در مولفه هاي راهبرد هاي مقابله 61
جدول4-7: آماره هاي توصيفي 61

چکيده
طرحوارهها الگوهاي شناختي هستند که تأثير عمده اي بر ادراک و رفتار دارند. بنابراين بررسي طرحواره ها در تعيين و تغيير رفتارهاي مرتبط با سلامت در بيماران مبتلا به ام اس ضروري به نظر مي رسد. هدف اين مطالعه، بررسي و مقايسه طرحواره هاي ناسازگار و خود تنظيم گري در بيماران مبتلا به ام اس و افراد سالم بود. نمونه پژوهش شامل 202 نفر، که 102 نفر از اين تعداد، بيماران مبتلا به ام اس بودند که به صورت هدفمند انتخاب شده و 100 نفر ديگر را افراد سالم شامل مي شدند. ابزار پژوهش شامل پرسش نامه طرحواره يانگ- شکل کوتاه (يانگ، 2005) و پرسش نامه تنظيم هيجان گروس و جان (2003) و پرسش نامه راهبردهاي مقابله اي کوتاه کارور (1997) بود. روش آماري مورد استفاده تحليل واريانس بود. براساس تحليل داده هاي پژوهش، بيماران مبتلا به ام اس از طرحواره هاي ناسازگار اوليه بريدگي و طرد، خودگرداني و عملکرد مختل، محدوديت هاي مختل، ديگر جهت مندي بيشتر از افراد سالم استفاده مي کنند. بين هر دو گروه افراد بيمار و سالم در مؤلفه هاي رها شدگي، بي اعتمادي/ بدرفتاري، آسيب پذيري در برابرضرر و بيماري، خود تحول نايافته/گرفتار، ايثار و معيار سرسختانه تفاوت معناداري وجود نداشت. همچنين نتايج نشان داد که بين راهبردهاي تنظيم هيجان فرونشاني و ارزيابي مجدد در بين دو گروه افراد بيمار و سالم تفاوت معنادار وجود ندارد ولي در راهبرد مقابله ناکارآمد تفاوت معنادار نشان داده شد. از آنجايي که در بيماري هاي مزمن، درمان قطعي و کامل نشانه هاي بيماري دور از دسترس مي باشد، تلاش مي شود که عوامل قابل تعديل موثر بر ناتواني فرد شناسايي شود تا با پيشگيري، درمان و بازتواني به موقع، کيفيت زندگي فرد ارتقا يابد. نتايج پژوهش حاضر مي تواند به منظور ارايه خدمات روانشناختي مناسب در جهت بهبود کيفيت زندگي و افزايش رفتارهاي مرتبط با سلامت بيماران مبتلا به ام اس سودمند باشد.

کليد واژه: طرحواره ناسازگار اوليه، خود تنظيم گري، تنظيم هيجان، راهبرد مقابله، بيماري ام اس

فصل اول:
کليات تحقيق

1-1-مقدمه
مولتيپل اسکلروزيس (MS)1 يک بيماري مزمن و پيش رونده سيستم اعصاب مرکزي است که سومين عامل ناتواني هاي عصبي محسوب مي شود. در اين بيماري، دستگاه ايمني بدن فرد مبتلا، بر عليه بافت عصبي خود واکنش التهابي نشان داده و موجب ميلين زدايي بافت مي شود (بجارندتير2و همکاران 2007، 13؛ پنيچترا- مولکار3 1993، 25). شيوع روز افزون بيماري هاي تخريب کننده ميلين به خصوص شايع ترين شکل آن يعني مولتيپل اسکلروزيس به يکي از مشکلات مهم درماني کشور تبديل شده است، به طوري که اکنون اين بيماري در زمره بيماري هاي خاص به حساب مي آيد و مدتي است که انجمن ام اس نيز فعاليت خود را آغاز نموده است (بن4، روبرت5و روسن61994، 14). طبق گزارش انجمن ام اس ايران حدود 40 هزار نفر بيمار در کشور وجود دارد که 9000 نفر آن ها ثبت شده اند (آقا باقري و همکاران 1391، 1).
بيماري ام اس به علت مزمن بودن، مي تواند تأثير عميقي بر فعاليت هاي روزانه زندگي شخص بگذارد، و از سوي ديگر چون در دوراني اتفاق مي افتد که شخص مولد است، مشکلات عمده اقتصادي و اجتماعي نيز به بار مي آورد (صافي، معين و سهامي 1390، 3). عوارض بيماري به علت ماهيت ناتوان کننده آن، تمام جنبه هاي زندگي فرد مبتلا را در بر مي گيرد و در نتيجه روند طبيعي زندگي خانوادگي بيمار را مختل مي کند، از طرفي اکثريت قريب به اتفاق مبتلايان را جوانان تشکيل مي دهند و اين خود مشکل را تا محدوده وسيع اجتماع گسترش مي دهد (ساداتنيا7 2005، 9 ). وجود دو عامل مذکور يعني درگير کردن جمعيت جوان يک جامعه و ايجاد از کار افتادگي، اين بيماري را در کانون توجهات علمي قرار داده است. به اين ترتيب، هدف اکثر تحولات علمي و عملي در اين حيطه، فراهم کردن شرايطي است که تا حد امکان کيفيت زندگي بيماران دچار افت نشود و خانواده بيمار و جامعه آسيب کمتري ببينند (مختاري8 2005، 5).

1-2- بيان مسئله
مالتيپل اسکلروزيس (ام اس) بيماري با منشاء ناشناخته است و عمدتاً در دوره جواني که مرحله سازندگي زندگي است روي مي دهد، اين بيماري سير مزمن دارد و به صورت رفت و برگشتي (وجود علايم- بهبود ظاهري) است، در طول زمان مي تواند سيري پيشرونده و رو به از کار افتادگي داشته باشد (صافي و همکاران 1390، 3؛ قبايي، عمراني و رستمي زاده2007، 65؛ مختاري 2005، 5). ميزان ابتلا به اين بيماري در ايران، به رغم آمار کمتر گزارش شده در بين آسيايي ها (5-3 در هر 000/100نفر) در حال افزايش است. دامنه سن شروع بيماري از 9 سال و 2 ماه الي 67 سال و 10 ماه گزارش شده است و طبق تحقيقات بيشتر افرادي که به اين بيماري مبتلا مي شوند در فاصله سني 15 الي 21 سال (2/62% بيماران) قرار دارند (حقيقت، رسول زاده طباطبايي و زادهوش 1388، 2). مطالعات ديگر در ايران هم، تقريباً همين حدود را براي سن
شروع به گزارش کردهاند (اعتمادي فر و مغزي 2007، 12).
ادراک بيماران از بيماري خود و علايم آن، مي تواند تحت تأثير سيستم شناختي از پيش شکل گرفته بيماران باشد (مک اندرو9 و همکاران 2008، 13). (آقا يوسفي و همکاران 1390، 1) به اين نتيجه رسيدند که مشکلات روانشناختي منبع اصلي ناتواني ها، آسيب هاي اجتماعي و پايين آمدن سطح زندگي افراد مبتلا به ام اس است.
يکي از عوامل عمده تأثير گذار بر سيستم شناختي، طرحواره هاي ناسازگار اوليه10 است. طرحواره هاي ناسازگار اوليه ساختار هاي پايدار و بادوامي هستند که به مثابه عدسي هايي بر ادراک فرد از جهان، خود و ديگران اثر ميگذارد. اين طرحوارهها در طي تجارب اوان کودکي شکل گرفته (که اکثراً در زندگي کودک نقش يک تروما را داشتهاند) و همچنين موضوعات ثابت، فراگير و پايداري هستند که از خاطرات، هيجانها، شناخت ها و احساس هاي بدني تشکيل شده اند. اين طرحوارهها از طريق تعامل خلق و خوي کودک با تجربيات منفي و مداوم وي شکل مي گيرند و به سازگاري فرد با خانواده يا محيطش کمک مي کنند و پاسخ فرد به رخدادهاي محيطي را کنترل مي کند. اما اين طرحواره ها در دوران هاي بعدي زندگي ممکن است ناسازگارانه باشند، زيرا طرحواره ها انعطاف ناپذير و در مقابل تغيير مقاوم هستند (يانگ11، کلوسکو12 و ويشار131390، 1:9).
در مدل يانگ 5 حوزه از طرحواره هاي ناسازگار اوليه وجود دارد که در کل شامل 18 طرحواره مي شود. اولين حوزه، حوزه طرد14 و بريدگي15 است و مطابق با ادبيات پژوهشي آسيب زننده ترين حوزه طرحواره ها است، بيماراني که طرحواره هاي آن ها در اين حوزه قرار دارد، نمي توانند دلبستگي ايمن و رضايت بخشي با ديگران برقرار کنند. چنين افرادي معتقدند که نياز آن ها به ثبات، امنيت، محبت، عشق و تعلق خاطر برآورده نخواهد شد.
دومين حوزه، حوزه خودگرداني و عملکرد مختل16 است، افرادي که در اين طرحواره مشکل دارند انتظاراتي که از محيط دارند با توانايي آن ها براي جدايي، بقا و عملکرد مستقل يا انجام موفقيت آميز کارها تداخل مي کند. سومين حوزه، حوزه محدوديت هاي مختل17 است، که به معناي نقص در محدوديت هاي دروني، احساس مسئوليت در قبال ديگران يا جهت گيري نسبت به اهداف بلند مدت زندگي مي باشد. چهارمين حوزه، حوزه ديگر جهت مندي18 است، به اين معني که تمرکز افراطي بر تمايلات، احساسات و پاسخ هاي ديگران است به گونه اي که نيازهاي خود شخص ناديده گرفته مي شود و آخرين حوزه، حوزه گوش به زنگي بيش از حد و بازداري19 است يعني تأکيد افراطي بر واپس زني احساسات و تکانه هاي خود انگيخته، برآورده ساختن قواعد و انتظارات انعطاف ناپذير و دروني که منجر به از بين رفتن خوشحالي، آرامش، روابط نزديک و سلامتي مي شود (ذوالفقاري، فاتحي زاده و عابدي 1387، 15).
از جمله عواملي که مي تواند ادراک بيماري را تحت تأثير قرار دهد، طرحواره هاي فرد مي باشد. اساسي ترين عامل ايجادکننده طرحواره هاي ناسازگار، اختلال در ارضا نيازهاي هيجاني است. در همين راستا و بر طبق ايده روانشناسان شناختي، شناخت هاي افراد قدرت تعيين عاطفه و رفتار آن ها را دارند، به معناي دقيق کلمه، نظريه هاي شناختي، چگونگي تفسير افراد در مورد جهان و رويدادهاي تجربه شده را تعيين مي کند، وقتي تفسير فرد از خود و جهان توأم با سوگيري منفي است، انبوهي از پيامدهاي آسيب رسان به دنبال آن مي آيد که شامل عزت نفس پايين، کاهش سازگاري، افزايش آسيب پذيري نسبت به افسردگي و هيجانات منفي و ديگر آسيب ها مي باشد (آخاني و ديگران 1391، 7).
به نظر مي رسد افرادي که داراي اينگونه طرحواره ها هستند در فرايند خودتنظيم گري20 به صورت عام و خودتنظيم گري هيجاني به صورت ويژه مشکل دارند. لونتال21 و نرنز22 مدل خود تنظيم گري را که به تبيين بيماري در زمان تشخيص و در طول بيماري مي پردازد، مطرح کردند. اين مدل، رفتارهاي سالم را نتيجه ادراک چند وجهي و پيچيده بيماري مي داند. براساس اين مدل، فرد نقشي پويا و فعال در ادراک بيماري خود ايفا ميکند (شارپ23 2006، 62؛ ادگار24 2003، 28).
يکي از حوزه هايي که در خودتنظيم گري مطرح شده تنظيم هيجان25 است (گروس26 1998، 2). تنظيم هيجان را به صورت فرايندهايي تعريف کرد که از طريق آن، افراد مي توانند بر اينکه چه هيجاني داشته باشند، چه وقت آن ها را داشته باشند، و چگونه آن ها را تجربه و ابراز کنند، تاثير بگذارند. در اين رابطه، (تامپسون27 1994، 26) نيز معتقد است که تنظيم هيجان به منزله فرايندهاي دروني و بيروني است که مسووليت کنترل، ارزيابي و تغيير واکنش هاي عاطفي فرد را در مسير تحقق يافتن اهداف او بر عهده دارند. اين مفهوم گسترده، فرايندها و راهبردهاي تنظيمي بي شماري را در بر مي گيرد که شامل ابعاد شناختي، جسمي، اجتماعي و رفتاري مي شود (صالحي و ديگران 1390، 1).
در رويکرد هاي نوين نيز، علت اختلالات هيجاني به نقص در کنترل هاي شناختي نسبت داده مي شود. به طوري که ناتواني در کنترل هيجان منفي ناشي از وجود افکار و باورهاي منفي درباره نگراني و استفاده از شيوه هاي ناکارآمد مقابله اي است (ويلز28 2007، 39). مقابله29 يکي از مفاهيم اصلي در پزشکي و روانشناسي سلامت است و رويکردهاي کاربردي وسيعي را به وجود آورده است. اما از رويکرد آسيب شناسي تحولي – به مفهوم مقابله به طور عام و مقابله با بيماري مزمن به طور خاص- کمتر توجه شده است. مقابله فرايندي است که بر اساس آن افراد سعي مي کنند تا مغايرت ادراک شده بين تقاضاها، الزام ها و منابع را که در موقعيت هاي استرس زا ارزيابي مي کنند، مهار و مديريت
کنند (لازاروس30 و فولکمن311984، 78). محققان راهبردهاي مقابله32 را به انواع مختلف تقسيم بندي کرده اند؛ راهبرد مقابله اي هيجان مدار33و راهبردهاي مقابله اي مسأله مدار34.
راهبردهاي مقابله اي هيجان مدار عبارت است از تنظيم پاسخ هيجاني فرد در برابر مسأله. در صورتي که موقعيت يا رويداد، غير قابل تغيير باشد و يا فرد چنين تصوري داشته باشد در اين حالت از راهبرد هيجان مدار استفاده مي کند و در مقابله مسأله مدار، تمرکز فرد بر عنصر استرس زا است و کوشش مي کند تا با بررسي ابعاد و با استفاده از حل مسئله مانند کمک طلبي از دوستان، افراد متخصص و غيره رابطه استرس زا بين خود و محيط را تغيير دهد (عليپور و ديگران 1389، 18؛ شارپ35 2006، 62؛ ادگار36 2003، 28؛ لازاروس371984، 78؛ دادستان382007، 3؛ توکلي 39 2007، 40 ).
تنيدگي و حتي شدت آن به خودي خود بد و سازش نايافته نيست، بلکه مهم چگونگي مقابله با اين شرايط است لذا، راهبردهايي که فرد براي مقابله انتخاب مي کند جزيي از نيمرخ آسيب پذيري محسوب مي شوند. اتخاذ خط مشي و راهبردهاي نامناسب در مواجهه با عوامل تنيدگي زا مي تواند موجب تشديد مشکلات شود در حالي که به کارگيري راهبرد صحيح مقابله مي تواند نتايج مثبتي در پي داشته باشد (فرزين راد و ديگران 1389، 1).
بيماري ام اس، بيماري مزمن و يکي از بيماري هاي خود ايمني است که باتوجه به نظرياتي که وجود دارد نوسانات خلقي و هيجاني و عوامل استرس زا در ايجاد بيماري عود آن نقش دارد. از آن جايي که طرحواره هاي ناسازگار که براساس عدم ارضا نيازهاي هيجاني و شناختي مطرح مي شوند مي توانند در اين اختلالات هيجاني نقش داشته باشند، بنابراين در بيماري خودايمني مانند ام اس اين طرحواره ها استفاده شده و علاوه بر آن مي توانند نوع راهبردهاي تنظيم هيجان و مقابله را نيز پيش بيني کنند. در همين راستا اين پژوهش از ميان مجموع عوامل و متغيرهاي روانشناختي به دنبال پاسخ دادن به اين سوال است که آيا بين طرحواره هاي ناسازگار اوليه و راهبردهاي خود تنظيم گري در بيماران ام اس و افراد سالم تفاوت وجود دارد؟ به بيان ديگر اين پژوهش علاوه بر شناسايي طرحواره هاي ناسازگار و راهبردهاي خودتنظيمي در بيماران ام اس، اين مولفه ها را در گروه بيماران و گروه افراد سالم مقايسه خواهد کرد.

1-3- اهميت و ضرورت پژوهش
با توجه به شيوع بيماري ام اس در سنين جواني، اين بيماري مي تواند با کاهش عملکرد فردي و اجتماعي و مشکلات عاطفي و رواني همراه باشد و با سير بيماري و عدم کنترل مناسب آن نگراني، اضطراب و افسردگي را دو چندان کند، آنچه در برخورد با چنين بيماري ضروري به نظر مي رسد پرداختن به مسايل روان شناختي بيماران مبتلا به ام اس و مشکلات عاطفي است که بيماران با آن روبرو هستند. بيشتر بررسي ها در مبتلايان به بيماري ام اس بر مشکلات مرتبط با بعد جسماني تمرکز داشته و جنبه هاي شناختي و روان شناختي را ناديده گرفتند (آقا يوسفي و ديگران 1391، 1). ماهيت ناتوان سازبيماري MS که زندگي فردي، اجتماعي، شغلي و سلامت جسمي و رواني بيمار را شديداً تحت تأثير قرار مي دهد، هم از نقطه نظر خود بيمار به دليل نگراني ها جدي مربوط به بيماري حائز اهميت است و هم از ديدگاه متخصصان و پژوهشگران که همچنان مغلوب ابهام ها و ناتواني هاي نظري و عملي در زمينه هاي

دیدگاهتان را بنویسید