پایان نامه ارشد با موضوع تفكر، كنند، گيرد

كند پس بايد شب را مطالعه كند تا براي امتحان فردا آماده باشد ،مهماني را بعداًنيز هم مي توان رفت . من در اين موقعيت مجبور به ارزيابي هر دو ادعاست ؛مطالعه يا مهماني شايد من راضي شود بيشتر وقت شب را به مطالعه بپردازد ودو ساعت آخر وقت را در مهماني بگذراند از نظر فرويد ،تصميم در اين باره به توانايي هاي نهاد ومن برتر بستگي دارد تا من را متقاعد كند .
نظريه ي شناختي رشد پياژه :
پياژه روانشناس سرييسي كوشيده است به دور از هنجارهاي اجتماعي وپيش رويدادهاي بزرگسالان به درك وتحليل وديدگاه كودك بپردازد خواسته است زندگي روزانه كودك را با تمام پريشاني ،اضطراب و آشفتگيهايش بازسازي كند . اين نوآوري ودگرگوني در روش نگرش ،نتايجي به بار آورده كه با ژرفترين واستوارترين اعتقادمان مارا درباره ي دوران كودكي زير رو كند .
از نظر پياژه ساختار شخصيت در يك فرآِند تدريجي (پلكاني )شكل مي گيرد و آگاهي از خود مستلزم مقايسه مداوم ميان من وديگري است . تأكيد او بيشتر بر تواناييهاي شناختي ،يعني ظرفيت به كار گيري درك انسان از تفكر ،حافظه وديگر فرآيندهاي ذهني براي دست يابي بر دانشهاست .
پياژه بر اين باور بود در سال( 1970)كه توانايي شناختي كودك طي چهار مرحله ي اصلي رشد مي يابد اين مراحل در ارتباط با سن كودك است زيرا اولآًمغز كودك بايد در طول زمان رشد يابد تا بتواند برخي از انواع شناختها را درك كند . تءثير تجربه در طول زمان بدست مي‌آيد به همين دليل ،اگر بشنويم كودك شش ماهه اي صحبت مي كند يا كودك هشت ماهه اي درباره ي ارتباط وكنش متقابل نمادي بحث مي كند حيرت زده مي شويم . مراحلي كه پياژه از تولد تا دوازده سالگي وپس از آن را شامل مي شود به شرح زير است :
1. مرحله حسي -حركتي :
مرحله حسي-حركتي شامل دوسال اول زندگي كودك است كودك در خلال اين سالها ،تجربه هاي حسي (ديدن اشياء)وفعاليتهاي حركتي (لمس كردن چيزها)را به كمك حواس خود ياد مي گيرد وكشف مي كند كه با دست يابيبه چيزهايي يا رنگ روشن ،مانند اسباب بازي هاي متحرك با جغ جغه ،قادر است آنها را لمس كند ،بغل بگيرد ياحتي تكان دهد .كودك در چنين حالي قادر به نشخيص خود از محيط اطراف است در سه يا چهار ماهگي ،كودك توانايياين كار را ندارد ،امادر 9ماهگي شروع به جستجوي اسباب بازي كرده ،آن راهنگام حركت با چشم دنبال مي كند در اين حال است كه كودك تميز مي دهد كه اسباب بازي داراي موجوديت خاص ومستقل است .
2.مرحله قبل از تفكر =مرحله تفكر شهودي:اين مرحله از دوسالگي تا هفت سالگي را در برمي گيرد پياژه اين مرحله را مرحله ماقبل تفكرناميد زيراكه در طي اين دوره كودك قادر به انجام بسياري از فعاليتها ي ذهني نيست وبه طور كامل برخي مفاهيم اساسي چون وزن،اندازه،سرعت،علت ومعلول را درك نمي كند .توانايهاي آشكار كودك در اين مرحله اغواكننده وكاه خطر ناك است .مثلا مربي كودك به او مي گويد همين جا بايست ،تكان نخور.مبادابه خيابان بروي سپس براي اطمينان خاطر ممكن است از او بپرسند :قرارشد چه كار كني وكودك موضوع را توضيح دهد ،در اين جا چنين به نظر مي رسد كه كودك خطر را درك كرده است اما در واقع چنين نيست كودك هنوز سرعت اتومبيل وعلت ومعلول را به طور درست درك نمي كند وبه همين دليل در خيابان صدمه مي بيند يا كشته مي شود . بنابراين اگر چه كودك حرفهاي مربي رافهميد ولي هوز جوانتر از آن است كه بتواند قضيه را دوبار خطر سرعت اتومبيل بفهمد .از سوي ديگر وجه تسميه تفكر شهودي آن است كه كودك در اين سنين با تخيلاتي شبيه شهود يا اشراف هنرمندان وانديشمندان بزرگ زندگي مي كند ،با اين تفاوت كه شهود كودك از مقوله نا آگاهي است “جان پنداري “عروسكي در كودك در بغل دارد به او غذا مي دهد خسته شدن توپ بازي ،ودهها مثالديگر از اين نوع تفكرات شهودي كودك حكايت مي كند .
3. مرحله تفكر عيني:يا مرحله تفكر انضمامي :
در اين مرحله كه كودكان هفت تا دوازده سال را شامل مي شود ،كودكان قادر به استدلال وضعيتهاي عيني هستند آنها تجربه ها ومهارتهاي شناخت را كه لازمه زندگي روزمره است ،فرا مي گيرند . اندازه ،سرعت، وزن ،زبان وعلت ومعلول را مي فهمند وبر خلاف كودكان جوانتر ،آنها قادرند از ديگران قدر داني كنند وهمچنان كه “ميد “معتقد است نقطه نظرات واعمال ديگران را با رفتارها ونقطه نظرات خود هماهنگ وهمراه سازند ،اما هنوز توانايي تفكر انتزاعي را ندارند يا در واقع ،تفكر آنها منضم به حضور شي ءيا شخص است وچون شي ءيا شخص رفت ،تفكر هم پس از مدتي ناپديد مي شود .
4.مرحله ي تفكر انتزاعي =مرحله تفكر منطقي :
در اين مرحله كه معمولاًپس از دوازده سالگي وآغاز دوره بلوغ روي مي دهد نوجوان مي تواند مفاهيم انتزاعي را كاملاًدرك كند بدون آنكه لازم باشد به دنياي مادي رجوع كند . در اين مرحله نوجوان مي تواند تصور دوست داشتن كسي را بكند كه وجود ندارد ،يا مفهوم مرگ را بدون آنكه كسي بميرد درك كند او مي تواند درباره ي نظرها وبينش هاي مختلف با دقت وهوشياري فكر كند وقادر است تا در مورد عمليات پيچيده رياضي ،مسائل اخلاقي وقوانين منطقي به بحث بنشيند وبه حل مسائل ومشكلات اقدام نمايد ونيز به اظهار نظر ونقد وتحليل در زمينه مسائل سياسي فلسفي بپردازد .
به نظر مي رسد كه فرآِند جامعه پذيري شناختي در همه جاي جهان عموميت دارد به اين صورت كه در همه جامعه ها مردم از مراحل متوالي يكسان رشد عبور مي كنند ،ليكن محتواي اين مراحل از لحاظ فرهنگي متغيير است ،چه چيز وچقدر مي آموزيم به محيط اجتماعي بستگي دارد . اگر در فرهنگ ما اعتقاد براين است كه زمين مسطح است پس از طريق همين مفاهيم جهان را تفسير خواهيم كرد حتي درون يك جامعه معين نيز عوامل اجتماعي يا فرهنگي ،گروهاي مختلفي از مردم را به وجود مي آورد كه شيوه هاي متفاوت در باره موضوعهاي مختلف فكر مي كنند چنانچه زنان ايراني به گونه اي جامعه پذير شده اند كه احتمالاًبيش از مردان به خانه داري وبچه داري فكر مي كنند .

فرهنگ وشخصيت
يكي از ويژگيهاي انسان ،دارا بودن نيروي انديشه است . انسان به ياري انديشه توانسته است بر خلاف ديگر حيوانات خود را از تسليم ووابستگي بي قيذ وشرط به طبيعت بر هاند و براي مبارزه وتسلط بر آن ،شيوه ها ،وسيله ها وروشهايي را ابداع كند كه ما مجموعه آنها را فرهنگ مي ناميم . در واقع انديشيدن يك نيروي دروني وفرهنگ آفريني تجلي بيروني آني است .به همين دليل است كه انسان شناسان براي آدمي هنري بزرگتر از فرهنگ آفريني نمي شناسند وگوناگوني پاسخگويي به نياز هاي اوليه انسان را فرهنگ مي دانند .
تعريف فرهنگ :
فرهنگ شامل همه فعاليتهاي انسانها وسيماي واقعي آنان است در واقع فرهنگ تمام آن ساخته ها ،انديشه ها ،نهادها ،اداب ورسوم ،روشهاي اخلاقي ونظاير آنهاست كه تماميت آ”ها محيطي را بوجود آورده كه ساخته وپرداخته خود انسان است به بيان ديگر ،فرهنگ مجموعاًكوششهاي انسان است براي انطباقش با محيط واصلاح شيوه هاي زندگيش (لينگ ،85:1346)وبالاخره آنچه جامعه مي آفريند وبه انسان وا مي گذارد فرهنگ نام دارد . (اگ برن ونيم كوف ،133:1357)

عناصر اصلي فرهنگ :
مفهوم وسيع وگسترده فرهنگ كه شيوه هاي زندگي مردم را در تمام كره زمين در بر مي گيرد به طور مشخص به اجزا وعناصر متفاوتي كه در عين حال به هم وابسته اند تشكيل شده است فرهنگ به لحاظ تحليل ،غالباًبه دو حوزه مادي وغير مادي (معنوي )تقسيم مي شود . هر چيزي را كه انسان در ارتباط با رفع نيازهاي مادي اش به طبيعت افزوده است در حوزه مادي قرار مي گيرد .
هزاران سال پيش انسان با پي بردن به اينكه مي تواند با استفاده از پديده هاي مادي پيرامون خود ،نيازهايش را بهتر بر آورد ،آفريدن وساختن ابزار ووسايل را آغاز كرد وبدين وسيله نخستين گام را در راه رهايي خود از وابستگي به طبيعت برداشتشناخت اين گونه ابزار ووسايل وشيوه هاي كاربرداستفاده از آن را تكنولوژي يا فن آوري گويند . اما آنچه كه شامل ابداعات انتزاعي انسان مي شود وبر رفتارهاي او اثر قابل ملاحظه اي مي گذارد فرهنگ غير مادي (معنوي )نام مي گيرد .

چها ر مورد از ابداعات عبارتند از باورها -ارزشها -هنجارها ونمادها
1. باورها :
باورها مفاهيمي كلي ومبهم در باره جهان وماهيت جامعه هستند كه مردم جامعه درستي آنها را به عنوان واقعيت قبول دارند . از آنجا كه خاستگاه باورها ،تجربه ها وسنتها ويا روشهاي علمي مي باشند ،آنها مي توانند تدثير نيرومندي بر رفتار داشته باشند . افراد هريك ازجامعه ها ،تصور مي كنند كه باورهايشان،منطقي ترين ،باثبات ترين ،عاقلانه ترين ودرست ترين است . البته برخي باورها درست وبعضي نادرست است . اما جامعه شناسان بيشتر به نقشي كه باورها در فرهنگ وشيوه هاي زندگي مردم دارند ،توجه مي كنند .
2.ارزشها :
واقعه يا چيزي كه مورد اعتناي جامعه قرار گيرد ،ارزش اجتماعي نام دارد . در واقع هر چيزي كه براي يك نظام اجتماعي مورد نياز ،محترم ،مقدس وخواستني ومطلوب تلقي شود ،جزءارزشهاي آن جامعه است . درستكاري ،امانتداري ،احترام به حقوق ديگران ،آبروداري ،رعايت والدين ومانند آن فقط چند نمونه از اين گونه ارزشهاي اجتماعي است .

3. هنجارها :
هنجارها به معيارهاي اجتماعي گفته مي شود كه رفتار درست يا نادرست را در يك جامعه يا دريك گروه مشخص ميكنند . آنها راهنماهاي آشكاري هستند براي اينكه مردم يك جامعه چگونه بايد در شرايط خاص رفتار كنند به عنوان مثال :هنگامي كه عده اي در جاي منتظر كاري باشند كه به نوبت انجام مي شود ،بايد صف تشكيل دهند .
3. نمادها :
نمادها هر نوع پديده هاي جسماني -كلمه ، موضوع ،رنگ صدا،احساس،بو،لحظه،طعمهستند كه براي مردم داراي معني با ارزش باشنددرواقع نماد عبارتند از هر چيزي كه بتوان آن را به طور معني دارچيز ديگري را معرفي كرد . به اين ترتيب نمادها حاصل اطلاعاتي هستند كه ما را قادر مي سازند به شيوه اي كه براي ساير موجودات امكان پذير نيست از اطلاعات گوناگون استفاده نماييم واين اطلاعات را مبادله كنيم ،زيرا نمادها ،ما را قادرمي سازند،بسياري از ريز كاريها ،گوناگونيها وجنبه هاي پيچيده تجربه هاي خود را براي ديگران بيان كنيم ،آنها را ضبط وثبت كنيم متراكم كنيم فانبار كنيم،تركيب كنيم ويا به كار بنديم .
ويژگيهاي فرهنگ :
برخي از ويژگيهاي فرهنگ را مي توان چنين بر شمرد :
1.فرهنگ مجموعه اي منظم وكليتي سازمان يافته است :
فرهنگ مجموعه منظمي است از دانشها ،باورها ،هنرها ،اخلاقيات ،قوانين ،عادات ،آداب ،وبسياري چيزهاي ديگر كه انسان به عنوان عضو جامعه از جامعه به دست مي آورد ووقتي مي گوئيم “مجموعه منظم “منظور اين است كه بين اجزاي فرهنگ ارتباطي مستقيم يا غير مستقيم وجود دارد وهر جزءدر بقاي كل نقش ايفا مي كند . از آنجا كه فرهنگ حاصل جمع عناصر مستقل از يكديگر نيست وهر ويژگي فرهنگي نسبت به ويژگيهاي فرهنگ كل معني پيدا مي كند بايستي آن را مانند كليتي كه داراي پيوستگي خاص است در نظر گرفت رفتارهايي كه از نظر يك مشاهده كننده غير معقول به نظر مي رسد ،زماني كه اين رفتارها در چارچوب فرهنگ كل قرار داده شوند ،معقوليت پيدا مي كنند .
بدين ترتيب ،متوجه مي شويم كه تغيير در عنصري از يك نظام فرهنگي ،موجب بروز واكنشهاي غالباًغير قابل پيش بيني وگاه پياپي ،در مؤلفه هاي ديگر نظام مي گردد . ايجاد تغيير در يكي از روستاهاي اطراف تهران را مي توان در اين باره مثال زد .
در سه دهه پيش زنان اين روستا براي شستن رختها وظرفها به كنار نهر آب مي رفتند وفاضلاب را در آن مي ريختند . مركز بهداشت به منظور جلوگيري از آلوده كردن آب آشاميدني تصميم گرفت رختشويخانه اي مدرن با ديواره هايي كه آن را از هم جدا مي كرد بسازد اما اين كار مورد استقبال زنان

دیدگاهتان را بنویسید