پایان نامه با واژه های کلیدی مکتب فرانکفورت، اصول موضوعه، فلسفه عمل

قسمت مي آيد. طبق نظر كانت فضيلت به خود رفتار و نه به توابع آن برمي گردد. رفتار بايد در قالب ذهني بصورت يک قاعده کلي درک شود بنابراين چون کلي است، ضروري نيز هست. اين رفتار اخلاقي تابع شرايط و مصالح و الزام بيروني يا بخاطر حذف رنج و … نيست. لذا بايد بتواند آن را به ديگران هم تعميم دهد و توصيه کند. اين کليت، ضرورت و اطلاق، رابطه منطقي اي را نشان مي‌دهد که حاکي از ايدئاليست بودن کانت در اخلاق است.
بنابراين انسان را مي توان از دو ديد نگريست (نقيب زاده،215:1378): الف- از ديدگاه حسي، انسان نمودي از نمودهاي طبيعت، تابع قانونهاي جهان نمودها و گرفتار زنجير علي فراگير است و آزادي ندارد. ب- از ديدگاه معنوي، باشنده اي است فراتر از قانونهاي طبيعت که با شناخت قانون اخلاقي، قانونگذار مستقل خود مي شود. “من در دنياي نمودها13، نمود هستم. اما يک “شي در خود، هم هستم اينجا از قوانين عليت پيروي نمي کنم” (زيباکلام،1378: 168).
رهايي به معناي پيروي از عقل است، پس کسي که انگيزه‌هاي غير عقلي را سرکوب کند موجودي متعالي وآزاد است.عملي اخلاقي است كه بر اساس امر واجب قطعي باشد و صرفاً براي خود عمل انجام شده باشد. و با دو اصل اخلاقي ، اخلاق جهاني به وجود مي آيد. اين دو اصل اخلاقي عبارتند از:
الف- تنها به دستوري عمل کن که در همان حال بتواني بپذيري که قانوني عمومي شود. (شيرواني، 55:1378)
ب- نبايد ديگران را وسيله دستيابي به اهداف خود نمائيد.
بعضي ارزش ها همچون عدالت جهاني اند اما عقل عملي در موقعيتها بايد روشن كند كه چه بايد كرد. هابرماس نيز در تلاش است تا تعهدات و وظايف جهانگستر و بي طرفانه را در اخلاق صورت بندي كند كه همچون “دستور مطلق” كانت هستند اما روش او با روش كانت متفاوت است. سوژه‌هاي كانتي مي بايست خود را از قيد علايق و تجربه هاي شخصي جدا كنند. اما هابرماس بجاي اين روش، گفتگو را قرار مي دهد . نيازي نيست افراد علايق خود را ناديده بگيرند. آنها مي‌توانند با گفتگو به اجماعي برسند كه نقش آن در اخلاق همچون دستور مطلق كانت است. او نيز در اخلاق، وظيفه گرا14 است. هابرماس نيز با جدا كردن گفتمان عملي ونظري راه كانت را ادامه مي دهد.
“كانت شكل گرامري يك بايد را انتخاب مي كند. اخلاق گفتماني، دستور مطلق كانت را با يك رويه استدلال اخلاقي جايگزين مي كند.” (هابرماس118:1990).
هابرماس معتقد است كه كانت نيز چون او صرفاً مسائل عدالت را به عنوان مسائل اخلاقي مطرح كرده است.از نظر هابرماس همة فلسفه هاي اخلاقي متأثر از كانت، وظيفه گرا‌، شناخت گرا، صوري گرا و جهاني گرا هستند كه ريشه همه اين نظريات در اخلاق گفتماني وجود دارد.
” در کانت، مباني متافيزيک اخلاقيات ظاهراً ناقص هستند. زيرا واقعيت آزادي را پيشاپيش امري مسلم مي داند. وجود خدا، بقاي روح و رهايي چون صرفاً اصول موضوعه هستند، کفايت نمي کنند” ( هاوارد،ترجمه نوذري ،193:1378)
ب- هگل15 (1831-1770 م):
مرلوپونتي معتقد است که همه انديشه هاي بزرگ قرن گذشته از هگل سرچشمه دارند. (تاشيمن،ترجمه كاشاني، 38:1379). هابرماس نيز هگل را اولين فيلسوف مدرن مي داند زيرا براي اولين بار به شرايط دوران خويش به عنوان يك مسأله نگاه كرده است. دو مفهوم مهم در انديشه هگل را مي توان ديالکتيک و ايدئاليسم دانست.هگل در کتاب ” تفاوت” مي نويسد که تقسيم دوتايي، منبع نياز به فلسفه است. هدف او در کتاب “پديدارشناسي روح” پي گرفتن تحول تفکر و آگاهي از طريق نحوه هاي مختلف تفکر و تجربه است. آگاهي وقتي كه به دنبال حل تنش ميان مقولات کلي و جزيي است، تکامل مي يابد. ما در همه حيطه ها (ازجمله اخلاق) با کلي و جزيي سر و کار داريم. تنها با حل تضاد بين امور کلي و جزيي، امکان کمال وجود دارد. بر خلاف كانت، از نظر هگل عقل برتر از فاهمه است زيرا عقل مي تواند تفكر را به وراي مقولات متضاد فاهمه ببرد. ديالكتيك او نيز نيازمند اين است كه عقل متوجه اين امر شود كه نمي‌توان مقولات متضاد را از هم جدا كرد و بايد آنها را در كنار هم گذاشت و بدين طريق تضادها را حل كرد و به شناخت نهايي رسيد. هابرماس همچون هگل حوزه هاي علم، اخلاق و هنر را از يكديگر جدا مي كند و معتقد است حوزه علم مبتني بر اصول حقيقت،حوزه اخلاق مبتني بر اصول عدالت و هنر مبتني بر اصول ذائقه است. هابرماس ضمن انتقاد به هگل در حوزه حقوق واخلاق معتقد است اگر ذهن با خودش هم به عنوان ذهن كلي دولت و هم به عنوان ذهن فردي مواجه شود، دركشمكش آنها، ذهن دولت برتري خواهد يافت.
“نتيجه اين منطق براي حوزه اخلاق اولويت ذهنيت دولت به رهايي ذهني فرد است. كه به ناچيز شمرده شدن قوه انتقاد فرد مي انجامد” (هولاب، ترجمه بشيريه ،206:1375).
از نظر هابرماس اگر هگل رابطه بين الاذهاني را مبناي فلسفه خود قرار مي داد، توفيق بيشتري مي يافت. هابرماس سعي دارد تا نظريات اخلاقي هگل و كانت را تركيب كند. وي انتقادات هگل به كانت را در چهار مورد صوري گرايي افراطي، جهاني گرايي انتزاعي، معناي بايد مطلق، و تروريسم ناشي از آن خلاصه مي كند( هابرماس،120:1990) و سعي دارد اين انتقاد ها به عناصر كانتي را در اخلاق گفتماني برطرف كند.
ج- کارل مارکس16 (1883-1818 م):
مارکس تحت تأثير ديالکتيک هگل و ماترياليسم فوئرباخ، به تدوين ماترياليسم ديالکتيکي پرداخت. هگل راه حل مشکلات را در دگرگوني تفکر و آگاهي مي ديد اما براي مارکس راه حل در عوامل مادي مثل مبارزه با سرمايه داري است كه بايد آن را با عمل جمعي دگرگون كرد. مارکس مي گفت:
“فيلسوفان جهان را تنها تفسير کرده اند ولي جان کلام اين است که بايد آن را دگرگون کرد” (ريتزر، ترجمه ثلاثي، 27:1383).
طبق ماترياليسم ديالکتيک شرايط مادي جامعه مسبب افکار و عقايدمان است. (فارسي، 4:1353).مارکس طي نظريه ارزش کار، استدلال مي کرد که سود سرمايه داران بر پايه استثمار کارگران نهاده شده است. از نظر مارکسيسم بايد اين نظام را به سوسياليسم تبديل کرد. تاثير ماركس بر هابرماس بيشتر در بازسازي نظريه انتقادي مشهود است. ماركس در مبارزه بافلسفه آگاهي هگل وكانت،به فلسفه عمل پرداخت كه طي آن ،آگاهي انسان از عمل او به دست مي آيد. هابرماس معتقد است كه “نقادي جديد در هر شكل خود به انديشه ماركس وابسته است. ماركس؛ نقد و ايدئولوژي را با هم مطرح كرده است ويادآور شده كه آن آگاهي كه مي كوشد واقعيت باژگونه را دريابد، نقادانه است” (احمدي،156:1373). او ماترياليسم تاريخي را با استفاده از كش ارتباطي بازسازي مي كند.
د- ماکس وبر17 ( 1920-1864 م):
بعضي هابرماس را “وبري چپ” قلمداد مي کنند. (پيوزي، ترجمه تدين، 4:1384). زيرا انديشه هاي وبر و مارکس را به شکلي تازه ترکيب مي کند. وبر، مارکس و طرفدارانش را جبرگرايان اقتصادي مي‌دانست. او نمي پذيرفت که همه تحولات تاريخي و فکري بر مبناي اقتصادي استوارند.وبر بر عکس مارکس، به تاثير افکار (خصوصاً افکار مذهبي) بر اقتصاد نظر کرد. کتاب “‌اخلاق پروتستاتي” او به تاثير پروتستانيسم بر روح سرمايه داري مي پردازد. بنياد کار وبر”عقلانيت صوري” بود که به معني گزينش وسايل و هدفها از سوي کنشگر است. نمونه اعلاي اين عقلانيت، ديوانسالاري است. از نظر او جهان در جهت رشد اين عقلانيت حرکت مي کند.
هابرماس عقلانيت مورد نظر وبر را عقلانيت ابزاري مي نامد كه در انديشه هابرماس به مفهومي اساسي تبديل شده است. هابرماس ضمن پذيرش نقش مثبت رشد عقلانيت ابزاري در تكامل بشري، معتقد است كه رشد اين عقلانيت مانع از رشد عقلانيت مفاهمه اي شده وزيست جهان به زير سلطه سيستم رفته است. براي وبر راه نجاتي از قفس آهنين ممكن نبود اما هابرماس راه نجات را در گسترش عقلانيت تفاهمي و رشد ارتباط تحريف نشده مي داند. بنابراين هابرماس تكامل مورد نظر ماركس را با عقلانيت وبر تركيب مي كند.
ه- مکتب فرانکفورت18:
مکتب فرانکفورت در سال 1929 تاسيس شد. از برجسته ترين متفکران اين مکتب مي‌توان به ماکس هورکماير19، تئودور آدورنو3وهربرت مارکوزه4 اشاره کرد که براي روش و برداشت فلسفي خود عنوان “نظريه انتقادي” را برگزيدند.
هابرماس متعلق به نسل دوم مکتب فرانکفورت است و در برابر بدبيني هاي آثار واپسين نسل اول، واکنش نشان داده است. هابرماس از همان آغاز جهت گيري فکري مستقلي را از خود نشان داده بود.
مکتب فرانکفورت مهم ترين شاخه نقادي در مارکسيسم غربي است. آدورنو و هورکهاير در کتاب “ديالکتيک روشنگري” در اعتبار پروژه روشنگري تشکيک کردند. جنگ جهاني دوم، نابودي با بمب اتم و … همگي از پيشرفت بي خردي حاکي اند. آنها 35 سال قبل از ليوتار به بطلان “فرا روايت ها5” اعتقاد يافته بودند. مارکوزه نيزطبقه کارگر را در اثر تحولات تکنولوژيک در حال زوال مي‌ديد. آدورنو در فرانکفورت استاد هابرماس بود. اثر مهم آدورنو در انتقاد از مارکسيسم، “‌ديالکتيک منفي” نام داشت. طبق نظر اوديالکتيک هيچگاه تضاد را به طور کامل برطرف نمي‌کند. فرايند ديالکتيکي را بايد ماهيتاً منفي دانست. ديالكتيك منفي پيش نمونه شالوده شکني است. (سيم، ترجمه يزدانجو 1384: 86)
و-كهلبرگ20 :
نظريات هابرماس در مورد نحوه ي رشد آگاهي اخلاقي از نظريات كهلبرگ پيرامون رشد اخلاقي متأثر است.”اخلاق گفتماني، نظريه كهلبرگ را بوسيله ي ارتباط دادن آن با نظريه كنش ارتباطي كامل مي كند” (هابرماس،120:1990).كهلبرگ معتقد است تحول اخلاقي در همه افراد انساني و در همه فرهنگها و جوامع، از شش مرحله پي در پي و برگشت ناپذير عبور مي كند. مراحل او در سه سطح تقسيم بندي شده‌اند كه در هر سطح نيز دو مرحله وجود دارد:
سطح اول: پيش عرفي21: خودميان بيني كودك محوريت دارد.
مرحله اول: سوگيري مبتني بر اطاعت و تنبيه: فعل اخلاقي ناشي از فرار از تنبيه است.
مرحله دوم: سوگيري وسيله اي و لذت جويانه فطري: فعل اخلاقي براي كسب لذت است.
سطح دوم: عرفي22: اصل اساسي، همسانسازي با محيط است.
مرحله سوم: پسرخوب،دختر خوب: فرد بدون بررسي انتقادي، معيارهاي اخلاقي ديگران را درونسازي مي كند.
مرحله چهارم: اخلاق مبتني بر نظم و قانون: از وظيفه سخن گفته مي شود و بيشتر اطاعت كوركورانه از قانون است.
سطح سوم: پسا عرفي23: ديدگاه مقدم بر جامعه وترديد در روايي قوانين موجود شكل مي گيرد.
مرحله پنجم: اخلاق مبتني بر پيمان و ميثاق اجتماعي: فرد مي داند آنچه مهم است محتواي قانون نيست بلكه توافق است. بيشتر از وجدان خود پيروي مي كند.
مرحله ششم: اخلاق مبتني بر اصول جهاني: فرد بدون توجه به عواقب و نتايج رفتار، صرفاً آنچه را آزادانه و آگاهانه، امر اخلاقي مي داند اجرا مي كند.
سطوح مورد نظر كهلبرگ با سطوح نظريه اخلاقي پياژه24 متناظراست. پياژه نيز معتقد بود مراحل تحول اخلاقي كودك از سه مرحله ذيل مي گذرد:
سن تقريبي
عنوان مرحله اخلاقي
تولد تا سه سال
ناپيروي
سه تا هشت سال
دگر پيروي (اخلاق عيني و واقع گرايانه مبتني بر نتايج)
هشت تا چهارده سال
خود پيروي (استقلال اخلاقي فاعل: مبتني بر نيت فاعل)
جدول شماره 1-2- مراحل تحول اخلاق در نظريه پياژه

از نكات مهم در نظريه كهلبرگ اين است كه همواره پنجاه درصد داوري كودك در يك مرحله و مابقي بين مراحل قبل و بعد در نوسان است (هترينگتون، ترجمه طهوريان،80:1372).
مباني فلسفي در انديشه هاي هابرماس:
هدف هابرماس نجات عقلانيت است. وظيفه فلسفه روشن کردن معناي “پروژه ناتمام مدرنيته” است. پس فلسفه دوران ما ادامه جنبش روشنگري و مدرنيته است. هابرماس در سطح عيني به دنبال گفتمان سياسي و اخلاق عقلاني، در سطح روش شناختي به دنبال ارتباطات بين‌الاذهاني و در سطح نظري به دنبال جايگزيني براي فلسفه آگاه

دیدگاهتان را بنویسید