پایان نامه با واژه های کلیدی اخلاق هگل، شخص ثالث

بين عقلانيت و رهايي پيوند مستقيمي وجود دارد. مفهوم تأمل برخود37 در علوم رهايي بخش اساسي است و باعث پيوند بين شناخت و خود پيروي مي شود:
“در فرايند بازانديشي و تأمل در نفس است كه معرفت في نفسه با علاقه بشر به خود پيروي، مسئوليت و بلوغ مطابقت مي يابد” (هابرماس،1971: 197).
3-اخلاق گفتماني38:
لفظ Discourse را به گفتار و گفتمان ترجمه كرده‌اند كه عبارت از “يك كار عقلي منظم به نظم منطقي است.” (صليبا، ترجمه صانعي، 1381: 520) مي‌توان گفتمان‌ها را همچون قالبهاي خاصي در نظر گرفت كه كلمات در آنها معاني خاصي مي‌يابند. از نظر هابرماس گفتمان عملي عبارت از طرح استدلال هايي مي باشد براي مسائلي كه به شكل “چه بايد بكنم؟” هستند. اين اخلاقيات عقلاني و انتقادي است.
اخلاق گفتماني، تئوري اخلاقي هابرماس است كه بر اساس آن يك اصل اخلاقي تنها زماني اعتبار دارد كه دستورالعمل همگاني شود. در نتيجه اصل اساسي در اين تئوري همان اصل اساسي در فلسفة اخلاقي كانت است اما تفاوت اساسي در اين است كه طبق نظركانت، سوژة تنها39 خود به تنهايي قادر به شناسائي چنين قاعده‌اي مي‌باشد اما از نظر هابرماس اين امر تنها در صورتي ميسر است كه آن قاعده، توسط مشاركت كنندگان در ديالوگ، آزادانه مورد بحث و چون و چرا و در نهايت مورد پذيرش قرار گيرد.
ادعاي اساسي اخلاق گفتماني هابرماس اين است كه يك هنجار تنها زماني معتبر است كه مورد اجماع افرادي كه در يك گفتمان عقلاني شركت كرده اند قرار بگيرد. اين نوع گفتمان سبب مي‌شود كه تعهدات بوجود آمده كلي و بي‌طرفانه باشند.
مباحث هابرماس راجع به اخلاق گفتماني طيف وسيعي از مباحث و روشهاي فلسفي پيچيده ، همچون تحليل فلسفي، پديدار شناسي، هرمونتيك و… را در بر مي‌گيرد. او را بايد در صفِ فيلسوفان اخلاقي شناخت‌گرا قرار داد،
“نظراتي كه در اينجا بيان كردم در دفاع از رويكرد شناخت گرايان در اخلاق بود، بر عليه شيوه‌هاي فرا اخلاقي و شك‌گرا…” (هابرماس،57:1990).
نظريه‌هاي شناخت‌گرا در پي ايجاد شرايطي براي استقرار داوريهاي بي‌طرفانه در مسائل عملي هستند، داوريهايي كه تنها براساس دلايل مناسب صورت مي گيرند.
هابرماس نظريه هاي غير شناختي همچون شهود گرايي و فايده باوري را رد مي كند. از نظر او تجربه باوران1 مسأله ي “من بايد چه كنم؟” را به دو سؤال ديگر تقليل مي‌دهند: چه مي‌خواهم انجام دهم؟ و چطور مي‌توانم آن را انجام دهم؟ سودگرايان نيز هنجارها را بر حسب ميزان منفعت اجتماعي‌اشان، توجيه مي كنند. هابرماس بيان مي‌كند كه:
“از نظر من پديدة اخلاقي مي‌تواند بر حسب تحليلي صوري- عمل گرايانه40 از كنش ارتباطي تبيين شود، نوعي از كنش كه در آن افراد عامل به ادعاهاي معتبر هدايت مي‌شوند…” (هابرماس،44:1990).
اخلاق گفتماني به نظرية بازشناسي41 هگل نيز نظر دارد. “اخلاق گفتماني به تفسيري بين‌الا‌ذهاني از دستور مطلق با توجه به تئوري بازشناسي هگل نظر دارد. اين نوع اخلاق همانند اخلاق هگل (اگرچه در روحي كانتي) روي ارتباطِ دروني بينِ عدالت3 و همبستگي4 پافشاري مي‌كند (هابرماس a153:2003). لفظ گفتمان بيانگر عقلاني و انتقادي بودن اين نوع از اخلاقيات است.يعني اخلاق در حوزة عقل قرار دارد. اما او ميان دو نوع عقل و دو نوع كنش تفاوت قائل است.
در فلسفة اخلاقي هابرماس تمييز بين كنش ارتباطي و كنش استراتژيك حياتي است. در كنش استراتژيك، كنش فرد فقط براي رسيدن به هدف خود صورت مي‌گيرد. يكي از اصول اساسي فلسفة اخلاق كانت اين بود كه ديگران را نبايد وسيلة رسيدن به اهداف خود قرار دهيم. در كنش استراتژيك اين اصل نقض مي‌شود. در مقابل، در كنش ارتباطي، فرد با هدفِ رسيدن به تفاهم مباحثه مي كند. حتي اگر نتيجة اين كنش تأثير بر رفتار شخص مقابل باشد، اين تأثير فقط از راه تفاهم شكل مي‌گيرد. وي در كتاب نظريه كنش ارتباطي، قواعد فني را شالودة كنش ابزاري و قواعد صوري را شالودة كنش ارتباطي دانسته است.
الف-پديدار‌شناسي اخلاق42:
هابرماس بحث خود را در باب اخلاق گفتماني با پديدار‌شناسي اخلاق آغاز مي‌كند و با ذكر قسمتهايي از مقالة استراسن43، پاسخ عاطفي خاصي را وارسي مي‌كند ونشان مي دهدكه تجربة اخلاقي، محتواي واقعي دارد. اين پاسخ عاطفي، رنجشي44 است كه وقتي به ما توهين مي شود، آن را احساس مي‌كنيم. اگر توهين كننده معذرت خواهي نكند، واكنش ما نسبت به او خشم45خواهد بود. اين احساس ، بُعد اخلاقي مستور در هر توهين را نشان مي‌دهد. خشم نشانه‌اي از گناهكار دانستن اخلاقي46 است.از ديد هابرماس، استراسن با كاربرد اين مثال چهار نكته را مشخص مي‌كند:
1- معذرت خواهي كردن (توسط مرتكب شونده و يا شخص ثالث) مي‌تواند همكنشي‌‌هاي اشتباه را اصلاح كند. دو نوع معذرت‌خواهي ممكن است: الف- اقامة شرايطي كه خود عمل را مبرا مي‌كند. مثل “او چنين منظوري نداشت” و ب- اقامة دلايلي براي مبرا كردن عامل: مثل”او يك كودك و يا يك ديوانه است”. يعني مرتكب شونده به اجبار عمل را مرتكب شده است. در اين مورد ما نگرش عينيت بخش6 را اخذ مي‌كنيم وطبق آن نمي توانيم كسي را سرزنش كنيم. بنابراين صرفاً اگر نگرش عملكردي7 را نسبت به شخص اتخاذ كنيم، مي توانيم از او خشمگين شويم.
2- فيلسوف اخلاقي بايد روش مساعدي را بكار گيرد كه پديدة اخلاقي را به ماهو پديدة اخلاقي درك كند. احساسات ما همچون بي‌تفاوتي، اهانت، بد‌خواهي، رضايت و… تفاوتهاي بي‌شماري دارند اما اين واقعيت مهم است كه همة اين عواطف در زندگي روزمره واقع مي‌شوند. يعني نگرش‌هاي عملكردي در آنها اساسي هستند. اما نگرش عينيت بخش به پديدة اخلاقي امري ثانوي است. يعني گاهي اين نگرش را بكار مي بريم تا از دعوا اجتناب كنيم.اما نمي‌توانيم در موارد معمولي و يا براي هميشه از آن استفاده كنيم. فلسفة اخلاق بايد شهود‌هاي روزمره‌اي كه در آنها اجتماعي مي‌شويم را در نظر گيرد.
3- آنچه احساس رنجش را اخلاقي مي‌كند اين امر نيست كه كنش متقابل دو فرد دچار عيب و نقص شده است بلكه اين امر در آن مهم است كه يك “توقع هنجاري” مورد بي احترامي واقع شده است كه اين توقع براي همة انسانهاي شايسته با ‌ارزش بوده است. شخص متخلف وقتي كه مي‌فهمد به چيزي غيرشخصي47 و يا فرا شخصي48 بي‌احترامي كرده است خود راگناه كار مي پندارد. هنجار، زماني اخلاقي به حساب مي آيد كه به امري كه اعتبار كلي دارد مربوط شود.
4- بين درخواست انجام يك هنجار و غيرشخصي بودن آن، ارتباط دروني وجود دارد. بكرگيري هنجارها بدين معني است كه آنها درست هستند. يعني آنها در تحليل نهايي بايد بر شالودة شناختي استوار باشند. زيرا گفتن اينكه من بايد چيزي را انجام دهم به اين معني است كه من براي انجام آن “دلايل خوبي دارم”. (هابرماس، 1990: 57)
ب-گزاره‌هاي اخلاقي:
در زندگي روزمره باورهايي همچون “اين چوب كج است” معمولاً مسلم فرض مي شوند. اما وقتي اين پاره گفتارها دچار انتقاد مي‌شوند، گوينده ممكن است ادعايش را ملايم‌تر مطرح كند و مثلاً بگويد چوب براي او كج “به نظر مي‌رسد”. همانگونه كه انتقاد نظري به تصحيح اعتقادات و توقعات مي‌انجامد، انتقاد اخلاقي نيز به تصحيح كنش ها و داوريهاي ما دربارة آنها مي‌انجامد.
هابرماس سعي دارد معناي درست بودن يك امر به لحاظ اخلاقي را روشن كند. وي مدعي است كه گزاره‌هاي هنجاري در وضعيت اخباري49، انتقادپذير هستند يعني ابطال پذير يا اثبات پذيرند. از نظر شناخت‌گرايان، بحث اخلاقي راجع به دانستن اين مسأله كه آيا فلان كار را “انجام دهيم” يا انجام ندهيم، نمي باشد بلكه دربارة اين است كه “فلان كار” درست “است50″، بهتر است و يا تنها امكان است. و اين چيزي است كه مي‌تواند درست يا غلط باشد.
هابرماس با آن نظراتي كه مدعي‌اند گزاره‌هاي هنجاري به همان شيوه گزاره‌هاي توصيفي ، مي‌توانند درست يا غلط باشند مخالفت كرده و شهودگرايي را نمونه‌اي از اين نظريات مي‌داند كه گزاره‌هاي هنجاري را با گزاره‌هايي همچون “اين ميز زرد است” يا “همة قوها سفيدند” برابر مي‌داند. جي.اي. مور51 سعي كرد نشان دهد كه محمولهاي خوب وزرد به هم مربوطند اما از نظر هابرماس اصطلاحات خوب يا حق نبايد با محمولهايي مثل “زرد” يا “سفيد” مقايسه شوند بلكه با محمولهايي سطح بالاتر همچون “درستي” قابل مقايسه‌اند.
مثلا گزارة:
(a) در برخي شرايط آدمي بايد دروغ بگويد.
مي‌تواند مجدداً به شكل ( َa) صور تنبندي ‌شود:
( َa در برخي شرايط درست است (يا به مفهوم اخلاقي كلمه خوب است كه) آدمي دروغ بگويد.

دیدگاهتان را بنویسید