پایان نامه با واژه های کلیدی فاعل شناسا، فلسفه زبان، دوران مدرن

ي است (اوتويت،38:1994).
1- هستي شناسي25:
هابرماس از جمله انديشمندان مادي گرا26 مي باشد. ماترياليست يا اصالت ماده روشي است
که همه چيز را بر علل مادي برمي گرداند. جهان از نظر ماترياليسم ديالکتيکي، مجموعه اي مرکب از ماده متحول است كه با افزايش پيچيدگي ، حالات متعادل‌تري مي يابد. وقتي اين حالات متعادل به بالاترين حد پيچيدگي برسد، ضرورت دگرگوني خودبخودي و کيفي تازه اي در آن به وجود مي آيد و به حيات روحي منتهي مي شود (صليبا، ترجمه صانعي،563:1381). براي بيان دقيق هستي شناسي هابرماس ناگزيريم چند اصطلاح را که در انديشه او اساسي هستند نظير مفهوم زيست جهان و حوزه ي عمومي به تفکيک بررسي کنيم.
زيست جهان:
از ديد هابرماس جامعه از دو جزء تشكيل مي شود: يكي زيست جهان است كه پايه كنش ارتباطي است و ديگري نظام است كه پايه كنش ابزاري است. زيست جهان هم پايه ي كنش ارتباطي است و هم خودش از طريق فرايندهاي بحث ومذاكره، بازسازي مي شود. زيست جهان مجموعه اي از اعتقادات پيرامون جهان، هنجار ها و… است كه زمينه اي براي ارتباط و فهم متقابل افراد مي شود، زيرا همه ي افراد آن را مسلم مي گيرند. از نظر هابرماس در دوران مدرن عقل ابزاري ازطريق نظام اقتصادي و دستگاه بوروكراسي باعث مستعمره شدن زيست جهان شده است. سعي هابرماس در نجات زيست جهان از استعمار سيستم است. هابرماس مفهوم زيست جهان را از هوسرل27 برداشت کرده است. زيست جهان در بين افراد، مشترک است و ما همه چيز را بر پايه وجود آن مي سازيم و شکل مي دهيم؛ ما در وضع آن دخيل نيستيم. هابرماس از جهان اجتماعي- فرهنگي گرداگردمان به عنوان زيست جهان ياد کرده است. (احمدي، 1373: فصل 5). آدم ها به گونه اي واقعي زندگي مي کنند، کار مي کنند، انتخاب مي کنند و روابط اجتماعي مي يابند. هابرماس اين همه را “زيست جهان” مي نامد.

حوزه عمومي:
جايي كه مسائل مورد علاقه عموم مردم درآن مورد بحث قرار مي گيرد حوزه عمومي نام دارد. از نظر هابرماس وجود دو شرط براي تصميم گيري در اين حوزه ضروري است:
الف- شرط کيفي: مبني بر اينکه پايه تصميم گيري ها فقط استدلال منطقي باشد.
ب- شرط کمي: مبني بر اينکه شرکت در بحث براي همگان آزاد باشد.
حوزه عمومي، حوزه اي است که همگان مي توانند در آن آزادانه مشاركت نمايند و به گونه اي عقلاني در مورد مسائل سياسي خود به بحث بپردازند. از نظر هابرماس گفتماني كه بر تفاهم بين الاذهاني استوار باشد، با حوزه ي عمومي سازگار است اما تحولات ساختاري جوامع سرمايه داري مثل افزايش دخالت دولت، سيطره بازار بر ديگر حوزه هاي حيات اجتماعي، رشد سرمايه داري، رشد عقل ابزاري، بوروکراسي و مديريت علمي، همه تهديدهايي عليه حوزه عمومي‌اند.
كنش ارتباطي28:
از جمله مفاهيم مهم در انديشه هابرماس كه بيانگر نگاه انسان شناختي اوست توجه او به مفهوم كنش ارتباطي است. او برخلاف فيلسوفان انتقادي منفي نگر كه تنها كنش استراتژيك را به انسان مربوط مي دانند معتقد است كه انسان هم كنش ارتباطي و هم كنش هدفمند برقرار مي‌كند. در كنش ارتباطي افراد مي خواهند با روش استدلالي و با بكارگيري صحيح زبان با افراد ديگر به توافق برسند. از نظر او تقسيم بندي انواع كنش امري واقعي است پس پراكسيس29 انساني از دونوع كنش تشكيل مي شود. كنش عقلاني هدفمند وكنش مفاهمه اي يا ارتباطي. وي در كتاب نظريه كنش ارتباطي، نوع سوم كنش را استراتژيك مي نامد كه از كنش عقلاني هدفمند ناشي مي‌شود. فرق آنها در اين است كه در كنش استراتژيك، فرد براي رسيدن به هدف خود ناگزير علايق و منافع ديگران را هم لحاظ مي كند تا به هدف خود برسد.
به همين سان خرد نيز به خرد ابزاري وخرد مفاهمه اي تقسيم مي شود. عقلانيت ابزاري باعث شي شدگي روابط انساني مي شود اما عقلانيت مفاهمه اي از طريق فرايند مكالمه با اين امر مقابله مي كند. بنابراين رهايي در عقلانيت ارتباطي است.
3- معرفت شناسي30:
هابرماس، متأثر از كانت، معرفت شناسي را تاريخ منظم و سيستماتيك آراء و عقايد با اهداف عملي مي داند. (نوذري، 1381: 61) در حاليكه پست مدرنها حقيقت را امري اعتباري، نسبي و محصول قراردادهاي زودگذر مي دانند، هابرماس حقيقت را امري بين الاذهاني دانسته وآن را در گفتگو مي جويد. انسانها جهان را با انديشه و عمل خود همزمان خلق و كشف مي كنند.
در برابر فلسفه سوژه محور كانت، دكارت و هگل كه فاعل شناسايي را در مركز شناخت مي گذاشتند و قائل به فعال بودن ذهن در برابر عين بودند، و نيز در برابر پست مدرنها كه ضمير ناخودآگاه فرويدي را در مركز قرار داده و فاعل شناسا و ساختار ذهن-عين را رد مي كنند، هابرماس امر بين الاذهاني را در مركز قرار داده است و دانش را به منزله حاصل فعاليت سوژه شناساگر مي داند اما برخلاف كانت، سوژه شناساگر را غير تاريخي و استعلايي نمي پندارد.
نكته مهم در معرفت شناسي هابرماس توجه به نظريه علايق دانش اوست كه بر اساس آن هر فاعل به گونه خاص خود ومتفاوت از ديگري، دانش خود رابراساس سه نوع علاقه معرفت ساز شكل مي دهد. اين علايق نسبت به رابطه وي با جهان پيشيني اند. بنابراين علم با علايق شناخت پيوند محكمي دارد. وي در كتاب “شناخت وعلايق انساني” اين سه نوع علاقه اصلي را از هم متمايز مي كند: (نوذري، 1381: 48)
1- علاقه ابزاري (فني و تكنولوژيك): شناخت حاصل از اين علاقه، شناختي تك‌گويانه31 است.
2- علاقه عملي: با مسأله روابط بين اذهاني32 و تفاهم و ارتباط3 سروكار دارد و بر علوم تاريخي- هرمنيوتيكي مبتني است. شناخت حاصل از اين علاقه از طريق زبان حاصل مي شود.
3- علاقه رهايي بخش: كه با علوم انتقادي سر و كار داردو تفكر انتقادي راجع به پيش فرضهاي ذهني خودمان را شامل مي شود.
هابرماس براساس همين سه سطح شناخت، تمايز بين علوم تجربي و علوم بازساز4 را روشن مي كند: 1- در سطح اول شناخت، مشاهده مستقيم جهان عيني قرار دارد. 2- در سطح دوم شناخت، احكامي درباره واقعيت ارائه مي شود كه در حوزه علايق عملي قرار مي گيرد.3- سطح سوم شناخت، سطح بازسازي است كه به انتقاد حوزه هاي شناخت مي پردازد.
منافع و علايق معرفتي
نوع علم
شناخت
واسطه اجتماعي
حوزه يا قلمرو
نظارت فني
علوم طبيعي (تجربي- تحليلي)
شناخت فني يا ابزاري
كار
طبيعت
عملي
تاريخي- هرمنيوتيك
شناخت عملي
زبان
جامعه
استقلال رهايي
علوم انتقادي
شناخت رهايي بخش
اقتدار
تاريخ
جدول 2-2 : رابطه علوم سه گانه و علايق معرفت شناسي مرتبط با آنها در حوزه هاي مختلف زيستي بر مبناي عناصر واسط اجتماعي (منبع: نوذري، 1381: 68)

هابرماس مدعي است كه بشر با استفاده از علايق پيشيني، شناخت خود را مي سازد. علاقه رهايي بخشي سبب خود انديشي و خود تعيين گري انسان مي شود كه در تربيت اخلاقي نيز اهميت دارد. از نظر او شناخت ريشه تاريخي دارد. برخي از دانشها كه نگرش عينيت بخش اتخاذ مي كنند به گسترش سلطه و نظارت كمك مي كنند اما علوم تفسيري و انتقادي كه دست به نقد نهادها مي زنند، به تفاهم و رهايي مي انجامند.

نظرية انتقادي33:
آبشخور نظريه انتقادي را معمولاً از ماركسيسم مي‌دانند (سيم، ترجمة يزدانجو، 1382: 5) اما فوكو معتقد است از آثار كانت به بعد گرايش انتقادي و تحليلي ظاهر شدند وفيلسوفاني چون هگل، نيچه، ماركس و… به فلسفه ي انتقادي روي آورده اند.
هابرماس چون هوركهايمر و آدورنو به ماركسيسم بدون پرولتاريا معتقد است. ماركسيسمي كه كار گزارش “نوع انسان” است كه همان ماركسيسم بدون طبقه است. هابرماس عناصر جديدي وارد پارادايم ماركسيسم كرده است مثل زبان، مفاهمه، كنش عقلاني و… . وي در برابر منفي نگري هاي آدورنو وهوركهايمر معتقد است كه آزادي هاي سياسي هنوز ارزش مبارزه كردن دارند.
هابرماس به دنبال انتقاد از ماركسيسم كلاسيك است. نظرية ماترياليسم تاريخي ماركس فقط بر مقولة كار، سرمايه و ابزار توليد متكي بوداما امروز نيروهاي توليد تغيير كرده‌اند و بيگانگي انسان ها صرفاً معلول استثمار اقتصادي نيست بلكه محصول عقلانيت ابزاري و بوركراسي است. از نظر هابرماس علومي كه در خدمت نظم موجود و طبقه مسلط هستند بايد نقد شوند. وي بر اساس نظريه توانش ارتباطي معتقد است كه تكامل تاريخي انسان در كنش ارتباطي و توانايي برقراري تفاهم است و به اين شكل ماترياليسم تاريخي را بازسازي مي كند.
بررسي نظرية انتقادي هابرماس بدون توجه به نظر او راجع به “نقد عقل مدرن” ناقص است.در نقد عقل مدرن هابرماس بر خلاف فيلسوفان پست مدرن كه به نقد همه جانبه عقل مي‌پردازند به نقد عقل ابزاري اكتفا مي كند. بدين شكل او مي تواند در نقد عقل ابزاري از ملاكي همچون عقل ارتباطي استفاده كند. از نظر او نقد همه جانبه ي عقل بدون معيار است و بنابراين بي معناست. ازنظر هابرماس، سركوب به عقلاني شدن مربوط نيست بلكه به نظامهاي غيرعقلاني مربوط مي‌شود.
نظريه توانش ارتباطي:
فلسفه زبان هابرماس شالوده ي ورود به نظريه كنش ارتباطي و از طريق آن به اخلاق گفتماني است. اين فلسفه تحت عنوان نظريه توانش ارتباطي34 يا پراگماتيك عام35 مطرح شده است و در واقع تركيب نظريه توانش زباني چامسكي36 و نظريه زبان شناسانه ويتگنشتاين و آستين است. چامسكي به توانش زباني4 توجه دارد و معتقد است ژرف ساختها5 در همه زبانها مشترك و عام هستند و به شيوه اي مشابه عمل مي كنند. اما نظريه ويتگنشتاين بيشتر به بين الاذهاني بودن زبان و يا به “گفته ها”6 كه تحت تأثير شرايط قرار مي گيرند، نظر دارد. هابرماس در نظريه توانش ارتباطي، بين زبان و گفتار پيوند ايجاد مي كند يعني بين ويژگيهاي نحوي و ويژگي هاي پراگماتيكي گفتارهاپيوند برقرار مي كند. اين نظريه به طور خلاصه مي خواهد بگويد همانطور كه توانش زباني عام است، توانش ارتباطي نيز عام است. وي اين نوع علوم را “علوم بازسازنده” ناميده است. اين نظريه، نظريه اعمال گفتاري7 را تحت الشعاع قرار مي دهد. نظريه اعمال گفتاري به اين امر كه چگونه از گفتارها براي تحقق بخشيدن به نيات خودمان استفاده مي كنيم، مربوط است. عمل گفتاري، گفته‌اي است كه كاري را به انجام مي رساند يا چيزي را صورت مي دهد كه هميشه دو بعد دارد: 1- محتواي گزاره اي8 كه ارجاع واقعي را مي رساند. 2- مقصود رساني9 كه آن عمل گفتاري را انجام مي دهد. آستين، عمل گفتاري را به سه شكل بياني محض10 ، مقصود رسان و اثرگذار11 متمايز كرده است. در نظريه توانش ارتباطي اثبات مي شود كه گفته ها نيز همچون عناصر نحوي و ژرف ساختها، قواعد عامي دارند. هابرماس در اين نظريه اثبات مي كند كه آنچه ذاتي زبان است كاركرد مقصود رساني و بياني محض است و كاركرد اثر گذاري كه همان عقل ابزاري است، ذاتي زبان نيست. كاركرد اثر گذاري بر سركوب ناظر است اما كاركرد مقصود رساني و بياني محض، معطوف به فهم هستند. زبان اساساً براي دو مورد اخير ساخته شده است.
در نظريه زبانشناختي هابرماس، زبان نسبت به جهان ما تقدم نيست بلكه زبان و جهان هر دو با هم ظاهر مي شوند و هرگاه يكي تغيير كند ديگري نيز به تبع آن تغيير مي كند. هابرماس با استفاده از همين نظريه توانش ارتباطي در پي رهايي و نجات زيست جهان فرهنگي است. او معتقد است كه سلامت جامعه در گرو گسترش توانش ارتباطي است. رهايي، برابري و توافق تنها با رشد توانايي هاي ارتباطي – زباني ممكن است. گفتگو با تحمل آراي ديگران و رهايي عجين است، اما شناخت تك گويانه در خود، سركوب و سلطه را دارد. علوم رهايي بخش علومي هستند كه به رهايي بشر از سلطه و ارتباط تحريف شده كمك مي كنند. رهايي در ارتباط تحريف نشده جستجو مي شود و جامعه عقلاني، جامعه اي است كه در آن ارتباطات عاري از سلطه حاكم مي‌شوند. بنابراين

دیدگاهتان را بنویسید