منبع پایان نامه ارشد با موضوع جهانی شدن، معرفت شناختی، بحران هویت، معرفت علمی

دانلود پایان نامه

خودخواهی، سلطه جویی، بلاهت و حماقت او نیز افزایش یافته است. از این رو وضع انسان امروز با شرایط ماقبل سیاسی تفاوت چندانی ندارد. فاجعه 11 سپتامبر 2001 در ایالات متحده آمریکا که منجر به کشته شدن هزاران انسان بیگناه در حملات انتحاری به مراکز قدرت سیاسی و اقتصادی این کشور شد، شاهدی بر این مدعاست.
1 – 6 استحاله انسان سیاسی
شرایط و زمینه هایی که موجب می شود انسان در جامعه دچار از خود بیگانگی، بحران هویت و بی علاقگی سیاسی شود فراوانند. اندیشه ورزان سه لایه متفاوت ازخودبیگانگی انسان را تشخیص داده اند. لایه روانی، لایه اجتماعی و لایه سیاسی (نویمان، 1373: 447). البته تردیدی نیست که لایه های یاد شده به نحوی متأثر از هم باشند. در اینجا توجه ما بیشتر معطوف به لایه سیاسی پدیده ی از خودبیگانگی است که در نهایت منجر به سیاست گریزی و بی توجهی نسبت به مقولات سیاسی می شود. آثار این پدیده در افول تدریجی مشارکت شهروندان در امور سیاسی جامعه، سوء ظن نسبت به مشروعیت نظام سیاسی، بی اعتمادی نسبت به ساختار سیاسی و جز اینها، بروز می کند.
هنگامی که بی علاقگی سیاسی با سیاست گریزی یا از خودبیگانگی اجتماعی و روانی ترکیب شود، زمینه استحاله انسان سیاسی فراهم می گردد و نوعی کرخی و بی تفاوتی و یا عصیان و سرخوردگی به وجود می آید. غالباً در چنین وضعیتی راه برای ظهور چهره های مستبد، که بی اعتنا به قواعد بازی سیاسی وارد عرصه قدرت می شوند، هموار می گردد. به تعبیر فرانتس نویمان، مستبدان و دیکتاتورها چاره ای جز نهادینه کردن خوف، خشونت و اضطراب در جامعه ندارند (نویمان، 1373: 449). زیرا به تجربه دریافته اند که تنها از این طریق می توانند زمان فروپاشی خود را به تأخیر بیاندازند.
افول نقش احزاب سیاسی و بی اثر کردن فعالیت آنها برای بسیج سیاسی مردم در گوشه کنار دنیا، به ویژه کشورهای پیشرفته، حاکی از آن است که راهبردهای سیاسی سنتی دیگر فاقد کارایی هستند. دولت ها نیز ناگزیر از تمرکز زدایی برای پاسخگویی به مطالبات محلی و منطقه ای می باشند. این روند از قدرت و صلابت دولت های ملی می کاهد و تدبیر امور هر چه بیشتر و مؤثرتر به دست کارگزاران محلی صورت می گیرد. با تجزیه دولت ها به واحدهای کارامد کوچکتر، فاصله میان شهروندان و تصمیم گیرندگان کمتر و رابطه میان آنان ملموس تر می گردد. طبیعی است که در شرایط جدید نقش سیاسی کارگزاران سیاسی کم اثر و نقش مدیریتی آنان برای پیشبرد هدف ها و برنامه های محلی پر رنگ تر و کار ساز تر می شود.
در حقیقت روند بی علاقه شدن مردم به سیاست، واکنشی در مقابل جهانی شدن امور مختلف دنیا، از جمله سیاست و اقتصاد است که جوامع، فرهنگها و تمدن های مختلف در قرن بیست و یکم از خود بروز می دهند.

فصل دوم
بحران های سیاست در عصر جهانی شدن

این فصل در راستای پاسخ به سؤال فرعی دوم پژوهش، به بحران های سیاست در عصر جهانی شدن از جمله بحران معرفت شناختی، روش شناختی _که منجر به ظهور جنبش فرارفتاری شد_، بحران دموکراسی و … می پردازد. به یک تعبیر، جنبش فرارفتاری با غلتیدن به ورطه نسبی گرایی معرفت شناختی و روش شناختی و افتادن در مسیر علم تفسیری و فرهنگی، از یک سو دولت را به عنوان مظهر اقتدار و هویت ملی به چالش کشید و از سوی دیگر مجموعه دانش های سیاسی را از اعتبار سنتی خود انداخت.
2 – 1 جهانی شدن و بحران های سیاست
کنجکاوی انسان نسبت به محیط اطراف خود همواره دو سلسله امور را در کانون توجه او قرار داده و به گسترش طول، عرض و عمق معارف افزوده است: یکی پدیده ها و امور عالم برای درک چگونگی و چرایی آنها و دیگری روشها و قواعدی که کمک می کنند تا تغییرات محیط را در جهت امنیت، رفاه و سعادت خود مورد بهره برداری قرار دهد. ما معمولاً در شناخت پدیده های محیط با سه سطح از معرفت سر و کار داریم: در مرتبه ی اول معرفت حسی که آگاهی و کنجکاوی سطحی ما را نسبت به امور ملموس، کثیر و جزئی افزایش می دهد. در مرتبه ی دوم معرفت علمی به کمک ما می آید و علم به کلیات مربوط به دسته ی معینی از امور از آن حاصل می شود. در مرتبه ی سوم معرفت فلسفی مطرح است که دانش ما را نسبت به نتیجه ی کلی تری که از طریق تجمع و تکاثر معلومات حاصل از علوم به دست آمده، سامان می دهد (کاظمی، 1390: 285).
اکنون در پایان این کنجکاوی ساده نسبت به جهان و مقوله ی جهانی شدن سیاست، این پرسش مطرح است که آیا معرفت حاصل از نظریه ها و تحلیلها، الگوها و پارادایم ها چه اندازه توانسته عطش آگاهی و حس کنجکاوی ما را نسبت به آینده سیراب کند؟ آیا آینده را باید در امتداد تک خطی گذشته جستجو کرد و یا باید در انتظار تغییرات و تحولات انقلابی غیر قابل پیش بینی بود، به نظر می رسد ما با یک بحران معرفت شناختی و روش شناختی مواجه هستیم. هنوز پس از قرنها اندیشه ورزی و نظریه پردازی، شناخت ما از تأثیر تقابل پدیده های جهان در عرصه های مختلف و میزان ظرفیت و توانایی انسان برای تفسیر، پیش بینی و کنترل رخدادها بسیار ابتدایی است. انقلاب ارتباطات در جهان بی مرز امروزی نه تنها دغدغه های روزمره ی انسان را کاهش نداده، که به بحران اعتماد و هویت و نابردباری در جوامع دامن زده و مشروعیت حکومتها را زیر سؤال برده است.
رویکردها و رهیافت های مختلف و متنوعی که تاکنون کوشیده اند پدیده ی جهانی شدن را در یک قالب نظری عام و فراگیر قابل فهم و درک کنند، هنوز از به دست دادن یک تفسیر و تبیین منطقی و واقع بینانه فاصله دارند. تنها
چیزی که می توان با اطمینان ادعا کرد، وجود بحران عمیق ساخت شکن در ابعاد سطوح مختلف مناسبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در جهان است که آثار و ظواهر آن هر از گاهی در برخی مناطق متجلی می شود. بحران معمولاً یک نشانه است و مانند تب در بدن بیمار از وجود عارضه ای پنهانی و درونی خبر می دهد. تجویز هرگونه درمانی قبل از شناخت درد ممکن است اوضاع را وخیم تر کند. اما ابزارهای معرفتی و نظری که امروزه ما در دست داریم آنچنان پراکنده، متنوع و گسترده است که کمک شایانی به تشخیص درد نمی کند. هر مکتب و نحله ی فکری از منظر خاص خود به اوضاع می نگرد؛ چپ های نو و کهنه گرایان، محافظه کاران، بنیادگرایان، واقع گرایان، آرمان گرایان، ساخت گرایان، عمل گرایان و … بیشترین انتقادات به جهانی شدن و نظریه های جدید نظام جهانی از درون خود غرب که مدعی اصلی قضیه است بیرون آمده است (کاظمی، 1390: 287). ما نیز در این سوی جهان در این مورد مانند سایر عرصه های معرفتی تنها مصرف کننده ی اندیشه های آنان هستم. حتی در برخی موارد از به کارگیری و تفسیر درست آراء و نظرهای دیگران نیز توان لازم را نداریم و گاهی برای سرپوش گذاشتن روی کاستی های خود دست به تحریف می زنیم و چون حقیقت را نمی بینیم ره افسانه می زنیم. اسطوره سازی و پناه گرفتن در پشت تخیّلات کودکانه گرچه دور از شأن دنیای علم و تجربه است ولی کمترین حسن آن جبران ناآگاهی و اقناع کنجکاوی است. در عین حال، دست به دامان نظریه های گوناگون پر طمطراق شدن برای تفسیر امور جهان، تنها بر ابهامات ما بر سر راه شناخت بحران می افزاید.
2 – 2 تأثیر شتاب تحولات بر معرفت انسان
جهان در آستانه ی ورود به قرن بیست و یکم دستخوش بحران های سرنوشت سازی است که در تمام قلمروهای زیستی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فکری و … ملیت ها و دولت ها را به خود مشغول کرده است. رشد فزاینده ی جمعیت، تخریب محیط زیست، توسعه نامتعادل، تنش های قومی _نژادی، ملی گرایی افسار گسیخته، رقابت های نظامی، اقتصادی، بحران های مشروعیت، بی اعتمادی، بحران هویت، تعارضات فرهنگی، شکاف طبقاتی و … از جمله عواملی هستند که به این بحران ها شتاب می دهند. ارزش ها و هنجارهای حاکم بر جوامع فوق صنعتی می روند که بر ساختارها و نظام رفتاری و انگیزشی ملت ها غلبه کنند. نظم در شرف تکوین جهانی خود به عنوان مهمترین عامل و منشاء بی نظمی به مناقشات دام می زند و زمینه را برای فعال شدن بحران های خفته فراهم می آورد (کاظمی، 1381: 103). تکنولوژی های شگرف و ریزپردازنده ها انقلاب عظیمی در قلمرو ذخیره، پردازش و کاربرد اطلاعات ایجاد کرده اند. نهادها و ساختارهای سیاسی _اجتماعی توان رویارویی یا همراهی با این بحران ها را ندارند. در واقع علم بشری بجای آنکه به کار رفع معضلات و حل مسائل مبتلا به انسان درآید خود موجد مشکلات عظیمی شده که جهان را به سمت یک بن بست تمام عیار پیش می برد.
اکنون دیگر روش ها، اندیشه ها، ایدئولوژی ها و نظریه ها در قلمرو علوم انسانی و اجتماعی، که قرن بیستم را در سیطره احکام و قانونمندی های خود اسیر کرده بودند، پاسخگوی نیازهای انسانها و جهانی که به پیشواز قرن بیست و یکم می رود نیستند. شناخت ما از تأثیر متقابل پدیده های پیچیده جهان امروز در عرصه های مختلف و عملکرد آنها و میزان ظرفیت و توانایی انسان برای پیش بینی و کنترل رخدادها بسیار ابتدایی است. در واقع معضل اصلی انسان در زمان حاضر، مشکل شناخت و ابزارهای شناختی است.
«فرانسیس بیکن» انگلیسی در سال 1605 نوشت: وقی ما قوانین طبیعت را شناختیم، می توانیم بر طبیعت چیره شویم؛ تاکنون برده آن بوده ایم. علم راهی است به سوی آرمانشهر. ولی از آنجا که راهی است پر پیچ و خم و دشوار تاریک، انسان به آسانی آن را گم می کند و به جای آنکه به سر منزل رستگاری برسد، سرانجامش به تباهی می کشد (کاظمی، 1381: 104).
2 – 3 بحران معرفت شناختی
ریمون آرون در کتاب مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی می گوید «کمتر نسلی سراغ داریم که در حال «بحران» یا به عبارت دیگر در نقطه «چرخش» تاریخ به سر می برد» (آرون، 1364: 434). او اضافه می کند که از قرن شانزده به اینسو، به دشواری می توان نسلی را یافت که خود را در دوره ای از ثبات تصور کرده باشد. به اعتقاد او، احساس ثبات همیشه با نگاه به گذشته انسان دست می دهد.
از دیدگاه روش شناسی در عرصه اندیشه ورزی و نظریه پردازی، بحران ها موجب حرکت و پویایی می گردند و با بروز آنها انگیزه تلاش برای دستیابی به الگوهای جدید و تبیین های تازه فراهم می شود. حتی برخی بروز بحران را پیش شرط طرح نظریه های جدید در حوزه علوم مختلف می دانند. معمولاً هنگامی که نشانه های بحران در افق قلمرو علم ظاهر می گردد، کوشش برای تدبیر و مقابله با آن آغاز می شود؛ و آن زمانی است که نظریه ها و الگوهای قانونمند موجود ظرفیت و توان لازم برای تبیین پدیده ها و امور حادث شده را ندارند. البته لازم به ذکر است که با بروز بحران و اظهار عجز قواعد موجود و پیشین، یافته ها و معرفت های گذشته دفعتاً به حال استحاله در نمی آیند، بلکه تحت تأثیر شرایط پیش آمده، به بازسازی و تطبیق خود می پردازند و در جوار ساختارها و نظریه های جدید به حیات خود در حاشیه ادامه می دهند. این چرخه از دوران های گذشته تا به حال در یک حرکت تکاملی وجود داشته است و بدیهی است که در آینده نیز تداوم خواهد داشت. لذا یک پژوهشگر سیاست نباید خود را اسیر جزمیات کند یا مقید و محدود به یک نظریه و یا یک روش، ولو عقیم و ناکارآمد، باشد. اما
ضرورت دارد که او بینش منسجمی برای خویشتن بنا کند تا بر مبنای آن بتواند انتخاب های شایسته و مناسب ارزش های خود به عمل آورد. در چنین حوالی، بحران در عرصه شناخت را باید به فال نیک گرفت و اندیشه پویا را در آن به جولان درآورد.
نیوتون و دکارت جهان را مجموعه ای متشکل از اجزاء تلقی می کردند که در آن قانون علت و معلول حاکم است. رابطه میان پدیده ها در این فراگرد بینشی ساده و خطی بود. به این معنی که هر چیزی از نقطه ای آغاز و در نقطه ای پایان می یافت. واقعیت ها و تصورات از هم جدا بودند. در این نظام فکری، هنگامی که ما شناخت لازم را از علت و معلول حاصل می کردیم، قادر بودیم مسیر حرکت و آثار را از طریق علت ها پیش بینی و کنترل کنیم.
در این نوع معرفت علمی که جهان را در یک رابطه ی علّی و مادی تبیین می کرد، طبعاً نظام ارزشی و اعتقادی نمی توانست جایگاهی داشته باشد. حال آنکه امروزه برای همگان روشن است که انسان قبل از آنکه یک ماشین

دیدگاهتان را بنویسید