منبع مقاله با موضوع اوقات فراغت، رفتار انسان، انسان کامل

دانلود پایان نامه

نظري

3-1-آنتروپوپوليس (انسان‌گرايي)
روان‌شناسي انسان‌گرا فلسفه‌اي است که به مقام و اميال و اهميت انسان بيش از هر چيز معتقد است.روان‌شناسان انسان‌گرا معتقدند که رفتار انسان معني‌دار است و معلول عده زيادي از عوامل فيزيکي، رواني، اجتماعي، فرهنگي و پيچيده است.
جنبش انسان‌گرايي بر خصوصيت مثبت يک شخص، ظرفيت انسان براي کمال و حق تعيين سرنوشت تاکيد دارد. آنها معتقدند که مردم مي توانند عنان زندگي‌شان را در اختيار بگيرند و بازيچه دست محيط نباشند. از نظر آنها مردم توان حيرت‌آوري براي خودشناسي هشيارانه دارند و راه کمک کردن به مردم جهت رسيدن به خودشناسي، گرم بودن، دلگرمي دادن و حمايت کردن از آنها است.
از نظر روان‌شناسان انسان‌گرا، انتخاب، خلاقيت و خود شکوفايي انسان است که بايد در زندگي انسان اصل قرارگيرد.آنها مخالف ره‌يافت انسان‌کاوانه هستند و معتقدند دانشي که از شناخت شخصيت‌هاي عليل حاصل شده باشد، صرفا رواني عليل به بار مي‌آورد. آنها با رفتارگرايي هم مخالفند و مي گويند دانشي که به شعور و آگاهي نپردازد، بايد عمدتا از بررسي سازواره‌هاي پست‌تر حاصل شده باشند. انسان صرفا از سائق‌هاي اساسي نظير، سائق جنسي يا پرخاشگري يا نيازهاي نکردشناختي (فيزيولوژيک) نظير گرسنگي و تشنگي انگيزه نمي‌گيرد.انسان به بسط و پرورش توانايي‌هاي بالقوه و قابليت‌هاي خود هم نياز دارد. آنها بالاترين ارزش را حرمت فرد مي دانند.
بيشترين تاکيد انسان‌گرايان بر تجربه هشيار، اعتقادبر تماميت طبيعت آدمي، توجه به آزادي اراده، خود‌انگيختگي، خود آگاهي، تصميم‌گيري نيروي خلاق فرد و مطالعه همه عامل‌هاي مربوط به وضعيت انسان است.
آنها معتقدند که انسان اساسا پاک، طالب رشد و پيشرفت و نيز اصلاح پذير و فعال است. از نظر آنها فقط کسي را مي توان از لحاظ رواني سالم دانست که در حال رشد و حرکت به سمت خود شکوفايي باشد.اکثر روان‌شناسان انسان‌گرا با تغيير متغيرهاي زيستي و محيطي بر رفتار مخالفتي ندارند، اما بر نقش خود فرد در تعريف و خلق سرنوشت خود تاکيد مي کنند و لذا آن نوع جبرگرايي را که مشخصه ساير رهيافت‌هاست، بي‌ارزش مي‌دانند.آنها اظهار مي دارند که ما به مراتب بيشتر از موشهاي آزمايشگاهي يا آدم‌هاي ماشيني هستيم و مارا نمي‌توان به صورت عيني وکمي در آورد وبه واحدهاي محرک پاسخ کاهش داد. هدف روان‌شاسي انسان‌گرا، فهميدن جنبه‌هايي از طبيعت انساني افراد است نه پيش‌بيني يا تنظيم رفتار آن‌ها.

3-2- تاريخچه انسان‌گرايي
در نخستين سال‌هاي دهه 1960 جنبشي در روان شناسي آمريکا به وجود آمد که به عنوان روان‌شناسي انسان‌گرا يا “نيروي سوم” شناخته شده است. چنانچه از اسطلاح نيروي سوم استنباط مي‌شود، روان‌شناسي انسان‌گرا مي‌خواست جاي دو نيروي عمده روان‌شناسي، يعني رفتارگرايي و روان‌کاوي را بگيرد.
آبراهام مازلو (1971-1968) بنيان‌گذار مکتب انسان‌گرايي و يکي از شاخص‌ترين و فصيح‌ترين مبلغان روان‌شناسي کمال، همچنين يکي از مهم‌ترين نظريه‌پردازان نهضت توانايي انسان مي‌باشد. او کسي است که اين ديدگاه را به عنوان نيروي سوم در روان‌شناسي آمريکا مطرح کرد. به عقيده او هر فرد، داراي گرايش ذاتي براي رسيدن به خود شکوفايي است که بالاترين سطح نياز انسان است.
کارل راجرز(1987-1902)يکي ديگر از نظريه‌پردازان مکتب انسان‌گرايي است. راجرز در حرکت بالقوه انسان نفوذ داشت و کارهاي او بخش اصلي جنبش بالنده براي انساني‌کردن روان‌شناسي به شمار مي رود.به عقيده او همگي ما از يک گرايش فطري براي رشد و کمال برخورداريم. يعني از نياز براي پرورش و گسترش تمامي توانايي‌ها و قابليت‌هايمان بهره‌منديم، اما فقط در صورتي اين توانايي‌ها را پرورش خواهيم داد که خودمان را درست شناخته باشيم.

3-3- تفکرات و مباني نگاه به انساني بودن بر اساس الگوهاي معماري و شهرسازي
در اين قسمت به بررسي ديدگاه‌ها و اقدامات برجسته در تاريخ معماري و شهرسازي در دوراني که سازماندهي براي اين کاربوجود آمد مي‌پردازيم و نظرات و اقدامات انجام گرفته را بر اساس الگوهايي که در آن دسته بندي شده اند بيان مي‌کنيم.

3-4- الگوي ترقي گرا2
اين الگو را مي توان از طريق آثار متفاوتي چون اثار اوئن ، فوريه، ريچارد سن ، کابه و پرودون3 معنا کرد.
تمامي اين مؤلفان، مفهوم مشترکي از انسان و منطق دارند، که پيشنهادهايشان را در مورد شهر در بر گرفته و تعيين مي کند. اين نويسندگان از انسان زماني که نقدهايشان را از شهرهاي بزرگ صنعتي در مورد رسوايي فرد “از خود بيگانه” پايه‌گذاري مي‌کنند، و زماني که انسان کامل را هدف خود قرار دهند، تغييري از فرد انساني به مثابه گونه‌اي مستقل از هر اجبار و اختلاف زماني و مکاني در نظر دارند که در گونه – نيازهايي، از نظر علمي قابل قياس، تعريف‌پذير است. به گمان اينان مسائل ناشي از رابطه انسان‌ها با جهان و بين خودشان را، نوعي خردگرايي، علم و فن مي تواند حل کند، اين انديشه خوشبينانه، روي به آينده دارد و مقهور عقيده ترقي است. انقلاب صنعتي پديده‌اي تاريخي- کليدي است که آينده بشريت را تضمين و سعادتش را تأمين خواهد کرد. اين مقدمات عقيدتي به ما اين امکان را مي دهد تا الگويي را که اين مقدمات فراهم مي‌آورند، الگوي ترقي‌گرا بناميم. الگويي پيشاپيش و تنها از ويژگي‌هاي “انسان- گونه” ناشي شده است. کونسيدران بي هيچ ابهامي مسأله را مطرح مي کند:
“انسان با نيازهايشان، با سليقه‌هايش و تمايل‌هايش و آنچه به آنها وابسته است، شرايط مجموعه‌اي از نظام ساختماني را تعيين مي کند که بيشتر با طبيعت او سازگار است” بدين گونه ما به راه‌حل مسأله مهم و زيباي معماري انسان دست پيدا کنيم. آن معماري که بنا بر احتياجات اندام انسان محاسبه شده، به مجموعه نيازها و اميال انسان پاسخ گفته و با منطق رياضي با نيازهاي مهم و اساسي ساختمان کالبدي او مطابقت دارد4. به عبارت ديگر، تحليل خردگرايانه اجازه خواهد داد تا تعريف از نوع نظم – گونه به دست داده شود که در هر گروه اجتماعي، هر زمان و هر مکان قابل اجرا است. براي اين نظم مي توان تعداد مشخصي از خصوصيات را بازشناخت.
پيش از هر چيز، فضاي الگوي ترقي گرا بسيار “باز” و پر از عرصه هاي سبز و خالي است و البته اين ضورت بهداشت است. چگونه مي توان آن را از ريچاردسن روشن‌تر بيان کرد که در طرح هيژريا5 آن را آشکار مي‌نمايد، “هيژيا شهري با نازل‌ترين شاخص مرگ و مير است”. فضاي سبز که بخصوص چارچوبي براي اوقات فراغت عرضه مي کند، به آموزش فرهنگي و پرورشي منظم جسم اختصاص يافته است. پرودون مي‌نويسد6: “لازم است که فرانسه را به باغي بزرگ و آميخته به بيشه‌ها تبديل کنيم. هوا، نور و آب بايد بين همگان عادلانه توزيع شود”. گودن مي گويد: اين “نشانه پيشرفت” است.
در دومين رده، فضاي شهري – بنابر تحليل از عملکردهاي انساني – قطعه قطعه شده است. يک “طبقه‌بندي” دقيق ، کاربري‌هاي مسکن، کار آموزش و اوقات فراغت را در مکان هاي متمايز قرار مي‌دهد “فوريه” حتي بدانجا مي رسد که شکل‌هاي مختلف کار (صنعت، آزاد، کشاورزي) را به گونه اي مجزا مکان‌يابي کند.
اين منطق عملکردي بايد به وضعيتي ساده که فوراً نظر را جلب و اقناع کند. ترجمه شود. در نظام و مجموعه اصلاحات “فوريه”، شهرهاي عصر ششم، اصطلاحاً “تضامني بر مبناي “ديدگرايي” به نظم درآمده‌اند (يا تضمين هايي براي ارضاي حس بينايي)، و “مي‌دانيم که اساس تمامي پيشرفت اجتماعي از آن استخراج مي‌شود”7.
اين ارج نهادن به احساس بينايي، به اندازه کافي نقش زيبايي شناسي را در مفهوم نظم ترقي‌گرا نشان ميدهد. به هر حال مي بايد بر استحکام اين زيبايي شناسي تأکيد کرد، چون در آن منطق و زيبايي با هم در هماهنگي هستند. شهر ترقي – گرا، براي آنکه انحصاراً از قوانين هندسه “طبيعي” پيروي کند ، همه ميراثهاي هنري گذشته را مردود مي‌داند. دستورالعمل‌هاي نو، ساده و معقول جايگزين مقررات و آذين‌بنديهاي سنتي مي گردد. کونسيدران براي ارزيابي تأسف‌هاي بيهوده‌ي ويکتورهوگو از نابودي مناظر جذاب پاريس قرون وسطايي، واژه‌هايي متناسب نمي‌يابد.
در بعضي از موارد نظم خاص شهر ترقي‌گرا با موشکافي و قاطعيتي در جزئيات بيان مي گردد که امکان گزينه‌ها يا تطبيق دادن‌ها را از طريق همان الگو از بين مي‌برد . براي مثال اين چنين است طرح‌هايي که در آن فوريه شهر مطلوب را معرفي مي‌کند، شهري با چهار حصار، هر کدام به فاصله هزارتوآز8 با راه‌هاي آمد و شد به دقت اندازه‌گيري شده و با خانه‌هايي که ترتيب، قواره و حتي گونهي محوطه‌شان يک بار براي هميشه اندازه‌گيري شده است. بناهاي بزرگ، به محض اينکه مورد تحليل عملکردي کاملي قرار مي گيرند – دقيقاً همانند مجموعه‌هاي شهري – داراي نمونه‌هاي اصلي هستند که يک بار براي هميشه تعريف گشته‌اند. پرودون اين چنين مي نويسد: “برماست که الگوي مسکن را کشف کنيم”، و فوريه “مجموعههاي کار و زندگي”9 ، الگوي خانه‌هاي جمعي، کارگاه‌هاي نمونه و ساختمان‌هاي دهقاني خود را ارائه مي‌دهد، “اوئن نوعي مدرسه و ريچارسن الگوي يک بيمارستان يا الگوي يک رختشوي‌خانه عمومي را توصيه مي‌کند.
در ميان بناهاي نمونهاي متفاوت، در نظر “ترقي‌گرايان” مسکن استاندارد اهميت و ارجحيتي خاص مي‌يابد، جمع‌بنديها تکان دهنده‌اند. “شناخت سازمان يک جامعه … ترکيبي از شناخت شيوه کار (غيره)، و پيش از همه، شيوه ساختماني مسکني که انسان در آن جاي خواهد شد”، چون آنچنان که کونسيدران ميگويد10: نفش معمار ديگر ساختن بيغوله کارگري، خانه پورژوازي و قصر سوداگران و مارکي‌ها نيست. “اين قصري است که انسان بايد در ان سکني گزيند” و پرودون تأکيد مي‌کند. “اولين چيزي که نياز به تيمار دارد مسکن است”11 دو جمع‌بندي بناگاه ابراز مي شود، اول، راه‌حل جمعي مورد ستايش فوريه و هوادارن اشکال مختلف شرکت‌ها و تعاوني‌ها، دوم راه حل فردي بدان گونه که پرودون ميستايد. “ساختن خانهاي کوچک به ميل خود که به تنهايي ساکن آن باشم؛ خانه‌اي که در محدوده‌اي يک هکتاري قرار داشته و در آنجا، آب، سايه، سرسبزي و سکوت داشته باشيم” ولي در هر دو الگو اصل اساسي ، محور بودن مسکن و مفهوم آن از طريق يک نمونه اصلي است. خانه شخصي ريچاردسن با بام مسطح براي آفتاب‌گيري، آشپزخانه و آزمايشگاه در طبقه بالا و با حمام‌هايش – همان ارزش عام مجموعه‌ي کار – زندگي را مطرح مي‌کند.
اگر الگوي ترقي‌گرا به جاي تحليل عناصر آن، به عنوان مجموعه در نظر گرفته شود. درک مي شود که اين الگو- برخلاف شهر سنتي غرب و مراکز شهرهاي بزرگ صنعتي – ديگر راه حلي متراکم سنگين و کم و بيش اندامواره (ارگانيک) نيست ، بلکه استقراري واضح و تفکيک شده را پيشنهاد مي‌کند. در بيشتر موارد، محلات ، مجموعه‌هاي اشتراکي، مجموعه‌هاي همبسته12 و مجموعه‌هاي خودکفا، توانايي کنار هم قرار داشتن تا بي‌نهايت را دارند، بي آنکه تجميع آنها به کليتي متفاوت با طبيعت منجر گردد. فضاي آزاد با سبز
ي بسيار و فضاهاي خالي فراوان، بر مجموعه‌هايي استقرار يابنده در آنجا مقدم بوده و دقيقاً جو شهري را منتفي مي‌سازد. مفهوم سنتي شهر از ميان رفته و مفهوم شهر- روستا که در مباحث آتي به آن خواهيم پرداخت، قوت مي‌گيرد.
علي‌رغم اين تمايلات، که به منظور رهايي از زندگي روزمره – بخشي از تباهي‌ها و بندگي‌هاي شهر بزرگ صنعتي- است، اشکال متفاوت الگوي ترقي‌گرا خود را به عنوان نظام‌هايي اجباري و سرکوب گر عرضه مي کند. اجباري که در آن ها مطرح است در وهله نخست، عدم انعطاف چارچوب فضايي از پيش تعيين شده است. فوريه تا منظم کردن آذين‌بندي هاي شهر پيش مي‌رود. اين “آذين‌بندي‌هاي اجباري” زير نظر کميته‌هاي تزئين – برخلاف هرج و مرج مجاز کنوني – حصارهاي متفاوتي را زينت خواهند کرد. در وهله دوم، نظم فضايي ميبايد به وسيله اجباري کاملاً سياسي تضمين گردد. اين مسأله گاه شکل پدرسالارانه به خود مي گيرد (نزد اوئن و گودن) و گاه شکل سوسياليسم دولتي (به عنوان مثال نزد کابه13) و سرانجام – براي مثال نزد فوريه – اين نظام ارزش‌هاي اشتراکي، زاهدانه و سرکوبگر است که خود را در پس معادلات دلنشين پنهان کرده است نظامي که از طريق آن مي توان، دلواپسي مصرف کننده و دفاع از او را در مقابله با فن سالاري مستبدانه طرفداران سن سيمون قرار داد.
اقتدار سياسي بالقوه که در تمامي اين پيشنهادها و در کلامي دمکراتيک نهفته است، در ارتباط با هدفي مشترک در همه آنها مي‌باشد و اين حداکثر بازدهي است. اين موضوع نزد اوئن به خوبي ديده مي شود، که براي بازدهي مورد نظر – در مقايسه استفاده درست از ابزار مکانيکي و استفاده درست از ابزار زنده (انسان) – ترديد نمي‌کند. اين همان وسواس فوريه است که برتري (مراحل) تضامني و هماهنگ را بر مراحل تاريخي متقدم، به معناي بازدهي به کار مي برد.14
شهرسازي مترقي نقدي ريشه‌اي را برانگيخته است، نقدي که هم مطلقه بودن اين شهرسازي و هم کم بها دادنش به واقعيات عيني در سطح اجرايي را نشانه رفته است. اين نقد بر آن است تا بر مبناي اطلاعات داده شده به وسيله انسان‌شناختي توصيفي، مسأله شهر را در محتواي کلي خويش جمع آورد.
اين نقد – که مي توان ان را بشردوستانه ارزيابي کرد – در وراي محيط تخصصي شهرسازان و سازندگان گسترش يافته است. اين نقد دستاورد مجموعه‌اي از جامعه‌شناسان، تاريخ‌شناسان، اقتصاد دانان، حقوق‌دانان و روان‌شناساني است که بخصوص به مالک انگلوساکسون تعلق دارند.
ويژگي تجربي و تنوع زوايايي که اين نقد بر آنها پا گرفته – تشخيص پيچيدگي آن را ميسر مي‌سازد. با فکر کرديم که مي‌توانيم – در بين اين مجموعه – سه گرايش کاملاً بامعنا را جدا سازيم که به سه پژوهش روش شناختي ارتباط مي يابد.

3-5- استقرار انساني چون ريشه فضايي – زماني، يک شهرسازي متداوم
قديمي‌ترين اين گرايش‌ها بر آن است تا محتواي مشخص استقرار انساني را تا حد ممکن به کمک بيشترين بخش‌هايي، از واقعيت تعريف مي کند. اين بخش ها نيز در بعد تاريخي خود مورد بررسي قرار مي گيرند، بخش هايي که به وسيله يک خصوصيت زماني مشخص و خلاق به هم بسته شده اند، نقش اين خصوصيت را در دوره برگسوني آشکار مي‌سازد.
پاتريک گدس اسکاتلندي مبتکر اين روش است.15 او که در اصل زيست‌شناس بوده، بعداً به تاريخ و جامعه‌شناسي و پژوهش شهرها روي آورده است. بايد گفت که انديشه او از نظريه دارويني تکامل، و از تصور اندام زنده در همبستگي مضاعف عملکردهايشان در ميان خود و با مجموعه محيط متأثر بوده است.
در رويارويي با توسعه نامتعادل شهرهاي بزرگ صنعتي و همچنين در برخورد با خصوصيت تخيلي و اوليه

دیدگاهتان را بنویسید